در حال تایپ رمان دریای مرده | فاطمه محبی کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع F.Moheby
  • بازدیدها 351
  • پاسخ ها 9
  • تاریخ شروع

F.Moheby

ویراستار آزمایشی
همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
17/12/17
ارسالی ها
153
تعداد لایک ها
Reactions
1,891 286
1,873
امتیاز
346
سن
18
بِسْمِ رَّبِ الشُهَداء

نام رمان: دریای مرده
نام نویسنده: فاطمه محبی کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر رمان: @میم پناه
ژانر رمان: اجتماعي، عاشقانه


خلاصه رمان:
رمان روایت یک روانشناس است که برای کمک عازم شهری جنگ‌زده می‌شود؛ در آن شهر با مردم و روایاتی از زندگیشان روبه رو می‌شود که تمامی معادلات ذهنیش را به‌یک‌باره دگرگون می‌کند. روایتی از عشق،ایمان،رشادت،پستی، ظلم و وحشت...

لحظاتی با نویسنده:
خوانندگان عزیز رمان دریای مرده
«بحر المیت» سلام.
از اینکه رمان من رو برای خواندن انتخاب کردید بسیار،بسیار متشکرم و امیدوارم راضی کننده باشه براتون.قبل از شروع رمان لطفا به سه نکته زیر توجه کنید.خیلی ممنون...
نکته
«1»: دریای مرده که با نام بحر المیت شناخته می‌شود، دریایی است که در حد واسط مرز‌های اُردن،فلسطین و اسرائیل قرار دارد. علت نام‌گذاری این دریا به این دلیل است که هیچ موجود خارجی به صورت داعمی در آن نخواهد ماند و می‌میرد؛ همچنین این دریا در تابستان و فصول گرم، آب آن تبخیر شده و به کمتر از نیمی از آب دریا می‌رسد؛ اما هرگز خشک نخواهد شد. علت نام‌گذاری رمان هم این است که داستان در شهری از مناطق سوریه روایت می‌شود که همواره در معرض تهاجمات نیروهای ارتش آزاد و دولت نامشروع داعش قرار می‌گیرد. اما هرگز این شهر سقوط نکرده و همواره مردم آن پابرجا و استوار مانده‌اند.
نکته
«2»: رمان دارای صحنه های دلخراشی است اگر روحیه‌ای حساس دارید از خواندن رمان اجتناب کنید.
نکته
«3»: رمان به دور از هرگونه جبهه گیری سیـاس*ـی و نظامی نوشته شده و تنها هدف از نوشتن رمان، رونمایی از صحنه‌های دلخراش دولت نامشروع داعش علیه مردم مظلوم سوریه و اعلان رشادت‌های خالصانه سربازان زینبی است.
نکته
«4»: اکثریت شخصیت‌های رمان زاده ذهن نویسنده است و هرگونه تشابه اسمی اتفاقی بوده و به دور از منظور. اتفاقات روایت شده اکثراً واقعی است.
#توجه:
لطفا بدون تعصب خوانده شود.


«اجر معنوی رمان تقدیم می‌شود به ساحت مقدس امامنا ارواحنا فداه، حضرت ولی‌عصر«عج» و تمامی مدافعان حرم، اللخصوص شهید جهاد عماد مغنیه.»
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • میم پناه

    ناظر انجمن
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    1/7/19
    ارسالی ها
    212
    تعداد لایک ها
    Reactions
    8,959 101
    8,279
    امتیاز
    616
    به‌نام‌خدا

    275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg


    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

    Please, ورود or عضویت to view URLs content!


    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    ؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    «گروه کتاب نگاه دانلود»
     

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    به نام هستی بخش عدم

    ما گر زِ سر بریده می‌ترسیدیم
    در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
    ____________________________________
    #پست_اول


