در حال تایپ رمان تکه‌هایی از یک اتفاق | sherry.si کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع sherry.si
  • بازدیدها 274
  • پاسخ ها 7
  • تاریخ شروع

sherry.si

همراه انجمن
عضویت
6/10/16
ارسالی ها
437
تعداد لایک ها
Reactions
33,541 2
16,789
امتیاز
751
سن
22
نام رمان: تکه‌هایی از یک اتفاق
نام نویسنده: sherry.si کاربرانجمن نگاه دانلود
ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: *Elena*


خلاصه: زندگی ای پر از مسئولیت دارد از آنها که زیادی خسته کننده است و آدم دلش هر لحظه فرار از هرچیزی را می خواهد؛ مثل مدیریت کردن چند زندگی و آدم هایی با کلی مشکلات و اتفاقات روزمره.
اما، شاید او برای همچین چیزی ساخته شده است؛ اینکه نترسد، قوی باشد، و جا نزند. ولی، یک روز وسط آن فروشگاه پر هرج و مرج لحظه ای که چند قدم بیشتر با خواسته ی قلبی اش فاصله ندارد تصمیم به تغییر زندگی اش،
خودش و برگرداندن روزهای از دست رفته اش می گیرد بدون در نظر گرفتن اخطار هایی که سیگنال های مغزش به قلبش می فرستند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پیشنهادات
  • *Elena*

    مدیر تالار نقد + منتقد انجمن+ناظر آزمایشی
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    16/3/19
    ارسالی ها
    645
    تعداد لایک ها
    Reactions
    7,485 153
    7,933
    امتیاز
    571
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    به‌نام‌خدا

    275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg


    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    ؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    «گروه کتاب نگاه دانلود»
     

