در حال تایپ رمان جدال خاموش (جلد اول مجموعه‌ی سه‌گانه‌ی خریدار روح) | *Romi* کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع *Romi*
  • بازدیدها 2,392
  • پاسخ ها 77
  • تاریخ شروع

سلام دوستان رمانم رو برای مسابقه بزارم؟روند رمان چطوره؟

  • آره بزار

    رای: 6 85.7%
  • نه بیخیالش

    رای: 0 0.0%
  • آغاز رمان خوب بود

    رای: 5 71.4%
  • آغاز رمان باید با هیجان یهویی شروع میشد

    رای: 0 0.0%
  • از شخصیت ها سر در میارم

    رای: 2 28.6%
  • معلوم نیست کی به کیه!

    رای: 0 0.0%
  • از داستان رمان خوشم میاد

    رای: 5 71.4%
  • مزخرفه

    رای: 0 0.0%
  • هنوز برای تصمیم گیری زوده!

    رای: 0 0.0%
  • توصیفات کافی نیست

    رای: 0 0.0%
  • توصیفات خوبه

    رای: 0 0.0%
  • اسم جدید بهتره

    رای: 0 0.0%
  • اسم قبلی قشنگ تر بود

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

*Romi*

مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
همراه انجمن
عضویت
27/5/17
ارسالی ها
343
تعداد لایک ها
Reactions
1,502 216
1,481
امتیاز
361
سن
17
محل سکونت
از آنجایی که صدا میزنند...
پارت شصت هشتم

بی احتیاطی نکرده و تو صندلی کمک راننده می‌شینم، پسرا با تعجب بیرون از ماشین، به من زل زدن و هیچ حرکتی نمی‌کنن.
-نمی‌خواین بیاین تو؟ نکنه باید بیام در رو براتون باز کنم؟
پسرا نگاه عجیبی با هم رد و بدل کرده و جرج ماشین رو دور می‌زنه تا در جایگاه راننده قرار بگیره.
-راستش یه مشکلی هست.
پلک هام رو محکم روی هم فشار میدم و درحالی که سعی می‌کنم از درد قفسه سینم، کنترلم رو از دست ندم می‌پرسم:
-چه مشکلی؟
جرج ادامه نداده و جان حرفش رو از سر می‌گیره:
-ما هنوز به سن قانونی نرسیدیم، رانندگی بلد نیستیم!
لعنت به تشخیص سِنِت مارتا، چرا من فکر می‌کردم اون‌ها بیست سال رو حداقل دارن؟!
-چند سالتونه؟
هردوتا همزمان میگن:
- شونزده!
اوه خدایا! اونا واقعا کم سن و سالن؛ اگه اون‌شب صدمه ای بهشون می‌زدم، هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشیدم.
سرم رو به صندلی تکیه میدم که ذره ای در خودش فرو میره، ضربه ای که ویکتوریا، بی‌رحمانه روانه سینم کرد، حالا داره اثرات خودش رو نشون میده و درد وحشتناکی داره. دو دقیقه آروم بگیر تا بتونم خودمون رو برسونم موسسه، باشه؟!
-بلدی استارت بزنی؟
جرج سوئیچ رو در جاش می‌پیچونه و همون موقع موتور به نرمی شروع به کار می‌کنه. نفسم رو آروم بیرون میدم و آرزو می‌کنم این بچه تو رانندگی استعداد داشته باشه.
-خوبه، حالا گاز سمت چپه، ترمز وسط و کلاچ راست؛ فهمیدی؟
دست هاش رو که با استرس دور فرمون سفت کرده و پوستش از فشار به سفیدی میزنه، از نظر می‌گذرونم و به نجوای تکرار شوندش گوش میدم:
-گاز چپ، کلاچ راست، گاز چپ، کلاچ ر...راست،گاز چ...
ناخودآگاه داد می‌زنم :
-کافیه!
هردوشون از صدام بالا پریده و خودشون رو کمی عقب می‌کشن، حواسم رو به نفس های تند شدم میدم و با بستن چشمام سعی می‌کنم ارومشون کنم.
-شماها قراره یه شکارچی بشین.
صدام این دفعه برخلاف دفعه قبل آروم و خسته بود.
-قراره نصفه شب وارد مراسم های مختلف بشین، با کیلرراکر ها بجنگید و حتی ممکنه کشته بشید.
پلک هام رو از هم فاصله میدم تا واکنششون از حرفم رو بسنجم؛ با اینکه نزدیک به ظهره و خورشید وسط های آسمون قرار داره، ولی سایه خنکی سرتاسر کوچه های باریک روستای خرابه رو دربرگرفته و بوی خاکستر و گوشت کباب شده ای فضا رو دربر گرفته. درهمین میان چهره های جوونی، که سرشار از زندگی و قدرتن در میان لایه ای از دود و خاکستر مشخصن که هیچ ترسی رو از خودشون بروز نمیدن.
-احتمال مرگ به عنوان یه کیلرراکر خیلی بیشتره تا یه شکارچی، بانو مارتا!
و این یه حقیقته!
-پس از الان باید بدونی استرس بی‌خودی برای یه شکارچی معنی نداره، پس...
جان ادامه حرفم رو می‌گیره و میگه:
-بزن بریم که کلی کار داریم.
و با درهم کشیدن صورتش و ادای عق زدن ادامه میده:
-درضمن چند دقیقه دیگه اینجا بمونم تمام صبحونه نخوردم رو بالا میارم.
حالا نشانه های استرس کمتر در چهره جرج دیده میشد؛ دوقلوهای شجاع یا شایدم کله شق! هرچیزی که هستند ازشون خوشم میاد.
-خوب الان دنده کجاس؟
لبخندی میزنم و میگم:
-بین راننده و شاگرد.
با تمام تلاشش که میخواد بگه دیگه استرس ندارم زمزمه می‌کنه :
-میدونستم.
و دنده رو میون دست چپش جا میده و روی دنده عقب میزاره.
-حالا... ؟
_حالا فرمون رو یکم به سمت وسط کوچه مایل کن و خیلی آروم پاتو بزار روی گاز.
سرش رو تکون داده و قبل از اینکه بفهمم چی به چیه، با یه تکون شدید به سرعت به سمت عقب حرکت می‌کنیم.
-ترمز! ترمز! ترمز!
 
