در حال تایپ رمان الوداع | ailar-A2کاربر انجمن نگاه دانلود

اسم شخصیت اصلی از نظر شما؟؟

  • 1-آسنات

  • 2-آسیه

  • 3-الهه

  • 4-الیسا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

ailar-A2

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
18/8/20
ارسالی ها
82
تعداد لایک ها
Reactions
697 23
686
امتیاز
246
سن
17
محل سکونت
ایلام
«باز هم به نام حق مينويسم و به يادتم»
تقديم به عزيز ترينم!
(مي نوشتم يادگاري تا بماند روزگاري، گر نباشد روزگاري اين بماند يادگاي)
كمكم كن رفيق
×××××
نام رمان: الوداع
ژانر مان: عاشقانه، اجتماعي
نويسنده:ailar_ A2كاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر:@*Elena*

خلاصه: من زخم هاي بي نظيري به تن دارم اما...
تو مهربان ترينشان بودي، عزيز ترينشان. بعد از تو آدمها...
تنها خراش هاي كوچكي بودند بر پوستم،كه هيچكدامشان به پاي تو نرسيدند، بعد از تو آدمها تنها خراش هاي كوچكي بودند،كه تو را از يادم ببرند، امانبردند!
تو بعد از هرزخم تازه اي دوباره برميگردي و هر بار عزيز تراز پيش و هر بار عميق تر از پيش...


خب خب قبل از شروع رمان یه سری چیزا هست که باید بدونید:
1-اونایی که مثل خودم عاشق کشتی کج (کچ)هستن میدونن که تمام این مسابقات نمایشی هستن و هیچ بزن بزنی وجود نداره!
ینی برنده از قبل توسط هیات انتخابی مشخص شده و ما فقط با معجزه دوربین کتک خوردن شرکت کننده ها رو میبینیم اما من توی رمانم این اصلو شکستم و یه بزن بزن جانانه راه انداختم.
2-تمام اصتلاحات به صورت پی نوشت در پایان هر پارت قرار داه شده و شما می تونید اونجا بخونیدشون.
دیگه دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه!
تا آخر همراه منو شخصیت داستانم باشین ..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • *Elena*

    مدیر تالار نقد + منتقد انجمن+ناظر انجمن
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    16/3/19
    ارسالی ها
    650
    تعداد لایک ها
    Reactions
    7,504 153
    7,952
    امتیاز
    571
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن رمان؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عنوان نمایید.
    پیروز و برقرار باشید.
    «گروه کتاب نگاه دانلود»
     

    ailar-A2

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    18/8/20
    ارسالی ها
    82
    تعداد لایک ها
    Reactions
    697 23
    686
    امتیاز
    246
    سن
    17
    محل سکونت
    ایلام
    الهي به اميد تو، پشت و پناهم باش....

    مقدمه:
    گاهي آدم....
    كم مي آورد.
    نا اميد مي شود....
    دست مي كشد، از قوي بودن، از اهداف و آرزو هاي چندين ساله اش.....
    خسته مي شود؛ از تكيه گاهي كه نيست، از اميدي كه نيست و از مسيري كه طولاني است!
    گاهي آدم از تنهايي و بي پناهي اش بغض مي كند، گوشه اي مچاله مي شود، زانوي بي كسي اش را در آغـ*ـوش مي گيرد و درد هاي چندين ساله اش را از دريچه چشمان بي پناهش بيرون مي ريزد!
    كاش ميان اين سكوت و انزواي بي رحمانه، كسي از راه مي رسيد...
    كسي كه تكيه گاه ميشد.
    كسي كه با لحني محكم و عاشقانه مي گفت:
    ـ نگران نباش، من هستم.
    { شروع ميكنم با خاطره آشنايي و مي رسم به احساسات دوتايي، با احساس اينكه تو هنوز اينجايي}