    sherry.si

    همراه انجمن
    عضویت
    6/10/16
    ارسالی ها
    437
    تعداد لایک ها
    Reactions
    33,541 2
    16,789
    امتیاز
    751
    سن
    22
    فصل اول
    _لعنتي
    زير لب مي گويد و قبض هاي پرداخت نشده را، روي اپن پرت مي کند.
    زير کتري جوش آمده را خاموش مي کند و مثل هر صبح، با تمام سرعتي که در خود سراغ دارد، ميز صبحانه را مي چيند و به سمت اتاق ها مي رود.
    پنچ پله ي کوتاه انتهاي سالن را بالا مي رود و دره اولين اتاق، که در راهروي بلندي قرار دارد را باز مي کند.
    مثل هر روز با قيافه اي پف کرده و چشم هايي نيمه باز روي تختش نشسته، و سرش را در گوشي اش فرو بـرده.
    _ بجنب ديرت ميشه.
    در حالي که چراغ اتاق را روشن مي کند مي گويد و بدون معطلي به سمت اتاق بعدي مي رود.
    تقه اي به در مي زند و دستگيره را پايين مي کشد.
    صحنه ي روبه رو؛ مدت هاست که ديگر شوکه اش نمي کند.
    لباس هايي که هرکدام سمتي پخش شده اند، بسته ي چيپس و قوطي خالي نوشابه کنار تخت، دفتر و کتاب هاي بهم ريخته ي روي ميز و...
    از ميانشان رد مي شود و لگدي به تخت مي زند:
    _ هي بيدار شو!
    لپ تاپ بازمانده را از روي زمين بر مي دارد و روي ميز تحرير شلوغ برايش جا باز مي کند:
    _ دايان؟ بيدار شو.
    _ولم کن!
    در حالي که روي تخت غلت مي خورد با صدايي دورگه؛ که محصول سن بلوغش است مي گويد و پتوي طوسي را روي سرش مي کشد.
    خم مي شود و لباس هاي کثيف روي زمين را جمع مي کند:
    _ اگر تا صبح نشيني پاي سريالاي چرت و پرتت اينجوري واسه بيدار شدن عذاب نمي کشي.
    آخرين تي شرت مشکي را از روي تاج تخت بر مي دارد، و روي کوپه اي از لباس هايي که بغـ*ـل گرفته مي اندازد.
    _ خواب بموني خودت مي دوني.
    در حالي که از اتاق بيرون مي رود با صداي بلندي مي گويد و باعث مي شود پسر کلافه و عصبي بيدار شود، و روي تخت بنشيند.
    لباس هاي کثيف را در لباسشويي مي ريزد و درش را چند بار محکم مي بندد تا بسته شود.
    صداي بحث کردنشان را مي شنود که سر دستشويي طبق معمول دعوايشان شده.
    موهاي آشفته اش را با کش دور مچش، بالاي سرش گوجه مي کند و ليواني چاي براي خودش مي ريزد.
    بعد از ده دقيقه با قيافه هايي که خواب را فرياد مي زنند پشت ميز گرد، وسط آشپزخانه جا مي گيرند و مشغول خوردن صبحانه مي شوند.
    _بذارش کنار صبحانتو بخور.
    خطاب به نيکي مي گويد که يک دستش لقمه و دست ديگرش گوشي است و هي ماتش مي برد.
    _فقط تا آخر هفته وقت دارم واسه ثبت نام
    قلپي از چاي سرد شده اش مي خورد و نگاهش را به صورت جدي پسر مي دوزد:
    _ پوله زياديه، نمي تونم.
    اخم هايش در هم مي رود و ماگ چايش را روي ميز شيشه اي مي کوبد:
    _نمي توني؟ ما قبلا راجع بهش حرف زديم، و تو مي دوني که من چقدر منتظر ثبت نام دوره ي جديد موندم!
    آرنج هايش را روي ميز مي گذارد و به سمت دايان خم مي شود:
    _ من هيچ قولي ندادم، گفتم اگر بتونم.
    به صندلي اش تکيه مي زند، صاف مي شيند و دست هايش را از هم باز مي کند:
    _ و حالا نمي تونم!