    باورش هم سخت بود. او، اینجا در فرودگاه این شهر و این کشور حس می‌کرد این تنها یک رویای شیرین است. قلبش آکنده از هیجان گرومپ، گرومپ به سـ*ـینه‌اش می‌کوبید. لبخند محو روی لب‌هایش یک دم کنار نمی‌رفت. لبش را گزید تا بیگاه به کسی لبخند نزند.
    دکتر محمدی ضمن به دست گرفتن دسته چمدان قهوه‌ای رنگش روبه تمامی اعضا تیم گرداند و گفت:
    - همکاران و دوستان عزیز بالاخره رسیدیم. همین الآن بچه‌های تیم محافظ بیرون از سالن فرودگاه منتظر ما هستن. خیلی هاتون برای بار اول نیست که به چنین سفر‌هایی میایین و می‌دونم که با تمامی جوانب کار آشنایی دارین؛ اما در حال حاظر روی صحبتم با تازه وارد‌های تیمه. عزیزان، شما باید توی کل بازه زمانی که اینجا هستیم گوش به فرمان من و آقای صادقی باشین. سرخود کاری انجام نمی‌دید، تنهایی جایی نمی‌رید، با بچه‌های تیم محافظ درگیری هرچند لفظی ندارید و مهم‌تر از همه، هر چی که به شما میگن بی چون و چرا قبول می‌کنید و اصلاً اصلاً دلم نمی‌خواد که با نیرو‌های ارتش آزاد*و ارتش مردمی خود کشور درگیر بشین. تمام تلاشتون رو بکنید که فقط بیمارها رو درمان کنید؛ چون ما فقط پزشکیم و کارمون درمانه نه چیز دیگه. مفهوم بود؟
    تمامی اعضا تیم با صدای بالا و پایینی جواب سوال محمدی را می‌دهند. داریوش، فرماند تیم پزشکی، سری به سبب تایید تکان می‌دهد و ضمن کشیدن چمدانش گام سوی درب فرودگاه برمی‌دارد. وظیفه‌اش بسیار سنگین است و این را شانه‌های رنجورش عجیب حس می‌کنند، مخصوصاً با حضور حورا.
    دخترک مانتوی کتان کرم رنگش را در میان دستان عرق کرده‌اش فشرد و لبانش را نیز هم تا مبادا از سر هیجان جیغ بزند. این همه هیجان را از کجا می‌آورد خودش هم متوجه نبود؛ اما هرچه که بود عجیب هرمون کورتیزول خونش را بالا بـرده بود.
    یک اتوبوس کوچک ون مانند سفید، جلوی درب فرودگاه منتظرشان بود. بچه‌های امنیت نظامی با تمامی احترامات لازمه کادر پزشکی اعزامی از ایران را به مقر مربوطه انتقال دادند.
    تا مقر همه از پنجره‌های اتوبوس، شهر ویران را نظاره‌گر بودند. از تلوزیون، اخبار و اینترنت تصاویری دیده بودند؛ اما این ورای تصورشان بود. شهر با خاک یکسان شده بود! بعضی قسمت ها گویی سال‌ها است که خالی از سکنه باقی مانده‌اند.حورا زیر لب تکرار کرد:
    - چه به سر این مردم اومده؟
