در حال تایپ رمان درخشش ماه در سایه انتقام | هدیه صفائی کاربر انجمن نگاه دانلود

هدیه sf

کاربر نگاه دانلود
کاربر تازه وارد
عضویت
14/6/20
ارسالی ها
77
تعداد لایک ها
Reactions
144 2
150
امتیاز
136
#part:59
خیلی خوب بابا حالا جیغ نکش، معلومه که خیلی مهمه فقط خواستم سر به سرت بزارم. بیا تا کمکت کنم لباست رو دربیاری که هنوز اول جاده ی طویل خرید کردنیم.

شیطون گفتم:

-حالا بین خودمون بمونه اما ما بهترین جاری های دنیا میشیم و باند آدیسل تا ابد پا برجا میمونه.

بلند شروع به خندیدن کرد و دستش تو سرم کوبید و دستاش رو دور کمرم انداخت و سرش رو به شونم تکیه داد و آروم گفت:

- دروغ چرا از همون لحظه ی اولی که دیدمش، جذبش شدم. مردی که حاظر شه پا به پای دوستش که نه برادرش بدون ذره ای ترس و تردید بره و معرفت رو به حد اعلا برسونه، معلومه خیلی مرده، نمیگم از این مردا تو دنیا نیست اما وجودشون انگشت شماره و از شانس خوب ما دوتا از اونا متعلق به ما هستن. میدونی کم کسایی پیدا میشن که با معرفت و وفا اینطوری رگ برادری و دست دوستی داده باشن.

و بعد آروم ازم جدا شد و مشغول باز کردن بندای پشت لباسم شد.

بعد از اینکه با کمکش لباسم رو تعویض کردم، برگشتم و بهش تو تعویض لباسش کمکش کردم و هر دو همینطور که لباس ها رو توی دستمون گرفته بودیم از سالن رختکن بیرون اومدیم.

کنار هایکا رفتم و دست گچ گرفتم رو زیر بازوش گذاشتم، آدرینا هم کنارم ایستاد و هر دو لبخند زدیم که آشوب با دیدن خندمون، خندید:

-از همین لبخند مکش مرگماتون معلومه از لباس راضی بودید و در آینده قراره باند خوبی از جاری ها رو تشکیل بدید.

بی خجالت همه خندیدیم و کنار میز برای حساب کردن لباس رفتیم، به هایکا نگاه کردم که اخم شدیدی کرده بود و با آشوب به بیرون زل زده بودن، دلهره وجودم رو پر کرد:

-هایکا! آشوب! چیزی شده؟

نگاهی به هم انداختن و همزمان گفتن:

-نه چیزی نشده

حرفشون رو باور نکردم و به آدرینا نگاه کرد و با پلکی که زد معلوم شد که اونم باور نکرده، سوالی تو ذهنم چرخ زد:- چی پسرا رو تا این حد آشفته کرده؟

نگاهم از شیشه ی ماشین به بیرون بود و وقایع امروز رو مرور میکردم، جدال هایکا و آدرینا و آشوب سر حساب کردن که دسته آخر آشوب برنده شد و لباسا رو حساب کرد، خرید سفره ی عقدم که از ساتن سفید و فیروزه ای درست شده بود و دل آدم ضعف می رفت وقتی میدیدش،خجالت شدیدم سر خریدن لباس خواب که خنده ی آدرینا و پسرا رو در آورده بود، حجم زیاد مانتو و شلوار و شال و روسری و کفش و لباس مجلسی و لباس تو خونه که شامل تاپ و شلوار و تیشرت و شلوارک میشد که سر تک به تکشون حرص خوردم که آخه اینقدر رو میخوام چیکار اما هیچکدومشون اهمیت ندادن و انبوه لباس بود که تو دست آشوب و هایکا و آدرینا میدیدی، بیشتر از صد بار تو اتاق پرو رفتم و سر هر کدوم جیغ بی صدا کشیدم و اونام فقط خندیدن، مامور مخفی بازیمون که باعث شد با کلی بهونه برای پسرا آدرینا رو یه توک پا تا عطاری بفرستم تا چیزی که میخوام رو بخره و بماند که پسرا چقد کنجکاو شدن که بدونن چیه اما من و آدرینا یه لبخند شرور زدیم و لام تا کام هیچی نگفتیم.
 
  • پیشنهادات
  • هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    #part:60

    همه ی این لحظاتی که گذرونده بودم،از جلوی چشمام رد میشد و بازتابشون لبخندعمیقی رویِ ل*ب*هام بود،میون مرور لحظه هام نگاه امروز هایکا و آشوب نیش عمیقی به خوشیم زد و باعث شد لبخندم محو و جاش رو به نگرانی بده.

