رمان کوتاه کاربر داستان کوتاه دهار |Ladyکابرانجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع
  • مدیریت
  • #1

Lady

مدیر تالار طبیعت +مدرس زبان + مترجم+ طراح‌آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
30/9/16
ارسالی ها
1,225
تعداد لایک ها
Reactions
9,390 251
9,607
امتیاز
706
داستان کوتاه: دهار
نویسنده:Lady

ژانر: ترسناک

خلاصه: تمام فکر و ذهن ترنم با خواب های عجیبی که می‌بینه مختل شده! خواب های نچندان عادی که فکر میکنه زاده قوه تخیلش هستند؛ اما سوال اینجاست که آیا این خواب ها واقعا زاده ذهن خلاقش هستند یا یه چیزی پشت این رویاهای شبانه پنهان شده؟ دهار کیه که آسایش رو از دختر نوجوانی که هنوز وارد دهه دوم زندگیش نشده گرفته؟
***
دوستان عزیزی که این داستان رو قراره مطالعه کنید، این داستان اولین قلم من هستش و قطعا نقطه ضعف هایی داره.
خوشحال میشم نقدی داشتین توی پروفایلم بهم‌بگین.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #2

    Lady

    مدیر تالار طبیعت +مدرس زبان + مترجم+ طراح‌آزمایشی
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    30/9/16
    ارسالی ها
    1,225
    تعداد لایک ها
    Reactions
    9,390 251
    9,607
    امتیاز
    706
    مامان کنار گلدون رو نگاه کن دیگه، ببین همونجا ایستاده داره نگاهمون میکنه. مامان مامان ببیین داره میاد سمتمون.
    به شدت مامانمو تکون میدادم و صداش می‌زدم، ولی لحظه‌ای بهم توجه نمی‌کرد، مستقیم به فیلم ترسناکی که از تی وی داشت پخش میشد خیره شده بود. دوباره برگشتم سمت همون موجود عجیب و غریب، با قدمای آهسته داشت میومد سمت منو مامانم.
    از ترس چسبیدم به مامانم،اما لحظه‌ای برگشت نگاهی به مردمک های لزرونم انداخت و دوباره به سمت نمایشگرTvبرگشت. دونه های عرق از کمرم سُر میخوردند، لباسم بخاطر رطوبت بدنم، به تنم چسبیده بود. برگشتم سمت مامانم که دوباره صداش کنم ولی متوجه شدم با چشمای مشکیه درشتش که انگار وحشت زده بودند به تلوزیون خیره شده؛ آهسته نگاهمو به سمت صفحه نمایشگر سوق دادم...
    از شدت شوکی که بهم وارد شد تکون سختی خوردم و چشمامو بستم و به شدت فشار دادم.
    هزار ویک
    هزار و دو
    هزار و سه
    سریع چشمامو باز کردم، به صفحه Tvخیره شدم، دیگه اون فیلم ترسناکی که داشت پخش میشد، نبود. به جاش فیلم خونه‌ی‌ما داشت پخش میشد.همون مبل دو نفره کرمی رو می‌دیدم که چسبیده به مامانم روش نشستیم وهمون موجود عجیب و غریب کنارم ایستاده.برای بار دوم شدید تر تکون خوردم. می‌خواستم بچرخم و نگاش کنم اما گردنم از وحشت عمیقی که کل بدنم رو گرفته بود، خشک شده بود. لحظه‌ای چشمامو بستم اما دوباره بی طاقت بازشون کردم. به نمایشگر خیره شدم، خندید! دندون های تیزش رو به‌رخ کشید؛ دست راستشو بلند کرد و به ناخونای تیزی که مثل چنگال عقاب بودند خیره شد.
    داشت دستشو به سمت من پایین می‌اورد. سریع دستامو دور زانوهام حلقه کردم و سرمو بهشون فشار دادم تا هیچی نبینم.
    سوزش وحشتناکی رو روی سرم حس کردم؛ از شدت درد فریا زدم مامان!
    ***
    به سقف خیره شدم. دونه های درشت عرق، با اشک‌هام قاطی می‌شدند و بالش رو خیس می‌کردند.
    بازم کابوس دیدم!
    کابوسی که نقش اولش من بودم و موجودی که همیشه زمزمه میکرد دهارم!
    فکر نمیکردم نتیجه تماشا کردن اون همه فیلم ترسناک، این خواب های نفرت انگیز باشه. آخرین باری که فیلم با ژانر ترسناک تماش کردم رو یادم نمیاد. شش‌ماه پیش، یک سال پیش نمیدونم شایدم دوسال‌پیش.
    شایدم ازوقتی که رویا های رنگی‌شبانم با کابوس های همیشگیم سیاه شد.
    نه!
    فقط رویاهایی که می‌دیدم سیاه نشد! روزمم مثل شب تاریک شد. اصلا شب و روزم یکی شد.
    شب ها با دیدنشون تامرز سکته می‌رفتم، و روز ها با فکر و خیالشون از سایه‌خودمم قالب تهی می‌کردم.
     