    متحير نگاهش مي کند. چطور هربار خواسته اش را ناديده مي گيرد؟ وقتي اين را مي داند که رفتن به آن مدرسه ي فوتبال تمام چيزي است که از زندگي اش مي خواهد. چطور انقدر راحت از نشدنش حرف مي زند؟!
    از جايش بلند مي شود و صندلي با صداي گوش خراشي عقب مي رود:
    _ من ديگه مدرسه ي کوفتي نميرم. از امروز ميرم دنبال کار، خودم پول فوتبالو جور ميکنم.
    متقابلا از جايش بلند مي شود و صدايش را بالا مي برد:
    _ عاليه! چون منم ديگه مجبور نميشم پول سرويس و کلاساي تقويتي و کوفتو زهرمار بدم.
    عصبي عقب عقب مي رود و کوله اش را از روي اپن مي قاپد:
    _ ديگه مجبور نيستي.
    با لحني شوکه مي گويد و به سرعت خانه را ترک مي کند.
    _ آره برو، برو ببينم مي توني کار پيدا کني يا نه. هر چيزي لياقت مي خواد.
    به سمت در بسته شده با صداي بلندي مي گويد و از عصبانيت نفس نفس مي زند.
    _رفته، آروم باش.
    نيکي در حالي که با آرامش لقمه اش‌ را مي جود مي گويد. عصبي و کلافه دستي به پيشاني اش مي کشد و چپ چپ نگاهش مي کند:
    _ اگه توام قصد ترک تحصيل نداري بهتره عجله کني، سرويست الان مياد.
    چاي نصفه اش را رها مي کند و از جايش بلند مي شد:
    _خرجي؟
    به دسته دراز شده ي سمتش نگاهي مي اندازد و به کيف روي اپن اشاره مي کند:
    _ کنار کيفته.
    پول و کيفش را بر مي دارد و بدون خداحافظي خانه را ترک مي کند.
    چند لحظه به سکوت فضا گوش مي دهد، و نگاهش را روي ميز نصفه و نيمه ي صبحانه مي چرخاند. ظرف هاي کثيف را داخل سينک مي گذارد و جعبه ي قرص هارا همراه ليواني آب بر مي دارد
    و به سمت اتاقي که پشت آشپزخانه قرار دارد مي رود.
    غرق در خواب است و خروپف آرامي مي کند.
    جعبه ي داروها را روي پاتختي مي گذارد:
    _خاتون؟من دارم ميرم سرکار. قرص هاتو بخور، صبحانه هم روي ميزه.
    در حالي که بدن پيرش را آرام تکان مي دهد مي گويد، و پير زن ميان خوابو بيداري سرش را تکان مي دهد.
    اتاق خاتون را ترک مي کند و به اتاق خودش مي رود.
    اتاقش، دلگيرترين و کوچک ترين اتاق آن خانه ي قديمي و فرسوده است.
    هميشه با خودش فکر مي کند شايد اگر يک پنجره ي کوچک داشت، کمي دلباز تر مي بود.
    اما، هميشه برايش زيادي خفه کننده است. يک تخت چوبي دو نفره ي قديمي، که براي پدر و مادرش بود و همين باعث تنفرش مي شد وقتي حتي روتختي کهنه ي سفيدش را هم عوض نکرده بود.
    کنارش، رگال لباس هايش را جا داده بود و تمام لباس هارا به زور کنار هم چپانده بود چون اتاقش علاوه بر پنجره؛ کمد ديواري هم نداشت.
    گوشه ي ديگر اتاق، ميز آرايشي کوچکي بود که دو کشوي تنگ داشت و کنارش آينه ي قدي چوبي اي که باز هم براي مادرش بود. و کتاب هايي که گوشه ي ديوار چيده شده بود.
    شلوار جين گشادي به پا مي کند، و رويش مانتوي مشکي نخي اي مي پوشد؛ که قدش تا روي زانواش است و آستين هاي بلندش را تا روي مچش تا مي زند. صورت بي رنگش را داخل آينه نگاه مي کند،
    لک هاي ريزي که چندجاي پوستش به چشم مي خورد. همه چيز در صورتش معمولي و ساده است. چشم هايي تيره، که نه زياد ريز است نه درشت و مژه هايي مشکي که کمي برگشته، و ابروهايش پهن و کوتاه است.