    ××××
    مانند تمام اين يك ماه هانيه و كيميا را كه سرگرم صحبت بودند را به حال خودشان رها كرد، روي نيمكت زوار در رفته آخر كلاس نشست و به دختر عجيب و غريبي كه يك ماه بود به اين مدرسه آمده بود زل زد.
    باز هم مانند هميشه از پنجره زوار در رفته كه رنگ كرمي اش به سياه ميزد و محافظ هاي مكعبي شكل داشت به بيرون زل زده بود.
    چشمهايش را ريز كرد و شروع كرد زير و رو كردن اجزاي صورتش.
    صورت استخواني و كشيده داشت و پوستش سفيد بود، در واقع رنگ پريده بود و به قول خودش شير برنج.
    چشم هاي درشت و شبرنگش زير ابرو هاي پر پشت و خوش حالتش خودنمايي ميكردند و حلال فرو رفته و سياه رنگي زير چشم هايش را فرا گرفته بود.
    دماغ قلمي و كوچكي داشت كه كمي پهن بود و لب هاي باريك كه هميشه سفيد و خشك بودند.
    موهاي مشكي رنگش روي صورتش ريخته بودند و او هيچ اجباري به مخفي كردنشان نمي ديد.
    دست هاي كشيده و استخواني داشت كه هميشه روي ران هايش به هم گره شده بودند.
    مانتو و شلوارش در تنش زار ميزد و چشمه اشكش هميشه در حال جوشيدن بود و چشم هايش را درخشان ميكرد بدون اينكه يك قطره سر ريز شود.
    دختر هاي زيادي اطرافش بودند و همه هم كلي سر و دست ميشكستند براي اينكه با او دوست شوند اما او از هيچكدامشان خوشش نمي آمد.
    چند وقتي بود كه اين دختر عجيب بد جور حواسش را پرت كرده بود و فكر اينكه اين همه خاص بودنش براي چيست داشت مانند خوره مغزش را مي خورد.
    لبش را كه زير دندان هاي تيزش در حال تكه تكه شدن بود را رها كرد و انگشت شستش را رويش گذاشت و جلوي چشمانش گرفت، با ديدن خون روي دستانش زير لب گفت:
    ـ باز من فكرم در گير شد اينو تيكه تيكه كردم.
    لب زيرينش را توي دهانش برد تا خونريزي همراه با بزاقش قطع شود.
    اما همچنان نگاهش خيره دختر مرموز بود.
    ـ بد جور تو نخشيا.
    به هيكل چاق كيميا كه به خاطر بلند بودن قدش بايد سرت را براي ديدن صورتش بلند ميكردي نگاه گذرايي انداخت و براي اينكه او را از سرش باز كند گفت:
    ـ آره، برو يه نگاه بنداز ببين بوفه بازه؟
    كيميا يك نگاه به معني اينكه خودتي انداخت و از او دور شد، مهم بود كه دلخوري در چشم هاي كيميا موج ميزد؟
    شانه اي بالا انداخت، هزار تا مثل كيميا بودند كه آرزوي دوستي با او را داشتند.
    سرش را بر گرداند ودوباره همه توجهش را معطوف دختر مرموز كرد كه با ديدن قطره اشك درخشاني كه روي صورت دختر سرسره بازي ميكرد ابروهايش بالا پريدند.
    تا حالا اشكش را نديده بود.
    بين بچه هاي مدرسه شايع شده بود كه افسردگي دارد و در تيمارستان بستري بوده است و از اين جور حرف ها براي ارضاي كنج كاوي شان.
    چند باري سعي كرده بود سر از كارش در بياورد اما هر بار او حتي گوشه چشمي هم به او نمي انداخت، انگار در اين دنيا سير نمي كرد.
    دستش را به فك درد ناكش كه از بس به هم فشرده بودش درد ميكرد كشيد و كمي در جايش جا به جا شد كه با صداي گريز لي از جا پريد.
    ـ دلاويز بازم آستيناتو دادي بالا كه.
    به صورت گرد و چاق خانم فاتح ناظم شان كه به خاطر چاقي و مانتو هاي هميشه قهوه اي اش گريز لي صدايش ميكردند نگاه كرد و گفت:
    ـ زنگ قبلي هنر داشتيم براي اينكه مانتوم كثيف نشه تاشون كردم.
    گريز لي نگاهي با غيض به او انداخت و گفت:
    ـ لابد دفعه هاي قبلم هنر داشتي؟
    نفسش را فوت كرد و آستين هايش را پايين كشيد و رويش را برگرداند تا گريزلي گورش را گم كند.
    از صداي ايش زير لبي و تق تق كفش هاي پاشنه بلندش كه زير آن همه وزن در حال تركيدن بودند فهميد كه رفته.
    آستين هاي مانتو اش را دوباره تا كرد و اينبار بالا تر كشيدشان.
    به ساعت بند چرمي اش كه كاملا سياه بود و فقط اعداد و عقربه هايش سفيد بودند نگاه كرد كه صداي گوش خراش زنگ بلند شد.
    دست هايش را بالا برد و كش و قوسي به بدن خشك شده اش داد و كوله مشكي رنگش را روي دوشش انداخت.
    با دست هايش مغنعه افتاده اش را كمي بالا كشيد و موهاي مشكي رنگ و لختش را زير مغنعه هل داد.
    از جايش برخاست كه صداي قيژ قيژ نيمكت زوار در رفته ميان هم همه دانش آموزان گم شد.
    به دختر مرموز كه همچنان به بيرون خيره بود نگاه كرد و نيشخند زد.
    زمزمه كرد:
    ـ انگار يه چيزي زده، جيغ جيغ اين اسگولا رو نمي شنوه.
    سرش را تكان داد و از پشت نيمكت بيرون خزيد.از راه باريكي كه نيمكت هاي دو رديف را از هم جدا ميكرد گذشت و كنار ميز دختر مرموز ايستاد.
     