  • پیشنهادات
  • *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت شصت و نهم

    به تکون دیگه از سرجامون متوقف شده و هممون بدون هیچ حرکتی به جلو خیره می‌شیم. از این حرکت ناگهانی میزان زیادی غبار خاک توی هوا پراکنده شده و دیدمون رو از همه طرف بسته.
    -خانم، حالت...
    -پیاده شو!
    لحنم کاملا کنترل شده و آرومه، اما باز هم تهدید توش نیش می‌زنه، برای همین هردوتاشون غافلگیر شده، میپرسن:
    -چی؟
    امکان نداره دیگه با این ماشین به کسی آموزش بدم! ایندفعه اون نیش داخل لحنم رو هم کنار میزارم و بهونه میارم:
    -دلم نمی‌خواد بیشتر از این اینجا بمونیم و گوشت و استخون پودر شده ویکتوریا رو فرو بدیم، ترجیحا آموزش رانندگی بمونه برای بعد.
    جرج دستگیره مشکی رنگ رو عقب کشیده و با حل دادن در از ماشین پیاده میشه؛ همراه با تحمل کردن درد دنده هام روی صندلی ها جابه‌جا میشم و با راحت قرار گرفتن تو صندلی راننده نفسم رو با آسودگی بیرون میدم.
    -اما حالت خوبه؟ میتونی رانن...
    حرفش رو با "خوبم"ی قطع کرده و همراه با گرفتن فرمون و فشار آوردن به پدال گاز به سمت موسسه حرکت می‌کنیم.
    ***
    فصل دوم(ستیز تنت هدیه بر مرگ)
    اهریمن ها به طور معمول در دنیایی زندگی می‌کنند که دسترسی به انسان ها، افکار و احساسات آنها برایشان دشوار است؛ اما با مراسم هایی بسیار پیچیده و سخت می‌توان پای آن‌ها را به زندگی انسان ها باز کرد.
    خریدار روح یکی از قدرتمندترین اهریمن های موجود است که توسط زنی به نام "ساکورا هایاکارا" متولد "هوکایدو" به این دنیا دسترسی پیدا کرده و قربانی ها و پیروان بسیاری گرفته است.
    گفته می‌شود که خانم هایاکارا همراه چند جادوگر مصری، خریدار را به این دنیا احضار کرده و درخواست ناممکنی از او کرده. اهریمن در ازای آزادی اش بهایی سنگین پرداخت، اما آن بها خواسته نامعلوم زن نبود، بلکه آن بها بخشی از اسرار و قدرت های اهریمن بود که به زن تعلق گرفت و دست اهریمن را از کشتن او کوتاه کرد.
    گفته شده که در بین این اسرار راز از بین بردن اهریمن برای همیشه نیز وجود دارد که در دستان زنی است که چشم از جهان فرو نمی‌بندد و با گذر سال ها، پیر و فرتوت تر می‌شود. اما حال بحث بر این است که این زن نامیرا کجاست؟ زیرا که بعد از آزادی اهریمن، دیگر هیچ اثری از او یافت نشد.