    بيني اي صاف اما نسبتا برجسته و بزرگ و لب هايي که کوچک و کمي نازک است.
    صورت گرد و دندان هاي يکدست کشيده اش را از مادرش به ارث بـرده و موهاي فر درشت و پرپشتش را از خاتون؛ و چون وقت رسيدگي بهشان را ندارد هميشه تا زير گوشش کوتاه نگه مي دارد.
    قدش را مي تواند تقريبا در دسته ي بلند ها قرار دهد و هيکلش کمي پر است.
    برعکس او، نيکي و دايان اندام هايي کشيده و لاغر دارند. شبيه به پدرشان هستند. صورت هايي تقريبا کشيده و لاغر، چشم هايي برجسته و روشن تر، با موهايي خرمايي و مجعد.
    مقنعه اش را روي سر مي کشد و کوله ي کوچک مشکي را از روي شانه هايش مي اندازد.
    کاش او هم شبيه به پدرشان بود. نه اينکه مثلا شخصيت برجسته اي باشد؛ اما لااقل از مادرشان قابل قبول تر بود. حداقل براي او که اينطور بود.
    خانه را ترک مي کند.
    کوچه ي پهني که خانه هاي قديمي و چسبيده به هم دارد را رد مي کند و خودش را به ايستگاه اتوبوس کنار پارک مي رساند.
    چند دقيقه منتظر مي ماند تا اتوبوس زرد رنگ مي رسد و سوار مي شود.
    کنار پنجره ي بزرگ مي شيند و کيفش را بغـ*ـل مي گيرد.
    تکان هاي اتوبوس هميشه حالش را بهم مي زند
    و انگار که هيچوقت قرار نيست برايش عادي شود.
    چاره اي هم ندارد، تاکسي گران تر است و مجبور است
    براي رسيدن به محل کارش تقريبا چهار بار خط عوض کند و او در شرايطي نيست که بخواهد حالت تهوع خودش را نسبت به اتوبوس در الويت قرار دهد و لوس بازي درارد.
    بعد از بيست دقيقه به فروشگاه مي رسد.
    يک فروشگاه بزرگ مواد غذايي که بخش هاي زياد
    و گسترده اي دارد و او ؛ مسئول چيدمان است.
    به کارکناني که سر راه مي بيند سلام مختصري مي دهد و خودش را به پله هاي انتهاي سالن بزرگ مي رساند.
    بيست و خورده اي پله را بالا مي رود و وارد اتاقي که مخصوص بانوان است مي شود.
    اتاقي که دور تا دورش کمد هاي فلزيست و دستگاه حضورو غيابي که روي ديوار نصب است.
    _اومدي؟
    سحر، با لبخندي دوستانه در حالي که دکمه هاي لباس فرمش را مي بندد مي گويد.
    سرش را تکان مي دهد و کمدش را باز مي کند:
    _ شانس آوردم خيابونا خلوت تر بود امروز
    کوله اش را داخل کمد مي گذارد و جليقه ي آبي رنگش که آرم فروشگاه به رنگ سفيد پشتش حک شده را به تن مي کند.سحر نگاهش می‌کند:
    _ پس به موقع رسيدي.
    دستگاه ديجيتال سرشماري محصولات را بر ميدار و در کمدش را مي بندد:
    _نامزدي خوش گذشت؟
    سحر انگشت اشاره اش را روي حسگر دستگاه قرار مي دهد و ساعت حضورش را ثبت مي کند:
    _ چرت و پرت محض!
    از اتاق خارج مي شوند.
    _ اينجا يه خواهر شوهره بدجنس داريم!
    سحر سرش را از روي تاسف تکان مي دهد:
    _ تو که اينو ميگي واي به حال اونا!
    پشت سرش از پله ها پايين مي رود و لبخند کمرنگي مي زند:
    _من ميگم فقط داري الکي حرص مي خوري، خودتو درگير نکن.
    از کنار قفسه ها رد مي شوند و سحر با طعنه می‌گوید:
    _ جنابعالي اگر دست رد به سينه ي داداش احمق من نمي زدي الان منم حرص نمي خوردم.
    دستگاهش را روشن مي کند و پوفي مي کشد:
    _ باز شروع شد!
    مي ايستد و به سمتش بر ميگردد. قدش کوتاه تر از اوست؛ اما به لطف کفش هاي پاشنه بلندش هم قد شده اند.