    -آیسل

    با صدای هایکا ازجا پریدم و بهش نگاه کردم:

    -جانم؟

    -چیزی شده؟،از وقتی که از پاساژ بیرون زدیم سکوت کردی و تو فکری.

    آه عمیقی کشیدم:

    -نه چیزی نشده یکم فکرم مشغوله،میدونی هایکا لحظاتی که با شما گذروندم،بهترین لحظاتی بود که تو عمرم میون اون همه سیاهی و تنهایی داشتم،وحقیقتش خیلی میترسم،میترسم که باهم بودنمون کوتاه باشم،میترسم این یه حباب زندگی شاد باشه که درش هستم،میترسم بترکه و دوباره خودم رو میون بی کسی هام ببینم،میترسم که زندگی ما رو از هم جدا کنه.

    سرعت ماشین رو کم کرد و کنار جاده ایستاد،مهلت نداد و سریع منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد،کنار گوشم زمزمه کرد:

    - عمرا اجازه بدم،شده باشه زندگی رو به ساز باهم بودنمون می رقصونم اما نمیذازم هرگز تورو از من جدا کنه،زندگی مجبوره تحت شعاع عقاید من عمل کنه و عقاید من جدایی رو نمی پذیره،این آخرین باری باشه که نگران این مسائل میشی،آیسل من میخوام بین تو و گذشته ی غم انگیز و نگرانی ها وترس های بی وقفه ای که تو گذشته داشتی فاصله ایجاد کنم،می خوام توروبه آرزوهایی که تو نطفه خفشون کردی برسونم ونمیخوام دیگه نگران هیچی باشی چون من همیشه هستم تا مشکلات رو سروسامون بدم.

    آروم از آغوشش جدام کرد،گوشیش به صدا درومد و اسم آشوب روی صفحه ی گوشی خودنمایی کرد،جواب داد و روی بلندگو گذاشت و تو جای مخصوصش گذاشت،ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد،صدای آشوب توی ماشین پیچید:

    -هایکا،چیزی شده؟،چرا ایستادی!؟

    -نه چیزی نشده،اتفاقات اخیر آیسل رو نسبت به آینده نگران کرده،داشتم باهاش حرف میزدم.

    -ای بابا آبجی زندگی متغیره، یعنی دائم درحال تغییره و ما آیسل،ما اینجا هستیم تا این تغییرات رو برات به بهترین وجه ممکن امن و راحت کنیم،پس به ما اعتماد کن چون ما همیشه و همه جا کنارت هستیم و نگرانیات رو میتونی باخیال راحت به ما واگذار کنی.

    از این همه محبتشون به گریه افتادم و میون گریه خندیدم و گفتم:

    -مرسی،مرسی که همه جوره هستید تا حمایتم کنید.

    آشوب و هایکا با شادی خندیدن و آشوب گوشی رو قطع کرد.نگرانیم خیلی کمتر شده بود اما از بین نرفته بود، ذهنم نمیتونست برای اون نگاه ها فرضیه سازی کنه و فل البداهه دلیل بتراشه،اون نگاهی که باهم رد و بدل کردن خبر طعم تلخ اتفاقات بد رپ میداد و از ته دل آرزو کردم که خاکستر اون اتفاقات دامن زندگیمون رو نگیره که طاقت از دست دادن یکی دیگه رو ندارم.

    -آیسل مگه بازم نگرانی؟

    بهش نگاه کردم:

    -راستش دلیل اصلیه نگرانیم اون نگاه مجهولی بود که تویِ مزون باهم رد و بدل کردید، اون نگاه هرچقدر هم که بخوای توجیحش کنی، نمیتونی از نگرانیم کم کنی چون جنس نگاهت به اتفاقات در راه رو میشناسم.

    نفس عمیقی کشید و همینطور که نگاهش خیره به روبرو بود گفت:

    -آیسل ازت میخوام فعلا چیزی نپرسی چون چیزی که میشنوی چیزی نیست که از نگرانیت کم کنه بلکه علاوه بر نگرانی،ترس رو هم به وجودت اضافه میکنه.
     

    هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    حرفش حق بود پس سکوت کردم، شاید درست میگه،بعضی وقتا همه چیز رو نباید فهمید چون نفهمیدنش آرامش داره ،نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    -باشه هایکا نگرانیم رو دفن میکنم چون بهت اعتماد دارم و میدونم خودت یه راه حلی براش پیدا میکنی، من نمیدونم عمق فاجعه ای که تو راهه چقدره ولی ازت می خوام روی زندگیت به هیچ عنوان ریسک نکنی. هایکا! من دیگه اون آیسل قدیم نیستم، به بیخیالی و لبخندم نگاه نکن، من یه روح زخمی رو تویِ یه کالبد خندان دارم، نمیتونم از دستتون بدم چون روح من دیگه جای زخم های بیشتر نداره و با آخرین زخم از هم میپاشه و فرشته ی مرگ به استقبالم میاد.
    دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

    -هیش، همین که بهم اعتماد داری برام خیلی باارزشه،دیگه حرف های ناامید کننده نزن چون برای خانواده تا میتونم می جنگم و اگر ببینم خطر به جای دور شدن ازت،بهت نزدیک تر میشه، اونوقته که هیولا میشم، شکست رو قبول نمی کنم و هرگز از دستت نمیدم.

    حرفش برام سند بود، لبخندی زدم و انگشتام رو از بین انگشتاش رد کردم و دستش رو توی دستم گرفتم، تا رسیدن به ویلا کلامی حرف نزدم چون نمیخواستم کشش بدم و کلافش کنم.

    به محض رسیدن به ویلا هایکا ریموت رو زد و تا در ها باز شد از گوشه چشم حرکت یه چیز سیاهی رو بیرون ویلاحس کردم،ترسیدم و سریع سرم رو چرخوندم و نگاه کردم اما هیچ چیزی نبود و دیده نمی شد. شونه هام رو بالا انداختم نفسم رو با آسودگی بیرون دادم، صددرصدیا خیالاتی شدم، یا گربه بوده، خوب با این میله های نوک تیز که گربه نمیتونه بالا بیاد پس همون مورد اوله که یعنی خیالاتی شدم.

    از ماشین پیاده شدم و کش و قوس عمیقی به بدنم دادم، آدرینا و آشوب کنارم اومدن. خمیازه ی عمیقی کشیدم که همه رو به خنده انداخت، با اعتراض گفتم:

    -چیه!؟ خب خوابم میاد دیگه، مگه شما خسته نشدید؟شدید دیگه

    آشوب دستش رو پشت کمرم گذاشت و با شیطنت گفت:

    -ای بابا راست میگه دیگه، برو آبجی جون، برو سیردلت بخواب که از فردا فکر نکنم هایکا بزاره دیگه بخوابی.

    چشام گرد شد و هجوم خون رو به صورتم حس کردم،آدرینا و آشوب چنان قهقهه ای میزدن که گلوشون پاره نمیشد شانس آورده بودن، خدا خوب در و تخته رو باهم جور کرده، آشوب چه بی حیا شده ها. هرروز یه روی جدید از خودشون نشون میدن پسرای این خونه.

    زیرچشمی به هایکا نگاه کردم تا واکنشش رو ببینم، گوشه ی لبش رو به دندون کشیده بود و شاکی آشوب رو نگاه میکرد،آشوب تا نگاهش به نگاه هایکا افتاد به حرف اومد:

    -اوه اوه آقا هایکا خشمگین شد، آقا نیت من خیره، میخوام پیش زمینه کنم تا فرداشب که پیش آبجی رفتی یهو هول نشه.

    هایکا با تشر صداش زد:

    -آشوب!،بسه دیگه.

    و چون آشوب تو این موارد از هایکا حساب نمی برد، با شنیدن اسمش بدتر پوکید به خنده و همراه آدرینا شروع به خنده کردن. با خنده هاشون منم ریز شروع به خنده کردم و از گوشه ی چشم دیدم که هایکا هم دستش رو دهنشه و داره میخنده،خدا امشب رو با این شوخی های آشوب بخیر بگذرونه.

    همراه و دوش به دوش هم داخل ویلا رفتیم و به ترتیب روی مبل ها ولو شدیم و نفسمون رو با خستگی بیرون دادیم البته به غیر از آقا هایکا که مستقیم داخل آشپزخونه رفت برای انجام چه کاری خدا میدونه.