    _Dorasle Edmond Vinson Ilanle lovegod_
    ***
    از ماشین پیاده میشم و اجازه میدم پسرا هم پشت سرم پایین بیان و درها رو ببندن. دزدگیر رو می‌زنم و سمت پله ها برمی‌گردم که همون لحظه شاخه های برفی و نازکی رو پراکنده در هوا می‌بینم که پرواز کنان به سمتم میان.
    -مارتا.
    بل از اينکه بتونم حرکتی بکنم لارا مثل بچه کوچولو ها خودش رو از پله سوم سمتم پرت می‌کنه و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که روی هوا بگیرمش تا هر دوتامون با سنگ‌فرش خیابون یکی نشیم.
    -آخ... لارا، چیکار داری می‌کنی؟
    صورت بشاش لارا در صدم ثانیه در هم میره و می‌پرسه:
    -دوباره؟!
    و بهم فرصت جواب دادن نداده و همراه با بستن چشم هاش دستش رو بین قفسه سینم می‌زاره. از درد و سرمایی که از طرف دست لارا حس می‌کنم، نفسم بند میاد ولی درد به همون سرعتی که اومده بود محو میشه و جاش رو به بی‌حیایی در عمق وجودم میده.
    -هیچ می‌دونی دنده هات ضرب دیده بود؟ می‌دونی ممکن بود باد کنه و ورم کنه؟ اونوقت تا چند روز نمیتونستی یه تکون کوچیک رو تحمل کنی. اصلا اول صبحی کدوم قبرستونی مراسم اجرا می‌کنن که تو دوباره عینهو زامبی برگشتی موسسه؟ ها؟ تو...
    با خنده میگم:
    -لارا! اوه خدایا ،یه لحظه مهلت بده دختر. بزار بریم داخل همه چیز رو برات توضیح میدم.
    لارا چند لحظه خیره به چشمام، لب‌هاش رو به هم فشار داده و درنهایت با تنگ کردن چشماش آماده به تهدید کردن میشه:
    -خیلی خوب، ولی اگه...
    بهش اطمینان میدم:
    -توضیح میدم دیگه.
    با صدای خنده ریز دوقلو ها حواسمون از بحث پرت میشه و لارا با خنده میگه:
    -پس راست بود که دوتا نوچه داری، هوم؟ پاتر می‌دونه ولی اگه ببیندشون حسابی حرص می‌خوره.
    با شنیدن اسم پاتر، چیزی درونم با ناراحتی تکون می‌خوره. لارا هم باخبر از اون چیز، میگه:
    -اون خودش مریضه، مارتا! تو هیچ کاری نکردی که بخواد چنین رفتاری داشته باشه.


    پ.ن: یه یادآوری -> اون کتابی که مارتا از الک خرید رو هیچوقت اسمی روش نبود اما بالای صفحه ها نوشته سیز تنت هدیه بر مرگ رو نوشته که خوب شاید اسم کتاب باشه! و اون اسم طولانی انگلیسی که زیر نوشتس هم میتونه اسم نویسندش باشه؛ کسی چه میدونه؟
     
    آخرین ویرایش:

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتادم

    چیزی نمیگم و به تضاد تار های عـریـ*ـان و بلند موهای لارا روی کاپشن لیز و براق مشکی رنگش چشم می‌دوزم. میگن زال ها دیدشون ضعیف تر از بقیس اما بعید می‌دونم هیچ کسی بتونه به خوبی لارا و برادرش ببینه، به خصوص تو تاریکی.
    -داخله؟
    لارا با سرش موافقت کرده و میگه:
    -آره ولی باهاش درگیر نشو، اصلا بهش محل نده، خوب؟
    باز هم چیزی نمیگم و با توجه به از بین رفتن دردم، راحت پله ها رو پشت سر گذاشته و وارد موسسه میشم. لارا و پسرا پشت سرم داخل شده و در با صدای تلیکی سر جاش برمی‌گرده.
    -لعنتی.
    این صدای کلفت و بم جز اون مال کی میتونه باشه؟ نگاهم رو روی کار آموزها که بیخیال با هم خوش و بش میکنن می‌گردونم و درنهایت دوباره روی پاتر متوقف میشم؛ با یکی از دست های لرزونش لیوان کاغذی‌ای رو نگه داشته و بادست دیگش مدام سعی در فشار دادن دکمه قهوه ساز داشت، کاملا روی قهوه ساز خم شده و یه جورایی کل وضنش رو روی اون انداخته بود، مگه این دستگاه چقدر مقاومت داره؟ چشم هاش رو از درد روی هم فشار داده و عصبی از انجام نشدن کارش بارها این کلمه رو تکرار می‌کرد.
    -لعنتی، لعنتی، لعنتی!
    با حرص از بی‌توجهی بقیه، با قدم های کوبان سمتش میرم؛ لیوان رو از دستش قاپیده و زیر جایگاه قهوه ساز می‌گیرم و به آسونی دکمه رو فشار میدم. نوار های پراکنده قهوه، از سوراخ های مشکی رنگ قهوه ساز جاری میشن و لیوان کاغذی با لبالب پر می‌کنن.
    با دست آزادم، دست پاتر رو به سمت لیوان هدایت می‌کنم؛ پاتر با گرفتن لیوان، سریع و یه نفس، کل محتوای لیوان رو سر کشیده و طبق عادت پشت دستش رو روی لب هاش میکشه و همراه با آهی زمزمه می‌کنه:
    -ممنون.
    وقت نمایشه!
    پاتر همراه با بالا آوردن سرش چشم هاش رو باز کرده و با دیدن "من" دادی کشیده و جوری عقب می‌پره که محکم با سطح شیری رنگ سرامیک ها برخورد می‌کنه.
    چی به جز یه نمایش می‌تونه حواس کارآموز ها رو به پاتر جلب کنه؟ همه سر ها بی‌درنگ سمت ما می‌چرخن و حتی بعضی ها گردن می‌کشن تا بتونن بهتر از ماجرا سر در بیارن.
    این وسط قیافه پاتر که با چشمایی درشت شده و سـ*ـینه ای که سریع تر از حد معمول بالا و پایین میره، به من خیره شده و هیچ حرکت دیگه ای نمی‌کنه.
    نمی‌دونم چه فکری می‌کنه که سریع تر از اون که لارا بتونه کاری بکنه، سمتم خیز بر می‌داره و با گرفتن مچ دستم منو همراه خودش به داخل دفترش کشیده و در رو پشت سرش قفل می‌کنه.