    _ دُرنا! من تمام ديشب داشتم به اين فکر مي کردم که تو چطور لنگ درازت رو به اين بخت زدي، و درواقع باعث شدي منم بدبخت شم.
    ليست محصولاتش را بالا پايين مي کند، و از نگاه کردن به چشم هاي سحر طفره مي رود:
    _ نيازي نيست هربار شرايطم رو بهت بگم وقتي خودت حتي بهتر از من مي دوني.
    سحر دو قدم نزديک تر مي شود و دستش را زير چانه اش مي برد و مجبورش مي کند نگاهش کند:
    _ و اينم مي دونم که توام دقيقا همون اندازه از سهراب خوشت مياد.
    کلافه نگاهش مي کند:
    _ ببين سحر؛ خانواده ي تو بيش از حد به من لطف کردن. من اگر دارم از پس زندگي سه نفر ديگه بجز خودم بر ميام بخاطر شغليه که پدرت اينجا به من داده و به خاطر لطفايي که مادرت در حق من کرده و من بي چشمو رو نيستم.
    سکوت مي کند، يک دستش را همراه دستگاه به کمرش مي زند
    و دست ديگرش را کلافه روي پيشاني اش مي کشد:
    _ اين يه درام نيست که سهراب بخاطر من جلوي پدر مادرت وايسته، از ارث محروم شه و بياد با عشق با منو مشکلاتم زندگي کنه. ما تو واقعيت زندگي مي کنيم، و داداشت درست ترين تصيميم رو براي زندگيش گرفته.
    لبخند تلخي مي زند و دستش را دوستانه روي بازوي درنا مي کشد:
    _ ببخشيد، نمي خوام روزتو خراب کنم.
    و قدمي به عقب بر مي دارد:
    _ به کارت برس.
    مي رود، و او با خود فکر مي کند روزش قبل تر اينها خراب شده. مشغول بازديد قفسه ها مي شود و فروشگاه مثل هر روز به سمت شلوغي مي رود.
    شغلش را به واسطه ي دوستي با سحر به دست آورده. پدرش امتياز دار فروشگاه است و چند صد شعبه زير مجموعه اش کار مي کنند و به هرکدام از بچه هايش چند شعبه رسيده است.
    به افکار خوش خيالانه ي سحر پوزخندي مي زند؛ چطور انقدر خيال پرداز است؟
    او را چه به خانواده ي سر شناس سحر!
    يکي از همکارانش را که اسمش نويد و نوزده ساله است را صدا مي زند تا محصولات تاريخ گذشته را به انبار مرجوع ببرد.
    طبقه ي بالا به اتاق سيستم ها مي رود و پشت کامپيوتري مي شيند و ليست محصولات جديدي را که آمده چک مي کند.
    اگر دايان واقعا به مدرسه نرفته باشد؟!
    سفارشات را ثبت مي کند و به پشتي نرم صندلي تکيه مي زند و به مانيتور خيره مي شود.
    از سهراب خوشش مي آمد. از آن لباس هاي مارکش و آن خط بوي عطرش که در فروشگاه مي پيچيد.
    چهره ي قشنگي نداشت، اما جذاب و خوش پوش است. هيکلش هميشه روي فرم و عزيز کرده و تک پسر خانواده اش است و هر سال تولدش پدرش ماشينش را ارتقا مي دهد
    و مثل آن نقش اول سريال هاي آبکي بود که عاشق دختر فقيري مي شد و زندگي دختر را تبديل به بهشت مي کرد.
    اما او، ياد گرفته بود واقع بين باشد. خودش را غرق رويا و خيال پردازي هاي دخترانه نمي کرد؛ چون نمي خواست وقتي از عالم خيال بيرون مي آيد با مغز پخش زمين شود.
    او بايد به خواهر کوچکش و تنش هاي سن بلوغش فکر مي کرد. به برادرش و آرزوي رفتن به آن مدرسه ي حرفه اي فوتبال و شهريه هاي کمر شکنش،
    و داروها و بيماري هايي که عوارض پيري مادربزرگش بود، و در آخر وقتي که براي فکر کردن به خودش نداشت.
    ***
     