     

    هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    چشمامون خمـار شده بود و داشتیم چرت میزدیم که با صدای هایکا چرتمون پاره شد:
    -بلندشید،حالا زوده برای خواب.
    بهش نگاه کردیم که جدی به سمتمون میومد و یه سینی که حاوی چندتا لیوان بود،دستش بود. کنارم نشست و سینی رو روی میز شیشه ای جلومون گذاشت.بوی کاپوچینو که زیر بینی هامون پیچید،به ترتیب نفس عمیقی کشیدیم،هایکا بلند شد و به هرکدوممون یه لیوان داد،لیوان سرامیکی که عکس خرس کوچولو روش بود رو گرفتم و با لـ*ـذت یک قلوپ ازش خوردم.
    طعم خوب قهوه که با شیر نیدو مخلوط شده بود و هایکا با یه مقدار شکر قاطیش کرده بود، زیر زبونم پیچید و سرحالم کرد.
    یه سوالی یهو تو ذهنم اومد،رو به هایکا کردم و گفتم:
    -میگما هایکا عقد که بدون شناسنامه نمیشه که،من شناسنامم خونه ی راژوره
    لبخندی زد و گفت:
    -کی دیدی من بدون آینده نگری کاری رو انجام بدم؟! فردای همون روزی که آوردمت اینجا،افرادم رو فرستادم که مراقب باشن و بهم خبر دادن که یه افرادی وارد خونه ی راژور شدن و بعد از چند دقیقه با یه پلاستیک مشکی خارج شدن و بعد از چنددقیقه اونو تو یه سطل آشغال بزرگ وسط شهر انداختن، خلاصه به افرادم گفتم که بیارنش، وقتی بازش کردم،دیدم که لباسات و شناسنامت توشه،اونا هرکی بودن نمیخواستن که به خاطر تو بازخواست شن، لباسات رو انداختم چون دیگه به درد نمیخوردن اما شناسنامت و کارت ملیت رو برداشتم.
    -خب خداروشکر
    لیوان خالی رو توی سینی گذاشتم، خواستم سرم رو به مبل تکیه بدم اما هایکا نذاشت.با تعجب نگاهش کردم، لبخندی زد و شالم رو از سرم برداشت،کش موم رو از دور موهام بازکرد،موهام مثل آبشار سرازیر شدن و تا روی مبل ادامه پیدا کردن،جوری که انتهای موهام روی مبل ریخته بود.
    هایکا آروم دستم رو کشید و زمانی که به طرفش خم شدم،سرم رو روی پاهاش گذاشت و خم شد و پام رو روی مبل گذاشت، صاف نشست و آروم شروع به نوازش موهام کرد.سرانگشتاش تار به تار موهام رو طواف میکرد،خستگی احاطم کرد و به واسطه ی نوازش هاش چشمام گرم شد و به خواب رفتم.
    دستی به لباسم کشیدم و تو آینه نگاه کردم. موهام رو شنیون بسته کرده بودن،آرایش ملایمم خیلی صورتم رو قشنگ کرده بود و رژلب آلبالویی رنگ براقم بدجوری خودنمایی میکرد ،باذوق چرخیدم و به تلاتوی درخشان نگین ها و اکلین های روی لباسم با ذوق نگاه کردم،پایین لباسم رو بالاتر آوردم و به کفشای عروسکی پاشنه بلندم که سرتاسر نگین بودن با لـ*ـذت نگاه کردم.
    با صدای بازشدن در برگشتم،هایکا با لبخند تو چارچوب در ایستاده بود و نگام میکرد،آروم سمتم اومد و پیشونیم رو بوسید،شیطنت وجودم رو پرکرد و گفتم:
    -آهای آقا هایکا دسته گلم کجاست؟
    چیزی نگفت و با لبخند دستم رو کشید و باهم از اتاق بیرون زدیم. باهم از پله ها پایین اومدیم، نگاهم به آشوب و آدرینا افتاد که با لبخند کنارهم ایستاده بودن و به ما نگاه میکردن،آدرینا خیلی خوشگل شده بود،موهای بلندش رو اطرافش خیلی ساده ریخته بود و یه تل پر از نگین تو موهاش خودنمایی میکرد و دستاش دور بازوی آشوب بود که تو اون کت و شلوار و کروات همرنگ لباس آدرینا خیلی جذاب شده بود.
    روی صندلی کنار سفره عقد نشستیم وآدرینا و آشوب روبرومون ایستادن.
    با لبخند گفتم:
    -قبول نیست آقا هایکا برام دسته گل نخریده.
    و بهش نگاه کردم،این دفعه لبخندی نداشت،با چشماش به دستم اشاره کرد،به دستام نگاه کردم و با دیدن یه دسته گل گلایل با پاپیون مشکی ترسیده سرم رو بلند کردم و به آشوب و آدرینا نگاه کردم که رو سفره ی عقد افتاده بودن، سوراخ تو قلبشون خودنمایی میکرد و دریایی از خون سفره ی عقد رو خونین کرده بود، جیغ زدم و به هایکا نگاه کردم،نبود ایستادم و با دیدنش که رو زمین افتاده بود و یه تیر توسرش و سینش سوراخ بزرگی رو ایجاد کرده بود، جیغ بلندی زدم و از خواب پریدم، به طور مداوم جیغ میزدم و خودم رو تو همون خواب احساس میکردم، در با شدت بازشد و هایکا و آشوب و پشت سرش آدرینا تو چارچوب در قرار گرفتن.
    هایکا سریع کنارم اومد و سریع منو تو بغلش کشید، هنوز جیغ میزدم، آدرینا رو دیدم که کنارم اومد و منو از هایکا جدا کرد و بعد سوزشی رو روی گونم احساس کردم. به خودم اومدم، سریع هایکا رو بغـ*ـل کردم و با شدت شروع به گریه کردم.
     