    پ.ن: دلم به کدوم خواننده خوشه، خدا می‌دونه :/
     

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتاد و یکم

    تلو تلو خوران روی سرامیک های سرد و یخ‌زده پیش رفته و وسط اتاق روی پاهام متوقف میشم.
    داری چیکار میکنی پاتر؟
    نگاهم رو آروم از سطح شیری رنگ سرامیک ها بالا آورده و روی گوی های زرین درون اتاق نگه می‌دارم. من و اون حالا بدون هیچ حرکتی وسط دفتر که با توجه به نور کمی که از دیوار های کاغذی مانندش وارد فضا می‌شد، در تاریکی ای نسبی فرو رفته بود وایسادیم و به هم خیره شدیم. سکوتی که بینمون جریان داشت به سرعت با صدای ضربه های محکمی که به در دفتر می‌خورد، از بین رفت و نگاه هردومون سمت در که چیزی نمونده بود از لولا در بیاد، برمی‌گرده.
    -لارا اگه اون در کنده بشه، من می‌دونم و تو.
    هیچ شوخی ای توی اون صدا نبود، پاتر الان با پاتر چند لحظه پیش کاملا متفاوته؛ نه رنگی از اون ضعف هست و نه ذره ای خمیدگی از درد. درواقع اون الان از یه گله کیلرراکر خطرناک تر به نظر می‌رسه.
    -این در رو باز کن تا کنده نشه، قسم میخورم اگه بلایی س...
    _چه خبره؟
    آرامش لیزا در این سر و صدا جالب بود، چیز های زیادی نیستن که بتونن آرامش همیشگی لیزا رو از بین ببرن. چیز هایی مثل خواهرش!
    -مارتا...
    همین کلمه کافی بود تا لیزا تا ته خط رو بخونه و بگه:
    -خواستین هم رو بکشین، درست و حسابی بکشین که لااقل از دست یکیتون راحت شیم.
    و با صدای قدم هایی از دم دفتر دور بشه.
    پاتر پوزخندی زده و سمت صندلی چرخداری که پشت میزش قرار گرفته بود میره و خودش رو روی صندلی ولو می‌کنه.
    -پاتر، یه تار مو از سرش کم بشه من...
    پاتر حوصلش ته کشیده و داد میزنه:
    -دستم بهش نخورده لارا، یا تمومش می‌کنی، یا بهت نشون میدم چه بلاهایی می‌تونم سرش بیارم.
    صدای هین لارا از پشت در به داخل نفوذ کرده و گوش هردومون رو نوازش می‌کنه. این بی‌حسی که از نیروی لارا به درونم سرازیر شده، باعث شده تا حتی حال حرف زدن رو هم نداشته باشم. البته این حالت خیلی دووم نمیاره اما نمی‌دونم بی‌تفاوتی نسبت به این رفتار و حالات پاتر هم اثر همین بی‌حسیمه یا دلیل دیگه ای داره.
    -تو...
    نگاهم رو از در سمت پاتر برمی‌گردونم که ادامه میده:
    -نمیخوای چیزی بگی؟
    بدون اینکه حتی بدونم چجوری لب هام رو تکون داده تا کلمات رو ایجاد کنن، میگم:
    -چی بگم؟
    پاتر تکیه‌اش رو از پشتی صندلی گرفته و روی میز خم میشه و میگه:
    -این افتضاح...
    ادامه نمیده و با ندیدن هیچ واکنشی از طرف من حرف رو عوض می‌کنه :
    -ممنون به خاطر کمکت ولی...
    پوفی کشیده و ادامه میده:
    -میشه خواهش کنم به من...کمک...نکنی؟
    گفتم:
    -اگه من کمک نکنم، هیچ کس دیگه ای کمک نمی‌کنه.
    با تموم شدن حرفم، به چشم هام خیره میشه تا بفهمه این حرف رو از ته دل زدم یا نه؛ اما هردومون به خوبی می‌دونیم که من بهش کمک می‌کنم چون...به کمکم احتیاج داره.
    آهی کشیده و زمزمه می‌کنه:
    -از دفترم برو بیرون.
    بی‌حوصله، باهاش جدل نمی‌کنم و سمت در رفته و با چرخوندن کلید درون قفل، در رو به عقب هدایت می‌کنم که همون لحظه چهره های نگران دوقلوها و صورت از همیشه رنگ پریده تر لارا در چارچوب در نمایان میشه.
    -اوه، راستی یادم رفت تبریک بگم... مثل اینکه ایندفه واقعا گل کاشتی.
    زهر توی حرفش تک تک اندام های داخلیم رو در خودش ذوب و وجودم رو تلخ می‌کنه.
     