    sherry.si

    همراه انجمن
    عضویت
    6/10/16
    ارسالی ها
    437
    تعداد لایک ها
    Reactions
    33,541 2
    16,789
    امتیاز
    751
    سن
    22
    به تکستي که واريزی حقوقش است نگاه مي کند و به کابينت کنار گاز تکيه مي زند.
    جمعه و روز تعطيلش است و درواقع شايد آخرين روز تعطيلش؛ چون حالا که تصميم گرفته است دايان را ثبت نام کند
    بايد درخواست اضافه کاري بدهد.
    _ اين غذا آماده نشد؟ ضعف کردم!
    خاتون در حالي که جلوي تلويزيون نشسته، و با دقت مشغول ديدن سريالش است مي گويد و او نگاهي به خورشت فسنجان داخل قابلمه که قُل مي زند مي اندازد:
    _ الان ميزو مي چينم.
    با صداي بلندي جواب مي دهد و مشغول چيدن ميز چهار نفره مي شود.
    دايان يک هفته است که سر سنگين برخورد مي کند،
    اما مدرسه را ترک نکرده و البته که کاري هم پيدا نکرده.
    زير گاز را خاموش مي کند و با صداي بلندي
    به غذا دعوتشان مي کند.
    ناهار را در سکوت مي خورند. زير چشمي مدام نيکي را نگاه
    مي کند که، قيافه اش مچاله و اخم هايش درهم است و متعجب مي شود از اينکه مثل هميشه گوشي اش دستش نيست؛
    چون تقريبا يک عضو جدا نشدني از بدنش است.
    خاتون زودتر از همه با يک تشکر ميز را ترک مي کند تا به ادامه ي سريالش بپردازد و پشت بندش نيکي به اتاقش بر مي گردد.
    دايان روبه رويش نشسته و قبل از اينکه از جايش بلند شود
    مي گويد:
    _بشين.
    به صندلي چوبي تکيه مي زند و نگاهش را به درنا مي دوزد.
    _هنوز واسه ثبت نام وقت داري؟
    چشمانش برق مي زند، و اين از نگاهش پنهان نمي ماند؛ اما پسرک غد و مغرور چهره ي جدي اش را حفظ مي کند:
    _چطور؟
    ماگ قرمز رنگش را روي ميز به بازي مي گيرد:
    _ چون مي تونم کارتمو بدم بهت تا بري باهاش ثبت نام.
    لبخند مي زند و لب هايش هر لحظه بيشتر کش مي آيد.
    _ پولشو از کجا آوردي؟
    دستش را زير چانه اش مي زند و ابرويي بالا مي اندازد.
    _ شايد مجبور شيم يه ماه بدون آبو برقو اينا زندگي کنيم.
    لبخندش جمع مي شود.
    _ نمي خوام اينجوري.
    پوفي مي کشد.
    _ شوخي کردم، يه کاريش مي کنم نگران نباش.
    اخم هايش در هم مي رود:
    _ چيکار؟
    _ مي خوايش يا نه؟
    جدي مي پرسد و او با همان چهره ي گرفته سرش را به علامت مثبت تکان مي دهد. تکيه مي زند و
    سعي مي کند لحن و نگاهش تاثير گذار باشد.
    _ و اينکه ديگه حرف مدرسه نرفتن رو نمي زني، هيچ تغييري تو نمره هات ايجاد نميشه اولويت کنکوره و اينکه مي دوني نيکي چشه؟
    _ لابد با دوست*پسرش دعواش شده.
    چشم هايش آنقدري گرد مي شود که دردش را لحظه اي حس مي کند و قبل از اينکه حرفي بزند دايان آشپزخانه را ترک مي کند.
    _چي؟
    بلند مي پرسد اما جوابي نمي گيرد.
    _خداي من!
    زيرلب مي گويد و روي صندلي وا مي‌ رود!
    خواهر شانزده ساله اش دوست*پسر دارد و او از همه جا بي خبر است!
    از جايش بلند مي شود و هراسان خودش را به سالن پذيرايي مي رساند و روبه روي خاتون که روي مبل راحتي سه نفره نشسته و غرق سريالش است مي ايستد:
    _ خاتون! نيکي دوست*پسر داره!
    مايوسانه نگاهش مي کند:
    _ واسه بچه هاي الان عاديه، تو زيادي پرتي.
    دهانش باز مي ماند:
    _ داري باهام شوخي مي کني ديگه؟!
    دست هايش را در هوا تکان مي دهد و غر مي زند:
    _ اي بابا درنا برو اونو، نفهميدم چي شد!
    و او کنار مي رود تا مادر بزرگ هميشه بيخيالش صحنه ي جنايي سريال محبوبش را از دست ندهد.
    با شانه هايي افتاده به اشپزخانه بر مي گردد.
    با همان حالت گيجي و سورپرايز شده اش ظرف هاي کثيف ناهار را روي ظرف هاي کثيف صبحانه تلنبار مي کند.
    شايد حق با خاتون است! او زيادي پرت است چون مدام سرکار است و در خانه هم که همش مشغول آشپزي و تميز کاريست و شب هاهم مثل جنازه بيهوش مي شود؛ پس معلوم است که نمي فهمد به نيکي چه مي گذرد!
    به ظرف ها خيره مي شود.
    حالا بايد چه کار کند؟ نصيحت؟ دعوا؟ دلداري؟ تشويق؟
    خودش در شانزده سالگي دوست*پسر داشته؟
    در دلش به خودش مي خندد! هيچ تصوري از داشتن دوست*پسر ندارد. او هميشه در حال انجام وظيفه ي خانواده اش بوده.
    بايد با نيکي حرف بزند.
    ***
     
    بالا