    نازنین که کنار دستش نشسته بود به دنباله حرف حورا به آرامی لب زد:
    - معلوم نیست چنتا از صاحب‌های این خونه‌ها زنده‌ان و چنتاشون مُرده.
    به سختی بزاق دهانش را فرو خورد که سیبک گلوی باریکش جنبید. مکالمات دکتر محمدی و فرمانده تیم امنیت نظرش را جلب کرد.
    - تازه اینجا الآن خیلی بهتر شده؛ روز‌های اول که اصلاً قابل تردد نبود. بچه‌ها مجبور بودن پای پیاده کل شهر رو بگردن.
    - تلفاتشون خیلی زیاد بوده؟
    - بیشتر از اونچه که بشه فکرش رو کرد. خیلی‌ها در اثر جنگ مردن، بعضی رو اسیر کردن و حتی بیشتری در اثر بیماری‌ها و اتفاقاتی که در حین فرار براشون افتاده مردن. آمار مرگ و میر بر اثر بیماری اینجا خیلی زیاد شده؛ مخصوصاً الآن که فهمیدیم خیلی از اُسرا رو با تزریق ویروس و باکتری بیمار می‌کردن و بعد می‌فرستادن بین مردم، بدون اینکه خودشون خبر داشته باشن.
    دکتر محمدی زیر لب لااله‌الله‌ی زمزه کرد و لب گزید. فاجعه این شهر بیش از آنچه بود که تصور می‌کرد. چه بر سر این مردم آورده بودند، فقط خدا می‌دانست.
    حورا ساک چرمِ استوانه‌ایِ قهوه‌ای رنگش را به دست گرفت و با کمک بدنه اتوبوس پیاده شد. باد شدیدی می‌وزید که حورای لاغر مردنی را تکان شدیدی داد. یکی از بچه‌های نیروی امنیت که کنار درب اتوبوس ایستاده بود با گرفتن ساک حورا به او کمک کرد تا در هوا معلق نماند. حورا خنده ریز و کوتاهی از این اتفاق سر داد و با لبخند از پسر قد بلند که پوست گندم‌گونش حال آفتاب سوخته شده بود تشکر کرد. پسر تنها پلک فرو بست و سرش را به نشانه احترام فرود آورد.
    نازنین و حورا شانه به شانه هم گام برمی‌داشتند و چشمانشان حیاط بزرگی را می‌کاوید که شبیه به یک مدرسه نیمه ویران بود. یک ساختمان بزرگ و نسبتاً سالم در میانه حیاط قرار داشت؛ ساختمان دو طبقه بود و پرچم سرخ، سفید و مشکی بر فراز آن به اهتزاز در آمده بود. در گوشه گوشه حیاط سیمانی نیرو‌های امینتی با لباس‌های چیریکی در رفت و آمد بودند.منطقه‌ای تازه آزاد شده و سراتاسر شهروندانی مریض.
    نازنین که چشمان گرد و درشتش را تند تند می‌چرخاند به آرامی در گوش حورا نجوا کرد:
    - تو هم مثل من حس فیلم هالیوودی‌ها رو داری؟
    حورا متاثر از فضای نظامی مقر به سختی می‌گوید:
    - اهوم.
    - یه چیز بگم؟
    - بگو.
    - هم می‌ترسم و هم...خیلی هیجان دارم.