    آخرین ویرایش:

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتاد و دوم

    دندون هام رو محکم به همدیگه فشار میدم تا عصبانیتم رو سر وسیله هایی که اتاق رو فرا گرفته خالی نکنم.
    تو چرا آدم نمیشی؟ چرا باید این کار رو با من بکنی؟
    لارا محو چهرم شده و کاملا میدونه الان وقتش نیست باهام حرف بزنه، البته دوقلوها هم به خوبی می‌دونند که الان من در وضعیت عادی ای قرار ندارم.
    بی‌حسیت رفع شده و تو الان تازه اتفاقی که افتاده رو درک می‌کنی، تازه اعصابت خورد میشه، اون هم فقط به خاطر یه آدم حسود.
    جان بی‌قرار سر جاش جابه‌جا میشه و نگاهی رو با جرج رد بدل می‌کنه. اما در نهایت هیچ کدومشون چیزی نمی‌گند.
    به پاهام نیرو وارد می‌کنم تا شروع به حرکت کنند. دستگاه قهوه ساز در گوشه چشمم خودنمایی کرده و اعصابم رو بیشتر به هم می‌ریزه.
    «میشه خواهش کنم به من...کمک...نکنی؟»
    نه پاتر، نمیشه. چون هرچقدرم که باهام بد رفتار کنی باز هم بیخیال کمک کردن بهت نمیشم.
    صدای شکستن چیزی من رو به این دنیا بر می‌گردونه. تکه های خرد شده چینی سفید رنگی روی زمین، درست جلوی پای من، نشون میده که به چیزی که روی میز کنارم بوده، خورم و اون رو شکستم، بااین حال اصلا یادم نمیاد چی اونجا بوده.
    خم شده و دستم رو جلو می‌برم تا تکه های پر و پخش خورده های چینی رو جمع کنم که اون رو می‌بینم. خراشی بزرگ از مچ دستم تا نزدیکی های آرنجم.
    -چه غلطی...
    بدون برگشتن به سمتش، از روی شونه چپم نگاهی به چشم های درشت شده و متحیرش می‌دوزم، که روی دست من ثابت مونده.
    بی‌توجه بهش دوباره به ادامه کارم می‌پردازم. اما تا دستم رو برای برداشتن تکه دیگه ای جلو می‌برم، درخشش سرخ رنگی رو از روی زمین احساس می‌کنم.
    -بلند شو ببینم.
    دست بزرگ و قدرتمندی حالا دور دست سالمم پیچیده و من رو از حالت نیم خیز درمیاره و عقب می‌کشه. قبل از اینکه فرصت رو از دست بدم کف کفشم رو روی ستاره شش پری که هنوز هم به درخشیدن ادامه می‌داد، کشیده و از روی زمین محوش می‌کنم.
    -تو چه مرگته؟
    پاتر به زور من رو طرف خودش برگردونده و به چشم هام زل می‌زنه و با داد، ادامه میده:
    - امروز انگار اصلا نمی‌فهمی چه غلطی داری می‌کنی.
    شاید من در حالت عادی جوابش رو می‌دادم ولی الان نه با وجود ته مونده نیروی لیزا در بدنم و نه دیدن اون نشان که با چکیدن قطره های خون من تشکیل شده بود، اصلا توانایی جر و بحث با اون رو نداشتم.
    -دستت رو ببینم.
    باز هم چیزی نمیگم و اون خودش دست راستم رو بالا میاره تا نگاهی بهش بندازه.در کمال تعجب خون ریزی زخم، بند اومده و فقط ردی از خون خشک شده روی ساق دستم به جا گذاشته. پاتر شری تکون داده و میگه:
    - هیچیت هم که نشده.
    «میدونی که وقتی نیروم اثرش از بین بره، دردت برمی‌گرده»
    دنده هام بی‌امان ناله کرده و درد خفه ای رو در قفسه سینم ایجاد می‌کنند. ناله ای از دستم در میره و پاتر با اخم میگه:
    - دخترا همیشه همینن، کم طاقت و لوس.
     

