در حال تایپ رمان این جا قتلی اتفاق افتاده | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
30/7/19
ارسالی ها
317
تعداد لایک ها
Reactions
3,088
3,074
امتیاز
451
سن
23
به نام خدا
نام رمان: این جا قتلی اتفاق افتاده.
نویسنده: HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود.
ژانر: عاشقانه، معمایی.
ناظر رمان: *LARISA*

خلاصه: هر پیچ و خم مغزم، دچار چپاول تاریکی شده. قتلی اتفاق افتاد و من مقصر نیستم. شاید هم مقصر بودم که آدم اشتباهی رو برای کمک انتخاب کردم. آدمی که من رو به ظاهر از بند اسارت افکارم نجات می داد. همونی که از راه مقدس عشق، وارد شد. با برگه ای توی دست هاش، زندگیم رو دستخوش تغییر کرد. اما سرانجامِ این وهم سیال چی می شه؟!



"نحوه پست گذاری: روزهای زوج"
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • *LARISA*

    ناظر انجمن+مدرس زبان
    عضو کادر مدیریت
    کاربر فعال
    عضویت
    24/6/19
    ارسالی ها
    890
    تعداد لایک ها
    Reactions
    4,802 101
    4,978
    امتیاز
    481
    محل سکونت
    دنیای کتاب :)
    به نام خالق کاغذ و قلم

    پست اول.jpg
    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن رمان؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عنوان نمایید.
    پیروز و برقرار باشید.
    «گروه کتاب نگاه دانلود»

     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    30/7/19
    ارسالی ها
    317
    تعداد لایک ها
    Reactions
    3,088
    3,074
    امتیاز
    451
    سن
    23
    پست اول
    مقدمه