    ____________________________________
    پ.ن:
    *ارتش آزاد: ارتشی از نظامی‌ها و مردم کشور سوریه که در مخالفت با حکومت موروثی بشار اسد
    «رئیس جمهور وقت سوریه» به قیام برخواسته و در مخالفت با ارتش، حکومت تک حزبی سوریه و ارتش داعش است.
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    بِسْمِ رَّبِ النْور

    کم کم این فاصله را قصه بغـ*ـل می‌خواهد

    مریم قهرمان لو
    _____________________________________
    #پست_دوم


    حورا ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
    - واقعاً حس می‌کنم خیلی احمقیقم؛ ولی منم همین حس رو دارم.
    هر دو خیلی ریز از حرف حورا می‌خندند. وارد ساختمان می‌شوند و فرمانده نیرو‌های امنیتی که دکتر محمدی او را سرگرد احمدی خطاب می‌کرد یک‌راست آن‌ها را به یک اتاق می‌برد؛ اتاقی در طبقه اول.
    تق‌تق... . اذن دخول صادر می‌شود. ضمن ورود اولین چیزی که جلب توجه می‌کند افراد حاظر در اتاق ساده و تقریبا بدون امکانات هستند. پنج نفر در اتاق حضور دارند دو مرد جوان و سه مرد سالخورده.
    احمدی جلو می‌رود به زبان عربی سخنانی می‌گوید. نازنین به پهلوی حورا می‌کوبد و می‌گوید:
    - چی چی میگن؟
    حورا که شاید به زحمت چند کلمه‌ای را از مکالمه آنها متوجه شده باشد می‌گوید:
    - نمیدونم.
    نازنین حرصی با لرزش لبانشان می‌گو‌ید:
    - بمیری، خیر سرت مامانت عربی بلده ها.
    - اون عربی که من یاد گرفتم فرقش از زمین تا آسمونه با عربی مردم سوریه.
    - خیله خب بابا. حالا چه بهش برمی‌خوره زود.
    حورا چشم می‌غلتاند و سرانجام یکی از افراد آن جمع جلو می‌آید.
    - سلام من جهاد سلیمان زهاوی هستم. خیلی خوش آمدید.من متاسفانه بر اثر یک ماموریت نتونستم به استقبالتون بیام و از این بابت عذر می‌خوام. کشور و مردم ایران کمک بزرگی برای ما هستن.
    فارسی را به خوبی می‌داند؛ اما لهجه بامزه عربی‌اش سبب لبخند می‌شود روی لب‌های دو دختر جوان و بازیگوش گروه.
    داریوش -دکتر محمدی- گام جلو نهاد و دست مرد جوان و بلند قامت روبه رویش را به گرمی فشرد.
    - سلام. من داریوش محمدی مسئول تیم پزشکی هستم. از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم آقای زهاوی.
    جهاد لبخندی به گرمی دست فشرده شده‌اش، بر لبان قهوه‌ای رنگش نشاند و گفت:
    - برای بنده هم همین‌ طوره جناب دکتر محمدی. امیدوارم جبران زحماتتون رو بتونیم تمام کمال باز پس بدیم‌.
    دکتر محمدی سری به آرامی تکان داد و گفت:
    - در تمنای جبران نیامدیم؛ همه ما معتقدیم که وظیفه انسانی نیاز به جبران نداره فرمانده.
    جهاد از فروتنی مرد سالخورده پیش رویش لبخند زد و در دل اعتراف کرد " ایرانی‌ها بسیار مردمان شریفی هستند." سپس روی سوی حارث چرخاند و گفت:
    - حارث شما رو به محل اسکان و البته کارتون هدایت می‌کنه.
    دوباره چشمان درشت و مشکی رنگش را به مردمک‌های میشی داریوش دوخت و گفت:
    - می‌دونید که این شهر مدت‌ها در محاصره ارتش آزاد و البته داعش بوده و الآن به تازگی آزاد شده. متجاوز‌ین بیمارستان‌های شهر رو نابود کردن و یک بیمارستان صحرایی تاسیس کردن که بعد خروج اون‌ها از شهر، بیمارستان صحرایی هم بالتبع نابود شده. خوشبختانه ما توی زیر زمین اینجا که به قسمت‌های مختلفی تقسیم شده سعی کردیم یک بیمارستان به نسبت مجهز بسازیم. امیدوارم کاستی‌ها رو بتونیم جبران کنیم؛ البته با همت شما.
    داریوش سری از استفهام تکان می‌دهد و لب می‌جنباند:
    - نگران نباشید.بچه‌های ما عادت دارن به این وضعیت، اینجا اولین شهر و کشور آسیب دیده‌ای نیست که ما اومدیم.
    جهاد لبخند می‌زند و آن‌ها را با حارث راهی زیر زمین می‌کند.
    حورا به سالن طویل سیمانی چشم می‌دوزد که بوی نم می‌دهد. پره مقنعه‌اش را بالا می‌آورد و جلوی بینی‌اش می‌نشاند.
    ستار صادقی با عنوان معاون گروه از روی شانه داریوش گردن می‌کشد و در گوشش لب می‌زند:
    - اینجا خیلی افتضاحِ حتی نمیشه نفس کشید.
    داریوش فکش را قفل می‌کند و می‌گوید:
    - باید سر و سامونی بهش بدیم.
    سپس بلند روبه باقی گروه اعلام می‌کند:
    - دوستان اینجا محل کار ما است. از اونجای که ما با جون مردم سر و کار داریم باید محیط کارمون کاملاً سترون والبته پاکیزه باشه؛ اما همون طور که می‌بینید نه خبری از ضدعفونی هست و نه پاکیزگی. اینجا هم‌چنان یک منطقه جنگییِ پس تنها کاری که می‌تونیم بکنیم این که خودمون دست به کار بشیم. توی خوابگاه بالا دو ساعتی استراحت می‌کنیم و بعد برمی‌گردیم برای مرتب کردن اوضاع. یا علی(ع).
    با اتمام سخنانش و حرکت به سوی طبقه بالا، فرصت هرگونه اعتراضی را ملغی می‌کند.
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    هو الحق

    مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست
    تو هم محتاج خواهی شد، دنیا دار مکافات است...