    ailar-A2

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    18/8/20
    ارسالی ها
    82
    تعداد لایک ها
    Reactions
    697 23
    686
    امتیاز
    246
    سن
    17
    محل سکونت
    ایلام

    به نام خدا
    # پارت ـ سه
    طاهره كه تا آن لحظه خودش را سرگرم عروسك درب و داغانش نشان ميداد از جايش پريدو به سرعت خودش را كنار او رساند و در حالي كه عروسك پاچه اي و زشتش را كه صورتش پر از جاي خودكار بود روي دوشش انداخته بودگفت:
    ـ بله، كاريم داشتي؟
    با لبخند خبيثي به پنج پسري كه با التماسي آشكارا به طاهره نگاه ميكردند نگاهي انداخت و رو به طاهره كه بي توجه به پسرها با كنجكاوي به او نگاه ميكرد گفت:
    ـ كدومشون اين توپو زد تو كمر من؟
    طاهره كه عاشق فضولي كردن بود بالبخند به سمت پسرها برگشت و دستش را سمت پسر كچل و خاك و خولي و لاغري گرفت و گفت:
    ـ عماد بود، تازشم...
    عماد سرش را بلند كرد و به سمت طاهره نيم خيز شد و با چشم هاي گشاد شده گفت:
    ـ نه طاهره!
    طاهره عروسك زشتش را روي دوشش جابه جا كرد و با تخصي گفت:
    ـ هه، هه، يادته ديروز عسلو مسخره ميكردي؟ ميگفتي زشته؟
    به عروسك زشت و بي ريخت كه تيشرت رنگ و رو رفته اي به تن داشت و از چند جا پاره شده بودنگاه كرد و در دل قهقهه زد، اسم عروسكش را عسل گذاشته!
    طاهره به سمت او برگشت و در حالي كه همچنان با دستش عماد را نشان ميداد گفت:
    ـ اينا از قبل نتقشه كشيده بودن واسه اينكه توپ قبليشونو پاره كردي هر وقت اومدي بزنن توي سرت ولي اين يابو اشتباهي زد به كمرت!
    ابروهايش بالا پريدند و به پسر ها كه همه به طاهره چشم غره ميرفتند نگاه كرد و با لحن مرموزي گفت:
    ـ كه بزنين توي سر من؟!
    يكي از پسر ها كه به نظر از بقيه بزرگ تر مي آمد خواست چيزي بگويد كه او دستش را به معني ساكت بالا آورد و به دو طرف كوچه نگاه كرد.
    فريده خانم و چند تن از همسايه ها ته كوچه نشسته بودند و سرشان را به نخود فرنگي هايي كه خورد ميكردند گرم كرده بودند، كوچه باريك ساكت بود و فقط صداي آبي كه از وسط جدول باريك وسط كوچه ميگذشت و تق تق وسايل هاي خاله بازي طاهره و آذين سكوت كوچه را مي شكست.
    خم شد و در گوش طاهره طوري كه پسر ها نشنوند گفت:
    ـ من اين توپو ميزنم شيشه خونه آقاي فلاحي بعد تو جيغ بزن بگو عماد چرا شيشرو شكستي بعدم الكي گريه كن بگو عماد ترسوندت، باشه؟
    سرش را كمي از صورت طاهره فاصله داد تا موافقتش را ببيند و وقتي چشم هاي طاهره كه فرياد ميزدند چي به من ميرسه را ديد دوباره خم شد و آرام گفت:
    ـ همون لاك قرمزه كه اون دفعه ازش خوشت اومده بودو ميدم بهت!
    راست ايستاد و طاهره هم با حركت سر و چشم هاي ستاره بارانش موافقتش را اعلام كرد.