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتاد و سوم

    با اینکه درد به جونم فشار میاره اما آروم و بدون کنترل می‌خندم که برای لحظه ای نفسم رو بند میاره.
    - آهای، وقتی چیزی نمی‌دونی، الکی حرف نزن!
    پاتر که هنوز دستم رو رها نکرده، به لارایی که موهای سفیدش همانند شاخه های بیدمجنون در پشت سرش به پرواز در اومدن، پوزخندی زده و میگه:
    - کدوم دختری میاد خلاف جنس خودش حرف می‌زنه که این دومیش باشه؟!
    لارا با شتاب خودش رو به ما می‌رسونه و دست پاتر رو از دستم باز می‌کنه.
    -اثرش از بین رفته، نه؟ بزار دوباره...
    با اینکه سخته اما میگم:
    -نه، طوری نیست. تحمل می‌کنم.
    پاتر اخم هاش رو بیشتر در هم کشیده؛ در حدی که v ای رو بین دوتا ابروهاش ایجاد می‌کنه.
    - مگه چشه که براش از نیروت استفاده کردی؟
    لارا توجهی بهش نمی‌کنه و ادامه میده :
    -وقتی مبارزه میکنی، گرمی و درد و حس نمی‌کنی، با نیروی منم همینطور، ولی اگه همينطور بمونی دردش بیچارت می‌کنه. ضرب دیدن دنده های جلوییت شاید درمان شده باشه ولی دردش زیاده و باقی می‌مونه.
    لب می‌زنم :
    -مهم نیست!
    پاتر با گرفتن سر شونه کاپشن لیزا، اون رو سمت خودش بر می‌گردونه و می‌پرسه:
    - از چی حرف می‌زنی؟
    دیگه اخمی در چهره پاتر دیده نمی‌شد، و در زیر موهای نامرتبش که ابروهای طلایی و کوتاه شدش رو که بالا پریده، پوشونده بود، ردی از نگرانی در نگاهش دیده میشه.
    پاتر و نگرانی؟! اونم برای کی؟ من؟
    لارا نگاه گستاخش رو از چشمای بی‌حالت پاتر می‌گیره و با زمین می‌دوزه و من باز هم حاضرم قسم بخورم که اون برق رو تو چشماش دیدم.
    لارا با تکونی خودش رو از دست پاتر رها می‌کنه و میگه:
    -پسرا، همراه مارتا به دفترش برین.
    و خودش در جهت مخالف، به سمت در ورودی به راه میوفته.
    پسرا چیزی نمیگن اما با نگاهشون از من میخوان که راه بیوفتم؛ پس من هم بی‌خیال پاتر شده و برمی‌گردم تا به دفتر خودم برم که تازه متوجه نبود خرده چینی ها روی زمین میشم. نگاهم رو بالا آورده و به گلدون خالی سفید رنگی که با طرح های ریز نقره ای مزین شده می‌دوزم و زمزمه می‌کنم :
    -چیکار کردی دختر؟

    ***
    دوره های حکومت تاریکی و روشنایی با گذشت زمان جابه‌جا میشه، ولی هیچوقت، هیچکدوم از اون‌ها به طور کامل نابود نمیشه.
    - شماها تو دسته کیلرراکر ها بودین درسته؟
    رنگ از چهره دوقلوها به سرعت می‌پره، نگاه های وحشت زدشون روی من ثابت می‌مونه و ترس سر تا پاشون ر فرا می‌گیره.
    لبخند آرومی میزنم تا نشون بدم که چیزی نیست و اشکالی وجود نداره. این پسرا وقتی جوگیر میشن خیلی حرف می‌زنند ولی درمواقع دیگه... خیلی ساکتند.
    - چرا حرفی نمیزنین؟ اینجا احساس غریبی میکنین یا کلا... چمیدونم، کم‌حرفین؟
    جان می‌پرسه:
    -یعنی می‌تونیم اينجا آزادانه صحبت کنیم؟
    آزادانه؟ یعنی چی که آزادانه؟
    جرج ادامه میده:
    - آخه تو فرعه ما، یتیم ها حق زدن حرف اضافه ای رو ندارن.
    نفسم رو محکم از درد و یا خشم بیرون میدم و می‌پرسم:
    -یتیم ها؟
    جرج توضیح میده:
    - فرعه ها تعداد زیادی از یتیم های پرورشگاه های مختلف رو می‌خرن و بزرگ میکنن تا بعدا به اهریمن خدمت کنن. ما هم از زمانی که یادمونه توی فرعه بودیم.
     