    آخرین ویرایش:

    هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    نمیدونم چند دقیقه بود که بی وقفه گریه می کردم ولی باصدای کلافه آشوب از هایکا جدا شدم:
    -ای بابا آبجی،چی تورو تا این حد آشفته کرده؟
    بهشون با بدبختی نگاه کردم و گفتم:
    -خواب دیدم،نه یه خواب ساده،خوابی دیدم که محاله ممکنه که برامون بدبختی نداشته باشه.
    آشوب و هایکا دوباره به هم نگاه کردن و چیزی نگفتن اما آدرینا سریع کنارم اومد و منو ب*غ*ل کرد.
    -چیزی نیست آیسل،بد به دلت راه نده
    -امیدوارم چیزی نباشه آدرینا،امیدوارم
    آدرینا گوشه ی پیراهن پسرا رو گرفت و تا بیرون کشید و درهمون حین هم گفت:
    -خوب پسرا بهتره بزاریم آیسل استراحت کنه،چون فردا روز بسیار مهمی رو در پیش داریم.
    دستم روبه طرف عسلی دراز کردم و از پارچ توی لیوان آب ریختم، یک نفس همش رو سر کشیدم.
    روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم، سعی کردم به روز خوبی که در پیش دارم فکر کنم و موفق هم شدم، اینبار با آرامش به خواب رفتم.
    با دستی که بی رحمانه تکونم میداد چشمام رو باز کردم، با صدای گرفته که حاصل از خواب بود گفتم:
    -چته روانی؟ میخوای تو خواب منو به قتل برسونی؟مگه داری از ماست کره میگیری
    -ببند فکو،مگه امروز روز عقدت نیست کودن جون؟
    چشمام گرد شد و سریع بلند شدم و رو تخت نشستم:
    - خدا بگم چیکارت نکنه چرا منو زودتر بیدار نکردی؟
    به چشماش نگاه کردم که سنگین نگاهم میکرد،از نگاهش به خنده افتادم.
    با خندم بیشتر اعصابش خورد شد و دستم رو کشید، تو حموم هلم داد و گفت:
    -به جای هرهر خندیدن سریع حموم کن چون عاقد تا دوساعت دیگه میرسه
    -پسرا کجان؟
    -آشوب هایکا رو بازور و اجبار بردش آرایشگاه.خواست تورم ببره اما بهش گفتم که خودم به بهترین وجه ممکن خوشگلت میکنم.
    -اوکی فهمیدم.
    سریع لباسام رو از تنم بیرون کشیدم و آب رو باز کردم، پلاستیک رو دور دستم پیچیدم و با نگرانی زیر دوش ایستادم و شروع به حموم کردن کردم. خواب دیشب تو ذهنم رژه میرفت و منو بیشتر از امروز میترسوند منو از آدم های شیطان صفتی که برای خوشبختیم دندون تیز کردن میترسوند. حرف آدرینا تو ذهنم رژه میرفت که همیشه میگفت،شیطان‌های‌واقعی‌گذشته‌ء‌ما‌هستن. درست هم میگفت گذشته گاهی مثل شیطان بی رحمانه آینده رو تحت شعاع قرار میداد.
    نمیدونم چند دقیقه با ذهن مشغول درحال حموم کردن بودم اما با تقه ای که به در خورد از فکر بیرون اومدم.
    -بله؟
    -بله و بلا، خوبه بهت گفتم سریع حمام کنی.ما همینجوری هم وقت نداریم حالا توهم ساعت های باقی مونده رو آب بازی کن و سر سفره هم با حو*له حمام بیا.
    از غرغرهاش به خنده افتادم و گفتم:
    -باشه بابا اومدم.
    برای جلوگیری از غرغرهای دوبارش سریع آب رو بستم و حو*له رو دورم پیچیدم. تا از حمام بیرون زدم آدرینا سریع دستم رو کشید و روی صندلیِ جلوی میزآرایش نشوندم، سریع سشوار رو باز کردم و مشغول سشوارکشیدم موهام شد،با حرص تو موهام شونه میکشید و زیر ل*ب یه چیزی رو زمزمه میکرد،از د*ر*د چشمام رو ریز کردم و با خنده گفتم:

    -آدی غ*لط کردم دیر بیدار شدم توروخدا موهام رو از ریشه نکن. من آرزودارم هنوز موهای بلندم رو میخوام.
     
    آخرین ویرایش:

    هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    -امروز روز مهمیِ و نمی خوام که تو این روز بزرگ چیزی از قلم افتاده باشه،میخوام جشن امروز به بهترین نحو انجام شه.
    -میدونم آدرینا،خودت رو اینقدر اذیت نکن.
    لبخندی زد و دستم رو گرفت و بلندم کرد، سریع سراغ کمدم رفت و لباسم رو بیرون آورد، کنارم اومد و دوتیکه ی اصلی کرمی رنگ ساتن رو از پلاستیک مخصوص لبـاس زیر بیرون آورد و دستم داد.پشتش رو بهم کرد و من سریع مشغول پوشیدنشون شدم.
    تا پوشیدمشون سریع لباس رو تنم کرد، بند پشت لباسم رو س*فت کرد و دوباره منو رو صندلی نشوند،. بدون هیچ حرفی باهاش همکاری کردم چون اگه اعتراض میکردم بعید نبود که همینجا دفنم نکنه.
    مشغول درست کردن موهام شد و منم با سرحرکت دستاش بدنم شل شد و چشمام رو به بسته شدن بود که با دستی که آدرینا تو سرم کوبید از خواب پریدم:
    -کم خوابیدی،خواهشاً الان رو بیدار باش تا باعث نشی تو موهات گند بزنم.
    خوابم پریده بود و تو آینه به حرکت دست آدرینا که موهام رو شنیون باز و بسته میکرد خیره شدم، مدل موهام رو خیلی دوست داشتم. تا کارش با موهام تمام شد، سراغ صورتم اومد و مشغول میکاپ کردن صورتم شد.
    کرم پودر رو خیلی کم زد و خیلی با ظرافت از کانتور و کانسیلر استفاده کرد که زاویه ی درست صورتم رو به رخ میکشید.
    خط چشم نیمه نازک و استفاده از رنگ های کرمی و مشکی و درآخر مژه مصنوعی،چشم های درشتم رو به رخ میکشید.
    کناره های چشمم و روی بینیم و بالای گونه هام و درآخر بالای ل*بم رو هایلایتر زد. کارش رو با رژلب براق قرمز به پایان رسوند و با تحسین به فرد توی آینه خیره شد.
    خودم هم خودم رو نمی شناختم و این دختر توی آینه خیلی برام تازگی داشت.
    آدرینا با ذوق نگام میکرد و میگفت:
    -ای جون چه هولویی ساختما،دستم دردنکنه.
    خندم گرفت:
    -دستت دردنکنه.
    سرش رو رو شونم گذاشت وبا کج کردن صورتش کناره ی صورتم رو ب*و*سید و گفت:
    - فقط دیدن تو با این زیبایی میتونست تمام دردهایی رو که کشیدیم رو از بین ببره،
    میدونم مرور‌کردن‌خاطرات‌یه‌ گذشته ی تاریک بدترین‌جنایتیه
    که‌یه‌آدم‌میتونه‌در‌حق‌خودش‌بکنه اما این آخرین باریه که به گذشته ها فکر میکنیم،به تمام اون سختی ها و د*ر*د ها،به اون بی کسی ها و تنهایی ها.
    -اره آخرین باره
    سریع ایستاد و خندید:
    -خوب منم برم یه حال اساسی به خودم بدم تا آشوب از انتخاب کردنم پشیمون نشده.
    همراهش خندیدم و به رفتنش از اتاق خیره شدم. از جا بلند شدم وبه سمت کفشهام که کنار تخت بود رفتم،در جعبه رو باز کردم و کفش های سفیدم رو بیرون آوردم.
    سریع پوشیدمشون و ربان ساتن پهنی که بهش وصل شده بود رو به رو دور ساق پام پاپیون کردم.
    ایستادم و به کفش هام خیره شدم پاشنه ی کفشم پر از نگین بود و جلوی کفش یه پاپیون پر از اکلین میخورد که وسطش یه نگین بود،جلوی کفشم گرد بود و مثل کفش پرنسس ها بود.
    خوی دخترانم بهم غلبه کرد و مشغول چرخیدن دور خودم شدم و با سرگیجه ای که گرفتم ایستادم و شروع به خنده کردم.
     