    لا به لای پستوی درد و تاریکی، باید به خط ممتد زندگی اعتماد کرد و از سر ناچار هم که شده، این راه ناهموار رو ادامه داد. راه پرتلاطمی که مابین زخم هاش، انزوایی خوابیده. هر چه قدر هم که محکم باشی، روزی، جایی، قتلی درون آلونک قلبت اتفاق می افته و تا ابد قادر به فرار از این حبس ابد و یک روز نیستی!
    فصل اول
    - بریم!
    این جا بوی خون نمیاد؛ بلکه بوی عطر مرگ، در و دیوار سفید رو احاطه کرده. این جا بوی تلخ ترس، همراه عطر گرم و شیرین ناآشنایی، جای جای مشامم پیچ می خوره و سرمایی که زیر ناخن هام رو لمس می کنه. این جا اتفاق غیر منتظره ای افتاده و من مقصر نیستم! بازوم رو بیشتر بین دستای قدرتمندش فشار می ده وحالا به سمتش بر گشتم. چشماش دادگاه محکوم کننده ایه. هیچ جا نمی رم! تقلایی نمی کنم و لبه های آستین مشکی پالتوم، جلوی حصار تیز دستبند رو گرفته. آستین دستم رو کمی بالا می ده و چیک، با اصابت به استخون مچم، بسته می شه. قلبم از درد متلاشی شده و از فنجون سفید قهوه روی میز مطالعه، چشم بر می دارم.
    هنوز هم نگاهم به تن بی جون و بی گناهش مات شده. چه آروم روی صندلی راحتی کنار میز، به خواب رفته. فقط یک بار، ای کاش یک بار دیگه صدام می کرد! پاهام نایی برای حرکت ندارن و قلبم، قلبم چاره ای جز بیچاره شدن نداره. انگار در و دیوار ها به سمتم حمله ور شدن و من توی چهار دیواری مغزم، گیر افتادم. انگار کتابخونه رو به روم هم قصد دهن کجی داره. حتی لامپ های آویزی که تاریکی رو شکست نمی دن. انگار زمان ایست کرده و دهشتی جای خون، درون رگ هام جاریه. نگاهم به کاغذ توی دستش که زندگیم رو دستخوش تغییر کرده بود، می افته. نفس نمی کشم تا وقتی نفسی در کار نیست. دلم می خواد تمام شوکی که تنم رو منجمد کرده، کنار بزنم و بگم: « من خیلی دوستش داشتم. من نمی تونم با خونم این کار رو کنم!» اما غافل از این که قدرتش بر من غلبه می کنه و پاهام به سمت در بر می گرده.
    *چهار ماه قبل*
    روی صندلی زمخت و آبی رنگ راه روی بیمارستان کز کرده بودم؛ به انتظار این که صدام کنن. پاهام عصبی به کاشی یخ زده براق زیر پام اصابت می کردن و تشویشی، فشار خونم رو بالا می برد. دستی لای موهای تازه کوتاه شده خرماییم کشیدم. پیراهن مردانه سبزرنگم، با قطرات عجین شده عرق، به تنم چسب خورده بود. با انگشت شستم، سرانگشتای پهنم رو می مالیدم و ناامید، انتظار می کشیدم که صدای نازک شده پرستار، خطابم کرد:
    - نوبت شماست. دکتر منتظرن.
    انگار که از کمای لحظات بیرون کشیده شدم. کمی لمس، برای رسیدن به در سفید رو به رو، از جا بلند شدم. با تردیدی، دستم روی دستگیره قهوه ای در لغزید و آه درداری کشیدم. به تابلوی کنار اتاق نگاه می کردم. «دکتر علی فرهادی، متخصص و جراح قلب وعروق» هنوز هم از ورودم مطمئن نبودم. هنوز هم حس ورود به سیاهچاله ای از ناامیدی رو داشتم. توی تصمیم آنی، در باز و خنکی ملایمی، روی پوستم نشست. پیرمرد مسن رو به روم، برای احترام به من بیست و چند ساله، از جا بلند شد.
    - به به! ببین کی اومده دیدنمون.
    قدم های سستم جلوتر رفت و لبخند پهن و بی رنگش، عمق گرفت. صدای ساییده شدن کتونیم روی سرامیک براق اتاق بلند شد. تک سرفه ای کردم و با چهره نگرانی، به مبل چرم و مشکی رنگ، دست راستش اشاره زد. قطرات عرق سردی که به تنم چیره می شد. بوی تیز الـ*کـل و مواد ضدعفونی کننده، جای جای اتاق قدم می زد. آروم روی صندلی نشستم. کمی توی جاش، جا به جا شد.
    - راستش من هر وقت دعا می کنم که این طرفا پیدات نشه، انگار که نمی شه پسرم. یک راست می رم سر اصل مطلب. آزمایشات نوید خبرای خوبی رو نمی ده. التهاب عضلات قلبت پیشرفت کرده و داری به دوره بحرانی پیوند نزدیک می شی. گفته بودم تنها نیا. پدر و مادرت هم باید بدونن!
    زلزله ای درونم شکل گرفت و این گسل نا امن، فرو پاشیده شد. ضربان قلبی که با همه تلاش، در حال بالا رفتن بود. با لرزش خفیفی، دستم سمت قلبم رفت و فشار کوچیکی که سعی به خوب شدنش داشت. انتظار این خبر هولناک رو نداشتم. راستش، انگار کمی می ترسیدم. حتم داشتم، متوجه پاییز چشمای تیره ام شده بود. کمی منظم تر نفس می کشیدم و دستاش رو روی میز قهوه ای مقابلش گذاشت.
    - به حرفم گوش نکردی. داروهات رو به موقع مصرف نکردی. دروغ گفتی. هم به من هم به خانوادت. الان وقت سرزنش نیست. من از بیست و سه سالگی می شناسمت. درست به اندازه سه سال. لج کردی و حالا من شخصا از والدینت مراقبت ویژه می خوام.
    سکوت بس بود. با همون نی نی لرزون نگاهش می کردم و انگشتای منجمدم، همدیگر رو لمس کردن. دلم یه نفس عمیق می خواست و این میسر نبود. نگاه گرفتم و با صدای بمی لب زدم:
    - تا این جا تحمل کردم. باز هم تحمل می کنم. فقط بنویسین که خوبم. همین! من برای این مشکل قلبی، فقط یه گواهی می خوام.
    مغزم در حال انفجار، سکوت رو فریاد می زد. از جا بلند شدم و حالا درست مقابلش بودم. خودنویس طلایی رو از جا قلمی برداشتم و ملتمس شدم:
    - خواهش می کنم! فقط همین یه بار! اگه زنده موندم جبران می کنم!
    نگاه آبیش رنگ و بوی دلهره داشت. چشمایی که همیشه من رو مهمون مهربونی هاش می کرد. رو به سمت دیگه ای برگردوند و با اکراه جواب داد:
    - این کار هم غیر قانونی و هم غیر عقلانیه! اگه اتفاقی برات بیوفته...
    - خودم جواب می دم! خواهش می کنم!
    با نفس کلافه ای، به ته ریش برف گونش دستی کشید.
    - اگه ازم بپرسن، همه چیز رو تعریف می کنم!
    پوزخند بی رحمی، لب های پهن و خشکم رو تر کرد. چه خوش خیال بود. با چشمای خماری که هر لحظه تار تر می شد، شونه بالا انداختم.

    - باشه.
     
    آخرین ویرایش:

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    30/7/19
    ارسالی ها
    317
    تعداد لایک ها
    Reactions
    3,088
    3,074
    امتیاز
    451
    سن
    23
    پست چهارم


    "قسمتی از پارت بعدی، بعد از هر پست گذاری، در صفحه پروفایل، گذاشته خواهد شد."
     
    بالا