    فاضل نظری
    ____________________________________
    #پست_سوم

    حورا ساکش را در گوشه‌ی دیوار انداخت و نشست؛ چمدان کوچک مشکی رنگش را روی زمین نهاد تا مطمعن شود که دیگر تماماً حضور دارد. قصد کرده بود این دوساعت رست تایم را کلاً بخوابد؛ البته اگر نازنین اجازه می‌داد.
    - خدایا! دیدی اونجا رو؟ بیشتر شبیه طویله بود تا بیمارستان. چه جوری اونجا میشه کار کرد؟
    ساکش را زیر سر نهاد و دراز کشید و نازنین همچنان ادامه می‌داد:
    - نمی‌دونم با خودشون چه فکری کردن که اونجا رو دادن به ما. اونجا پر بود از کثیفی،لجن،سوسک و موشه. اصلاً دو دقیقه نمی‌شد اونجا موند چه برسه به اینکه کار بکنی؛ تازه دکتر محمدی هم جارو داده دستمون تمیز کاری. خنده داره واقعاً.به نظر تو...
    نگاه‌اش که به چهره غرق در خواب حورا می‌اوفتد. به یک باره پوزخندی می‌ترکاند و می‌گوید:
    - مارو بگو داریم دوساعت روی دیوار کی یادگاری می‌نویسیم.
    با تکان های دکتر سلامی و پرستار قاسمی بالاخره چشم می‌گشاید. خمیازه کشان می‌نشیند و لب می‌زند:
    - ساعت چنده؟
    دکتر سلامی حینی که شالش را می‌بندد می‌گوید:
    - چهار عصر.
    سری تکان می‌دهد و به جای خالی نازنین نگاه می‌کند کجا رفته؟
    لباس‌هایش را با لباسی راحت تر و البته با آزادی بیشتر تعویض می‌کند و با مانتو و شلواره راحتی همراه دیگران به سالن پایین می‌رود.
    در سالن پایین، نازنین را در حال گفت‌و‌گو با دکتر اسماعیلی متخصص قلب می‌بیند. ابرویی تابه‌تا می‌کند و لبخند می‌زند. نازنین با دیدن حورا و باقی اعضاء گروه به سرعت از دکتر اسماعیلی و پر چانگی‌های همیشه‌اش جدا می‌شود و خود را به آن‌ها می‌رساند.
    دکتر محمدی با سرفه‌ای مصلحتی روبه اعضاء تیم می‌گرداند و می‌گوید:
    - بچه‌ها به چند تیم تقسیم می‌شین و هر کدوم کار مختصی رو انجام می‌دین. برای امروز تا شب باید کار این سالن تموم بشه؛ چون از فردا قراره مریض‌ها رو منتقل کنن اینجا.
    سپس دکتر محمدی همه اعضا گروه را تقسیم می‌کند.یک گروه مسئول شست و شو، یک گروه مسئول جارو و غبار روبی و یک گروه ضد عفونی تمامی قسمت‌ها.
    نازنین ماسک آبی رنگش را بالا می‌کشد و روبه حورایی که عجیب سکوت کرده می‌گوید:
    - خیلی گرمه این پایین، نه؟!
    حورا سری تکان می‌دهد و باز سکوت می‌کند. باید ضدعفونی تمامی اتاق‌ها را انجام دهند.همه سخت مشغول هستند که نیروهای امنیت ایران از راه پله‌ سرازیر می‌شوند. فرمانده جلو می‌آید و در حالی که دستانش را با اقتدار پشت گودی کمرش چفت کرده می‌گوید:
    - خسته نباشید.کمکی از دستمون برمیاد؟
    دکتر محمدی لبخند بر لب قامت راست می‌کند و ضمن پاک کردن عرق روی پیشانی بلندش می‌گوید:
    - والا برادر کمک که زیاد برمیاد اگر دست برسونید ان‌شاالله امشب تموم بشه که عالیه.