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتاد و چهارم

    عضلات گردن هر دوتاشون منقبض شده و کاملا مشخصه که خاطرات خوبی از بچگیشون ندارن. درخواست می‌کنم:
    -ادامه بده.
    جان میگه:
    -زمانی که ما رو به فرعه میارن بر اساس انتخاب یه مجسمه با سر بز.
    جرج اضافه کرده:
    - که به قول خودشون اهریمن توش زندگی می‌کنه.
    جان سری در تایید حرفش تکون میده و ادامه میده:
    -آره، ما رو به دسته های خواننده ها، کیلرراکر ها و احضار کننده‌ها تقسیم میکنن. و بعد...
    جان ساکت میشه و نگاه ناراحتی به برادرش میندازه. جرج لبخندی بهش میزنه که من رو یاد لبخند های تسلی بخش مارسل میندازه.
    -و بعد ما باید از همون بچگی تو اون دسته خدمت کنیم و تو سری بخوریم تا زمانی که هجده ساله بشیم.
    -هجده ساله؟
    جرج سری مبنی بر تاکید حرفم تکون میده و حرف جان رو ادامه میده:
    -تو هجده سالگی ما به زور باید روحمون رو به اهریمن بفروشیم و روی بدنمون خالکوبی انجام بدیم و زبونمون رو دوشقه کنیم.
    تازه به خاطر میارم که آلوین در دبستان جهشی خونده و حالا تازه هیجده ساله شده.
    -پس آلوین...
    -اونم باید این کارا رو می‌کرد تا اینکه شما ما رو نجات دادید.
    با یادآوری اتفاقی که افتاده بود ناراحتی روی چهره هاشون می‌پاشه و هر دو سراشون رو پایین میندازن.
    با شوخی سعی می‌کنم حالشون رو عوض کنم:
    -پس شما دوتا باید جنگجوهای ماهری باشین.
    نگاه هاشون بالا میاد ولی ناراحتی از چهرشون پاک نشده.
    - ما اصلا جنگیدن بلد نیستیم .
    -چی؟
    جرج کمی مکث می‌کنه و درنهایت توضیح میده:
    -ما هیچ آموزشی نمی‌بینیم.
    -یعنی اصلا بهتون چیزی یاد نمیدن؟
    هردوتاشون هم زمان سر هاشون رو به طرفین تکون میدن. با تعجب می‌پرسم :
    -پس شما ها تاحالا چجوری زنده موندین؟
    جان زهرخندی می‌زنه و میگه:
    -شانس!
    جرج بی‌توجه به حرف جان جواب میده:
    -قبل از دیدن شما تنها کار ما نگهبانی بوده که هیچ شکارچی‌ای به اون مراسم حمله نکرده.
    زمزمه می‌کنم:
    -پس درواقع شما اصلا نمی‌خواستین وارد فرعه بشین!؟
    هردوتاشون با هم میگن:
    -ما از فرعه متنفریم.
    به زور لبخند تلخی رو به لب هام مهمون می‌کنم و میگم:
    -به جمع شکارچی ها خوش اومدین. سوالی هست؟
    پسرا برای بار چندم نگاهی باهم رد و بدل می‌کنن که انگار یکی از ویژگی های دوقلوهاست که از چشمای همدیگه بفهمن چی میگن.
    -درمورد اون آقا، که دم دستگاه قهوه ساز بود...
    سری تکون میدم و با دیدن ترسش از پرسش جواب میدم:
    -اسمش فدریکه، فدریک پاتر. البته بهتره فقط پاتر صداش کنین. ما توی این موسسه یه مدال ها و رتبه هایی داریم که خوب به بهترین ها تعلق میگیره و اون میخواد یکی از برترین ها باشه ولی خوب...
    آروم می‌خندم، با همین خنده دنده هام درد میگیرن و خودم رو لعنت میکنم که چرا خندیدم؟!
    -من یه جورایی بزرگ ترین رقیبش محسوب میشم، برای همین، اممم یه جورایی از من بدش میاد.
    جرج می‌پرسه:
    -بدش میاد؟
    سری تکون میدم و میگم:
    - بیشتر حرصش درمیاد و باهام بد رفتاری می‌کنه.
    جان میگه:
    -آره، مشخص بود. ولی چیزی که هست اینه که به نظر نمی‌رسید دستگاه قهوه ساز مشکلی داشته باشه. پس... ؟
    -اون یه بیماری داره، بیماری ای که قهوه آرومش می‌کنه؛ درواقع کافئین آرومش می‌کنه که خوب قهوه میزان زیادی کافئین داره. تقریباً روزی یه لیوان باید قهوه بخوره. معمولا می‌خوره اما گاهی اوقات دیر میشه یا از شلوغ بودن سرش یادش میره و درنهایت سرگیجه و سردرد شدید می‌گیره، اگه نتونه بخوره تشنج می‌کنه و اگه باز هم کسی به دادش نرسه...
     