    آخرین ویرایش:
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #3

    Lady

    مدیر تالار طبیعت +مدرس زبان + مترجم+ طراح‌آزمایشی
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    30/9/16
    ارسالی ها
    1,225
    تعداد لایک ها
    Reactions
    9,390 251
    9,607
    امتیاز
    706
    صدای اذان، ازخلصه‌ی عمیقی که توش غرق شده بودم، نجاتم داد.
    هر روز زندگیم، قبل از اذان با کابوس از خواب بیدارو خیره‌ی سقف اتاقم میشم‌؛ تا زمانی که صدای الله اکبر کمی آرامش به قلبم سرازیر کنه.
    پتوی آبیم رو کنار زدم و روی تخت نشستم. لـ*ـذت بخش ترین چیزی که میتونستم بعد از این کابوس ها حس کنم، خنکی سرامیک های اتاقمه که دمای بدن داغم رو پایین میاره.
    ایستادم!
    با خستگی به سمت میز آرایشم حرکت کردم؛ خستگی جسمی نه، روحم خسته بود. و این خستگی داره از پا درم میاره.
    به آیینه خیره شدم؛ گودی چشامم، استخون های بیرون زده گونم، ابروهای نامرتب، موهای آشفته و...خبر از حال درونم می‌داد.
    از این وضعیت خسته شده بودم!
    از کنار میز گذشتم و به سمت پنجره اتاقم رفتم؛ پرده سفید رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم، هوای خنک رو به ریه‌هام کشیدم.
    به پنجره تکیه زدم و چشمام رو بستم. برخلاف روز های قبل امروز کمی انرژی و امید درون خودم حس میکردم، با این فکر یک لبخند خیلی کوچیک روی لبم اومد.
    آخرین باری که خندیدم کی بود؟
    یادم نمیاد!
    امروز وقت تغیر، یه تغیر بزرگ!
    از کنار پنجره سلانه سلانه به سمت میز آرایشم برگشتم؛ به صورت زوار دررفته‌م ، دوباره نگاهی کردم بعد دست بکار شدم تا کمی به این چهره خسته سرو سامون بدم.
    قیچی کوچیکمو برداشتم و با دقت شروع کردم به مرتب کردن ابروهای مشکیم. با یه حالت دخترونه و خیلی ساده کوتاهشون کردم. با لبخند به خودم خیره شدم. قیچی رو روی میز گذاشتم. دست بردم که شونه رو بردارم تا موهامو هم دستی بکشم اما روی میز نبود. کمی اتاق رو کنکاش کردم؛ با صدای تقی از سمت تختم سریع چرخیدم.هیچی نبود، دوباره به تخت نگاه کردم، کمی از دسته‌ی شونه رو زیر تخت سفیدم دیدم. با قدم های سریع کنار تخت رفتم. برای ثانیه‌ای ترسیدم از چی و چرا نمیدونم! اطرافمو نگاهی کردم و دوباره به شونه خیره شدم؛ سر جاش نبود!
    مگه میشه؟ همین الان زیر تخت دیدمش؛ به وضوح لرزش دستامو حس میکنم و تند تند آب گلومو قورت می‌دادم؛ با ته مونده‌ای از انرژی چند دقیقه پیش خم شدم تا زیر تخت رو نگا کنم.
    نبود؛ شونه زیر تخت نبود. با تعجب دوباره از سمت راست نگاه کردم و کم کم نگاهمو حرکت می‌دادم، با دیدن جفت پایی که اونطرف تخت بود جیغ زدم و خودمو به عقب پرت کردم.
    بلافاصله ایستادم و دور تا دور اتاق رو برسی کردم اما کسی نبود.
    قسه سینم به شدت بالاپایین میشد. با فکر به اون پاهای کجو کوله و ناخونای تیز یاد خواب هام افتادم با رخوت روی زمین فرود اومدم.
    زمزمه کردم:
    - تا دیشب توی رویاهام بودی، از امروز داری دنیای واقعیم روهم بهم میزنی!
     