    احمدی سری تکان می‌دهد و با سر به گروه سربازانش اشاره می‌کند. همین یک حرکت کافی است تا سربازان نیروهای امنیت که تا کنون جان بر کف برای حفاظت قد علم کرده بودند، قامت خم کرده و جارو و تی به دست، هم‌رزم کادر پزشکی شوند.
    حورا سعی می‌کند تا سطل بزرگ آب را جابه‌جا کند؛ اما این قصد از توان بازوهای نحیف حورا خارج است. دست به کمر هوفی می‌کشد و درمانده نظاره‌گر سطل پرآب می‌شود. دستی مدد‌رسان از کنارش گذر می‌کند و صدایی که در گوش داخلیش استماع می‌شود
    - اجازه بدید من جابه‌جا کنم.
    با شوق روی سوی فرشته نجاتش می‌گرداند که با همان جوان آفتاب سوخته‌ای مواجه می‌شود که مانع از زمین خوردنش شده بود. لبخند مبهمی بر لب می‌نشاند و می‌گوید:
    - خیلی ممنون؛ البته برای دومین بار.
    مرد جوان باز سری تکان می‌دهد و می‌رود. نگاهش بدرقه راه و قامت استوارش می‌شود؛ اما سوراخ شدن پهلویش به گونه‌ای دیگر حواسش را پرت می‌کند.
    - چیکار می‌کنی نازنین؟
    نازنین ابرو می‌رقصاند و می‌گوید:
    - به‌به چشمم روشن چه خبره خانوم؟جلوی قاضی و ملق بازی؟
    با اخمِ ناشی از درد پهلویش رو به نازنین می‌‌گوید:
    - به‌به حرفای تازه. نازنین خانوم شما خودتون چه خبر بود بغـ*ـل گوش دکتر اسماعیلی؟داشتن آدرس می‌پرسیدن دیگه ان‌شاالله ؟!
    نازنین که خود را مغلوب بحث می‌بیند سکوت را بر سخن ترجیح داده و فرار را بر قرار ارجعیت می‌داند. با رفتن نازنین حورا پوزخندی می‌زند و باز کار از سر گرفته می‌شود.
    حوالی غروب است که سالن کاملاً تمیز شده. حال بوی نم سالن جایش را به بوی الـ*کـل و بوی تخت، میز و صندلی‌های نو داده. سالن بزرگ برای بستری موقفت بیماران مختص شده و سالن اصلی محل رفت و آمد؛ هر کدام از اتاق‌ها بین دو یا چند پزشک تقسیم شده.تنها کسی که اتاقش فقط مختص به خود او است، پزشک روانشناس تیم؛ یعنی حورا رستگار است.
    همه خسته شده‌اند، در این میان تنها نیروهای تیم امنیت هنوز پر انرژی در حال رفت و آمد هستند.این حجم از انرژی در این عصر پر کار امری بس عجیب بود. حورا نزدیک پله‌ها به نرده قرمز رنگ تکیه داده است و حس و حال اغما را دارد.
    صدای گرومپ،گرومپ کوبش کفش‌ها از طبقه بالا به یک باره همه را هوشیار می‌سازد.حورا چشمان درشتش را به طبقه بالا می‌دوزد.چه خبر شده؟سوالی که هر چند ثانیه یک بار از دهان شخصی خارج می‌شود؛ اما جوابی ندارد.
    سربازان تیم امنیت به سرعت نور خود را به طبقه بالا می‌رسانند. هنوز لحظاتی نگذشته که صدای بلند برخورد چیزی با محوطه بیرونی همه ساختمان را به لرزه در می‌آورد. دکتر محمدی خود را سریعاً به حورایی می‌رساند که در حالی که نشسته با ترس دستانش را بر گوش‌هایش می‌فشارد. در کنارش زانو می‌زند و می‌گوید:
    - حورا جان، خوبی؟
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    بِسْمِ رَّبِ الحَق