    هدیه sf

    کاربر نگاه دانلود
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    14/6/20
    ارسالی ها
    77
    تعداد لایک ها
    Reactions
    144 2
    150
    امتیاز
    136
    صدای باز شدن در رو شنیدم و با صدای قدمهایی که تو اتاق پیچید فهمیدم که هایکاست اما برنگشتم، هرلحظه بهم نزدیک تر میشد و در نهایت دستش رو دور شکمم پیچید و سرش رو توی گر*دنم فرو کرد و نفس عمیقی کشید. دلم لرزید و آروم ازش جدا شدم و برگشتم، با دیدنم جاخورد،نگاه من خیره به چشمای کریستالی اون و نگاه اون خیره به قرمزی ل*ب*هام.
    آروم سرش رو بهم نزدیک کرد،چشمام رو بستم اما با حس ل*ب*هاش روی پیشونیم چشمام رو باز کردم و به گ*ردنش خیره شدم.آروم ازم جدا شد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:
    -هنوز نه
    دستش رو بلند کرد و دسته گلم رو توی دستام گذاشت،بوی خوش گل های رزصورتی و قرمز و گل نرگس توی بینیم پیچید که باعث شد نفس عمیقی بکشم.
    تو اون کت و شلوار مشکی و پیراهن مشکی با کروات کرمی عالی شده بود، کمی از موهای لختش رو پیشونیش ریخته بودن و از اون تندیسی از مرد زیبای یونانی ساخته بودن.
    دستش رو کج کرد،دستم رو دور بازوش حلقه کرد و همراه هم از اتاق بیرون زدیم.همقدم باهم از پله ها پایین اومدیم و نگاهم آدرینا رو شکار کرد که معلوم بود تا چشمش به ظرف های چیپس تو یخچال خورده نتونسته خودش رو کنترل کنه و حالا با اون ظاهر دلربا با اون ظرف سرامیکی پر از چیپس کنار آشوب ایستاده و با هم مشغول خوردن چیپس بودن،موهاش رو خیلی ساده رها کرده بود و پایینش رو فر کرده بود و ارایش ملایم و اون رژ قرمزش بدجور میدرخشید و چشم آشوب رو بدجوری مشغول خودش کرده بود.آشوب هم کت و شلوار و کفش مشکی با پیراهن و کروات کرمی و موهایی که روی پیشونی و چشماش پخش شده بودن بدجوری جذاب شده بود.
    با دیدن ما با لبخند بهمون خیره شدن، آخرین پله رو طی کردیم و کنارشون رفتیم،تا رسیدیم آشوب گفت:
    -آخ آخ دیدی اخرم قسمت هم شدید، من از همون اول هم میدونستم طالع شما با هم ادغام شده و هیچ جوره قصد جدایی نداره.
    و بعد منو تو بغلش کشید و گفت:
    -حالا تو یه خانواده ی عجیب برای منی،هم خواهر عزیزمی و هم زنداداش گلم،آبجی خوبم همیشه یه چیز رو به یاد داشته باش چیزی‌که‌قلبت‌میگه‌رو‌باورکن،‌نه‌اون‌چیزی‌که‌بقیه‌میگن،اگه قلبت میگه هایکا،باورکن که بهترین انتخاب رو برات کرده.
    آروم از خودش جدام کرد و این دفعه آدینا با چشمایی که حلقه ی اشک اونهارو براق کرده بودن منو ب*غ*ل کرد و زمزمه کرد:
    -بهترینم امیدوارم تو زندگی هرگز به عشقت شک نکنی و بهترین زندگی رو داشته باشی،گرچه جاریت یعنی من هم کنارت هستم.
    و بعد خندید،همه خندیدیم چون پسرا هم صداش رو شنیده بودن، آدرینا از خودش جدام کرد و به آشوب اشاره کرد و آشوب سمت مبل ها رفت و بعد از چنددقیقه با تورم برگشت،به کل یادم رفته بود که تورم رو، روی موهام نذاشتم.آدرینا تور بلند که کرمی بود و کناره هاش نوار توری با شکل گل بود رو از آشوب گرفت و با یه گیره نگین دار روی پشت موهام،محکمش کرد.
    با صدای حاج آقا برگشتیم:
    -عروس و داماد قصد ندارن بیان تا نکاح رو جاری کنیم.
    آشوب بلند گفت:
    -اومدن حاج آقا،الان میان خدمتتون.
    همراه هم تا کنار سفره عقد رفتیم و نگاهم خیره به سفره ی عقدم بود که چقدر زیبا آدرینا اون رو دیزاین کرده.
    روی صندلی نشستیم و دوتا دختر دیگه هم بودن که با اشاره آدرینا فهمیدم برای گرفتم تور بالای سرم اومدن،تور رو گرفتن و آدرینا مشغول ساییدن قند شد.
    -خوب بسم اللّه الرحمن الرحیم. خانوم آیسل تهرانی مقدم آیا شما...
    -بله
    همه به خنده افتادن و آدرینا کنار گوشم زمزمه کرد:
    -عزیزمن باید بعد از سه بار گفتن جواب میدادی.
    -ای بابا چه فرقی میکنه.
    این دفعه حاج آقا مداخله کرد و گفت:
    -اینطور که از ظواهر امر پیداست شما همو خیلی خوب میشناسید،پس با شرایط مهریه و غیره هم آشنایی دارید، فکر نکنم دیگه مشکلی باشه.فقط آقای هایکا تهرانی الاصل هم بله رو بگن،کار تموم میشه و فقط امضا ها میمونه.
    هایکا سریع گفت:
    -بله.
    این دفعه حاج آقا اولین نفر خندید و دفتر بزرگی رو روی پاهامون گذاشت و بعد از قریب به ده تا امضا تا حاج آقا خواست دفتر رو برداره.در با شدت باز شد و چندین مرد با ماسک جوکر وارد شدن و با مسلسل شروع به شلیک کردن.
    من و آدرینا شروع به جیغ زدن کردیم، هایکا و آشوب مارو روی زمین انداختن و خودشون از پشت کت هاشون،کلت های نقره ایشون رو بیرون آوردن و شروع به شلیک کردن.
    به معنای واقعی میدون جنگ شده بود، حاج آقا و اون دوتا دختر بیچاره خ*ون آلود روی زمین افتاده بودن.
    با بهت گریه می کردم و نمیتونستم باور کنم این اتفاقات رو.
    نگاهم به آشوب و هایکا خورد که جدی و با اخم مدام شلیک میکردن،هایکا رو به ما داد زد:
    -برید سمت دیوار
    س*ی*نه خیز سمت دیوار رفتیم و ایستادیم،دست آدرینا رو گرفتم و هر دو با ترس میلرزیدیم.
    هایکا و آشوب سریع کنارمون اومدن و مشغول عوض کردن خشاب شدن.
    چنددقیقه سکوت شد و بعد صدای لیز خوردن چیزی رو، روی زمین شنیدم. آشوب داد زد:
    -دودزا انداختن بی مروتا
    منظورش رو نفهمیدم ولی با دیدن شئ فلزی که از اون دود بیرون میومد منظورش رو فهمیدم بعد از چند دقیقه کل خونه پر از دود شد.
    سردی چیزی رو روی شقیقم احساس کردم و از ترس گریم شدید تر شد،نمیدیدم چی پشتمه اما پسرا با دیدنش داد کشیدن و آدرینا جیغ کشید.
    صدای زنگ داری کنار گوشم داد زد:
    -اگر تکون بخورید مغز این خوشگله رو رو زمین میریزم
    پسرا داد زدن و هایکا گفت:
    -اگر کوچکترین آسیبی بهش برسه جوری با چاقو تیکه تیکت میکنم که هیچکس نتونه بشناست.
    مردپوزخند زد و صدای کشیدن ماشه رو شنیدم.با ترس جیغ زدم و هایکا رو صدا زدم:
    -هایکا
    -باشه لعنتی باشه
    کلت هاشون رو انداختن و با اشاره مرد سه نفر پشتشون اومد و با ضربه ای که به سرشون زدن،پسرا و آدرینا رو بیهوش کردن.
    منو به سمت بیرون کشیدن و تقلا میکردم،برگشتم و به سفره ی عقدم خیره شدم که لگد مال و پر از خ*ون بود و اطرافش فقط جنازه دیده میشد،چیزی توی سرم ضربه زد و تا زمانی که چشمام بسته شد خیره به سفره ی عقدم بودم
     
    بالا