    آخرین ویرایش:
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #4

    Lady

    مدیر تالار طبیعت +مدرس زبان + مترجم+ طراح‌آزمایشی
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    30/9/16
    ارسالی ها
    1,225
    تعداد لایک ها
    Reactions
    9,390 251
    9,607
    امتیاز
    706
    با سستی خودموتا کنار دیواری که قبل از همه‌ی این آشوب ها با کاغذ دیواری سفید با گل های برجسته‌ی آبی تزئین کرده بودم، کشوندم و بهش تکیه زدم.
    چند لحظه بعد صدایی پایی که از پله ها می‌اومد رو شنیدم؛ نترسیدم!
    میدونستم مامانم مثل همیشه داره میاد سمت اتاقم.
    در سفید اتاقم با جیرجیر یواشی باز شد و صدای زمزمه مانند مامانمو شنیدم:
    - ترنم مامان؟
    خیلی یواش نالیدم:
    - بله
    فکر نکنم صدامو شنیده باشه با این حال ادامه داد:
    - بازم کابوس دیدی؟
    با شنیدن سوال همیشگیش پوزخندی روی لبای درشت ، اما بی رنگم، نقش بست. با همون حالت سمت مادرم چرخیدم و آبی چشمامو به صورتش دوختم. بادیدن چهرم چشماش نگران تر شد. مشکی چشم‌هاش، یادآورخوابم شد. در این لحظه چشم‌هاش دیگه خنثی‌‌ یا وحشت زده نبودند بلکه مملو از نگرانی بودن. با دیدن مادرم آشفته‌ شدم. سرمو پایین انداختم و یواش زمزمه کردم:
    - مامان لطفا تنهام بزار!
    صدای نفس عمیقشو شنیدم و بعد گفت:
    - باشه دخترم؛ برای صبحانه به منو پدرت ملحق شو.
    چشم ضعیفی گفتم و دقیقه‌ای بعد صدای بسته شدن دراتاقمو شنیدم.
    موهای مشکیم که با پایین انداختن سرم توی صورتم افتاده‌بودند رو جمع کردم و به پنجره خیره شدم.
    با دیدن صحنه‌ی مقابلم خودمو به دیوار پشت سرم فشردم و دهن باز کردم تا جیغ بزنم‌اما صدایی خارج نمیشد. طوری خودم رو به دیوار فشار می‌دادم که انتظار داشتم هرآن باهاش یکی بشم. باحرکت کردن سایه کج و معوج روی پرده دوباره تلاش کردم تا جیغ بزنم اما انگار صدامو گم کرده بودم.
    همونطور که تلاش میکردم تا صدایی تولید کنم قطره های اشک از گوشه‌های چشمم روی گونه‌م سر می‌خوردند. با همون آبی های اشکی به سایه‌ای که شدیدا شبیه خوابم بود خیره شدم. همون دست ها با انگشت های دراز و کشیده با بدنی کجو کوله، با دیدن بدنش دوباره به یاد فیلم احضار افتادم، سایه‌ش شبیه اون مرد کجوکوله بود. ناخداگاه زمزمه کردم:
    - یه مرد کجوکوله، کجو کوله راه میره...
    چشمامو بستم این تیکه رو دوباره زمزه کردم.
    با شنیدن اسم دهار کنار گوشم به سرعت چشمامو باز کردم اما دیگه سایه‌ای روی پرده نبود. دور تادور اتاق رو با چشم های اشکی گشتم اما هیچ چیز غیر طبیعی وجود نداشت.
     
    آخرین ویرایش:
    بالا