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد...

    وحشی بافقی
    ____________________________________
    #پست چهارم

    حورا سرش را بلند می‌کند و به آرامی لب می‌زند:
    - چی بود؟
    سوالی که همچنان بی‌پاسخ مانده است. چندی از اعضاء تیم قصد بالا رفتن از راه پله‌ها را دارند که در همان لحظه یکی از سربازان محلی ارتش سوریه دوان دوان پایین می‌آید و به عربی جملاتی را تکرار می‌کند.
    - لا تصعد للأعلى على الإطلاق، من الخطر أن تبقى هنا حتى النهاية، هل تدرك ذلك؟
    «هرگز بالا نیایید، تا آخر همینجا بمانید. اون بالا خطرناکه. متوجه شدید؟»
    چند بار پشت سر هم با صدای بلندی فریاد می‌زند تا مبدا صدایش در این هیاهو به گوش کسی نرسد
    - هل هو مفهوم؟....هل هو مفهوم؟
    «مفهوم بود؟...مفهوم بود؟»
    دکتر محسنی دو گام از مکان اولیه‌اش فراتر می‌رود و می‌گوید:
    - نعم، نحن نفهم، ولكن ماذا حدث؟
    « بله، مافهمیدیم؛ ولی چه اتفاقی افتاده؟»
    - ليس لدي الفرصة لأشرح، فقط لا تأتي، هل تفهم؟
    «نمی‌تونم براتون توضیح بدم. فقط بالا نیایید، فهمیدید؟»
    - نعم، نحن نفهم.
    «بله، ما فهمیدیم.»
    با رفتن سرباز سوری همه سوی دکتر محمدی پرواز می‌کنند. ستار به سرعت می‌گوید:
    - چی می‌گفت داریوش؟
    داریوش کلافه سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
    - انگار بهشون حمله شده. توضیحی به من نداد فقط گفت اصلا بالا نریم و همین‌جا بمونیم.
    ستار با اضطراب نگاهی به اطراف می‌اندازد و سپس با سرعت می‌گوید:
    - همه برید توی اتاق بستری، سریع.
    همه با عجله و اضطراب خود را به اتاق می‌رسانند و درب قفل می‌شود. نازنین با اضطراب دستان یخ کرده‌اش را قفل دستان حورا می‌کند و می‌گوید:
    - می‌ترسم حورا.
    حورا با آرامش نجوا می‌کند:
    - آروم باش.چیزی نمیشه، اصلاً نگران نباش.
    - نمی‌تونم.
    - چنتا نفس عمیق بکش. اهوم، یک...دو...سه؛ آفرین خوبه.
    با شمارش‌های حورا تمامی کادر پزشکی نفس عمیق می‌کشند تا آرامش یابند. سر و صدا‌ها قطع شده و حورا با سخنان خود سعی در آرام کردن دیگران دارد. هنوز دمِ عمیق بعدی نرفته تا بازگردد که صدای کوبش ممتد درب همه را از جا پراند.
    حورا که از همه به درب نزدیک‌تر بود، سریع درب را گشود. در پس درب فرمانده سوری را دید، جهاد زهاوی. جهاد ابتدا به دختر ریز نقش و ترسیده روبه رویش و سپس به کل سالن نگاه سپرد؛ سپس دوباره نگاه در مردمک‌های لرزان حورایی دوخت که سعی داشت، چهره‌ای آرام داشته باشد.
    - حالتون خوبه؟ برای کسی اتفاقی نیوفتاد؟
    - نه، همه خوبن. چه اتفاقی افتاده بود؟
    جهاد دهان گشود تا سخنی بگوید؛ اما صدای داریوش مانع شد
    - حورا جان تو برو داخل.
    حورا سری تکان داد و ضمن نیم نگاهی به سوی مرد قد بلند و چشم مشکی روبه رویش سوی نازنین بازگشت و نشست.داریوش برای آرام تر کردن جو متشنج سالن به عربی گفت:
    - اتفاقی افتاده بود آقای زهاوی؟ مشکل از کجا بود؟
    زهاوی که قصد داریوش را فهمیده بود بالتبع به عربی گفت:
    - یک حمله کوچیک بود. الحمدالله تلفاتی نداشت.نگران نباشید خطر رفع شد.
    - ممکنه دوباره برگردن؟
    جهاد با انگشت اشاره‌اش خسته گوشه ابروی بلند و کمانی چپش را خاراند و گفت:
    - نه، فکر نمی‌کنم دوباره اینقدر زود برگردن. به هر حال اینجا الآن تحت محاصره ما است و اینم فقط یک التیماتوم مسخره بود.اصلاًنگران نباشید این‌ها فقط پای‌کوبی های بچگانه داعشه. همه‌چی به زودی حل میشه ان‌شاالله.
    داریوش سری از استفهام تکان داد و گفت:
    - ان‌شاالله.
    جهاد در حالی که دستانش را پشت کمرش در هم پیچیده بود؛ یک گام به عقب رفت و با نگاهی اجمالی به سرتاسر سالن ابرویی بالا انداخت و با رضایت به فارسی گفت:
    - خیلی خوب اینجا رو تمیز کردین. عالی شده.
    داریوش به سختی لبخندی بر لبانش نشاند و گفت:
    - زحمت بچه‌های خودمون و نیروهای امنیت بود. دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن.
    جهاد سری تکان داد و گفت:
    - بله دستشون درد نکنه.
    سپس دوباره، جدی شد و گفت:
    - از فردا بچه‌ها، بیمار‌ها رو جمع می‌کنن و می‌فرستن اینجا. از شهرها و روستاهای اطراف هم ممکنه مراجعه کننده داشته باشید؛ لطفاً خوب استراحت کنید و آماده باشید. هر وسیله‌ای هم که کم داشتید به من یا به حارث زید عمران، معاون من بگید؛ اون براتون فراهم می‌کنه. شام هم تا دقایقی دیگه فرستاده میشه خوابگاهتون.
    - بله، فهمیدم. خیلی ممنون.
    - شبتون بخیر.
    - شب شما هم ‌بخیر.
    جهاد پیش از آنکه بالا برود نگاهش را برای لحظه‌ای به دختر جوانی دوخت که لحظاتی پیش درب را برایش گشوده بود. چشمان ریز شده‌اش را به راه پله دوخت و ضمن اینکه با اقتدار پوتین‌هایش را بر زمین می‌کوفت از درون لب زد "این دختر چقدر آشنا است."
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    یا خیر الحافظین