    آقاي فلاحي يكي از همسايه هاي جوانشان بود كه كمي ناراحتي اعصاب داشت و نزده مي رقصيد حالا چه برسد به اينكه شيشه پنجره اش بشكند!
    به پسر ها كه هاج و واج او و طاهره را نگاه ميكردند زل زد و با پوزخند گوشه لبش گفت:
    ـ عماد بيا.
    عماد با گيجي و سر در گمي به او نگاه كرد و خواست چيزي بگويد كه دستش را به معني ساكت بالا آورد و با اخم گفت:
    ـ ميگم بيا.
    تنفرش به اين بچه ها دست خودش نبود، از بچگي از هرچه پسر بود احساس نفرت ميكرد.
    اخم هايش را در هم كشيد و رو به عماد كه با سري پايين رو به رويش ايستاده بود نگاه كرد.
    ـ بلد نيستي دقيق شوت بزني، ها؟
    عماد سرش را بلند كرد و با تعجب به او نگاه كرد و پسر ها هم همه ترسيده داشتند او و عماد را نگاه ميكردند.
    پوزخندش را عمق داد و در حالي كه ابرو هايش بيشتر و بيشتر در هم گره ميخوردند گفت:
    ـ حالا من يادت ميدم.
    در مقابل چشم هاي متعجب پسران و خندان طاهره كه آذين را هم از نقشه با خبر كرده بود كوله اش را توي راه پله گذاشت و مقنعه اش را جلو كشيد.
    به سمت پسر ها رفت و درست رو به روي عماد ايستاد، توپ را توي هوا انداخت و با پاي راستش ضربه محكمي زيرش زد كه به هوا پرتاب شد و محكم به پنجره نسبتا بزرگ خانه آقاي فلاحي خورد و صداي وحشتناكش كل كوچه را برداشت و طاهره و آذين با هم شروع به جيغ و داد كردند.
    ضربه اي به كتف عماد كه مبهوت مانده بود زد و گفت:
    ـ دفعه بد با هم سن و سالاي خودت شوخي كن.
    با حركت لب به طاهره فهماند كه جايزه اش را فردا به او مي دهد و به سرعت كيفش را برداشت و وارد راه پله آپارتمانشان شد.
    حوصله همسايه ها و ملامت هايشان را كه همه به سمت عماد نشانه ميرفت نداشت چون مطمئن بود كه دلش ميسوزد، هيچ پسري ارزش دل سواندن ندارد.
    در قهوه اي رنگ خانه نيمه باز بود، كفش ها و جوراب هايش را دم در از پايش در آورد و وارد شد.
    در را با پايش بست و همانطور كه مقنعه اش راكه طبق معمول دور گردنش بود را در مي آورد داد زد:
    ـ مامان، علي، الناز..
    زير لب گفت:
    ـ الناز كه كلاس زبانه!
    مقنعه اش را روي دسته مبل توي پذيرايي انداخت و مشغول باز كردن دكمه هاي مانتو اش شد و دوباره صدايش را روي سرش انداخت و داد زد:
    ـ آ‎لاله؟ هيشكي خونه نيست؟
    مانتو اش را هم كنار مقنعه اش گذاشت و در حالي كه توي موهايش دست ميكشيد تا مرتبشان كند نگاهي گذرا به كل خانه انداخت.
     

    ailar-A2

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    18/8/20
    ارسالی ها
    82
    تعداد لایک ها
    Reactions
    697 23
    686
    امتیاز
    246
    سن
    17
    محل سکونت
    ایلام
    سلام بچه ها
    از اونجاییی که میدونم پست اسپم ممنوعه این پستو فقط یه ساعت نگه میدارم
    تایپ الوداع تا پایان عضویت فعلا آفلاینه
     
    بالا