    *Romi*

    مترجم انجمن + منتقد آزمایشی + مدرس آزمایشی
    همراه انجمن
    عضویت
    27/5/17
    ارسالی ها
    343
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,502 216
    1,481
    امتیاز
    361
    سن
    17
    محل سکونت
    از آنجایی که صدا میزنند...
    پارت هفتاد و پنجم

    مکثی می‌کنم و قیافه های متعجب و تا حدی مشتاقشون رو در نظر می‌گیرم.
    -... فلج میشه.
    جان زمزمه می‌کنه:
    -چه بد!
    توضیح میدم:
    - منم نمی‌خوام اتفاقی براش بیوفته و تنها کسی هستم که حواسم بهش هست، برای همین اون هردفعه منو دعوا می‌کنه اما باز دفعه بعد همین روند رو در پیش می‌گیریم.
    آروم با تکیه به میز طوسی رنگ رو به روم از جام بلند میشم؛ همین یه ذره جابه‌جایی نفسم رو بند میاره ولی بالاخره درد آروم می‌گیره و می‌تونم بدون درد کشیدن کار هامو انجام بدم، ولی تا اون موقع، نمی‌تونم بی‌کار بشینم.
    -من باید این خون ها رو بشورم، چند لحظه همین‌جا بشینین تا برگردم.
    و به سمت راستم، جایی که در پناه چوب لباسی خالی‌ای در آلمینیومی مشکی رنگی فرار گرفته که به دستشویی راه پیدا می‌کنه. داخل میشم و همونطور که شیر آب رو باز کرده و دستم رو زیر آب زلال و سرد میبرم به خودم توی آینه خیره میشم.

    . hasi namio goromin shara-
    با صدای زمزمه لرزونی از پشت سرم سریع بر می‌گردم و سرتاسر دست شویی رو از نظر میگذرونم؛ توالت فرنگی‌ای گوشه ای از چهار دیواری قرار گرفته و در سمت مخالفش تاریکی ای ساکن شده که حاصل از نبود نوریه که از شیشه مقطر در آلمینیومی وارد دست شویی میشه. بدون برداشتن نگاهم از اون نقطه دستم رو به کلید برق رو به روی سینک دستشویی، که روی دیوار کنار در قرار داشت میرسونم و روشنش می‌کنم؛ یک بار، دوبار، سه‌بار،... و فایده ای نداره! اصلا نمی‌دونم چندوقته از این دستشویی استفاده نکردم! نیروم رو جمع کرده و سمت تاریکی قدم برمی‌دارم. تاریکی آروم آروم شکافته میشه و جز دیوار و سطح پوشیده شده از سنگ های تزئینی شکسته شده چیزی وجود نداره. چیزی از پشت سرم حرکت می‌کنه، چیزی سرد که نقطه ضعفم رو هدف قرار داده و همانند دستی از پشت سر من رو در آغـ*ـوش می‌گیره. حالا بر تعداد زمزمه ها افزوده شده :
    . hasi namio shara-
    این مسخره بازی رو تمومش کنین.
    فورا به پشت سر می‌چرخم و دوباره با فضای خالی مواجه میشم؛ جایی که با وجود سنگ های نارنجی و ترک خورده، و عنکبوت هایی که گوشه و کنارش لونه کردن، تاریکی کم کم از درونش عقب نشینی می‌کنه.
    نیروی قوی و سنگینی که در فضا جریان داشت، محو شده و دیگه حسش نمی‌کنم؛ دیگه سرمایی نیست!
    سمت آینه بر می‌گردم و به صورتم آب می‌پاشم.
    اول نشان با خونم، حالا هم ورد خوندن و حضور یه نیروی اهریمنی؛ این‌جا چه خبره؟
    از دست شویی بیرون میرم و به دوقلوها که فارغ از هر خطری با هم حرف می‌زنن نگاه می‌کنم.
    کجایی مارسل؟
    دوقلوها با صدای باز شدن در سمتم می‌چرخن و روی پا بلند می‌شن. پس اون ها واقعا اون زمزمه ها رو نشنیدن!
    - دنبالم بیاین.
     
    بالا