    بگو به کودک و دیوانه که قدر خود دانید
    که از جهان شما خوبتر جهانی نیست

    معین کرمانشاهی
    _____________________________________
    #پست_پنجم


    شام برایشان غذای عربی آورده بودند. بعد از این خوش‌آمدگوییِ دوستانه ارتش داعش، این شام عجیب و خوشمزه حال همه را التیام بخشیده بود.
    پرده جدا کننده اقسام مردانه و زنانه کنار رفته بود و بعد نماز همه در کنار هم مشغول صرف شام بودند. هرکسی سعی می‌کرد به گونه‌ای جو را شاد نگاه دارد تا روحیه گروه پیش از موعد مقرر داغان نشود. دکتر سعید هاشمی با خنده قاشق‌اش را در ظرف سلولوزی سفید رها کرد و گفت:
    - والا من موندم با این استقبال گرمی که از ما کردن پسفردا خواستیم برگردیم اینقدر عاشقمون شدن احتمالاً با هواپیما تا تهران موشکمون می‌زنن.
    همه می‌خندند. سوپروایزر* که همه او را آقای سجادی می‌خوانند ضمن قورت دادن لقمه آخرش می‌‌گوید:
    - حالا اینا به کنار؛ ولی خدایی غذاشون خیلی خوشمزه است. یه چیزی تو مایه‌های قورمه سبزی خودمون می‌مونه ها!
    دکتر نوریان می‌خندد و می‌گوید:
    - واجب شد یه زن سوری بگیرم.
    خانم پرستار عبیدی همسر دکتر نوریان چشم درشت می‌کند و می‌گوید:
    - بله؟چی گفتین دکتر؟
    دکتر اسماعیلی با خنده می‌گوید:
    - سبحان خدا صبرت بده.
    داریوش با تمام کردن ظرف غذایش آن را کنار می‌گذارد و می‌گوید:
    - امروز از همین اول ماجرا دیدید که اوضاع چه طوره؛ باید خیلی مراقب باشیم مردم اینجا سخت آزار دیدن و الآن توی وضعیت مناسبی نیستن. الآن بهتره که بریم بخوابیم چون فردا روز سختی داریم.
    همه در سکوت جابه‌جا می‌شوند و هر که در گوشه‌ای از سالن، در قسمت تحت حفاظتش آرام می‌گیرد. نازنین پتوی مسافرتی‌اش را بالاتر می‌کشد و با صدایی آرام می‌گوید:
    - خیلی خسته شدم این برادرای داعشی هم حسابی از تنمون این خستگی رو کندن.
    حورا لبخند زنان می‌گوید:
    - خوش‌حال باش این روز اولی کلی آدرنالین خونت رفته بالا.
    - آره فکر کنم تا برگشتمون این آدرنالینه هی مثل قیمت ارز و سکه فراز و فرود داشته باشه.
    هر دو آرام و ریز می‌خندند.
    همه سخت مشغول کار هستند.حورا بی‌کار در اتاقش نشسته و حتی یک مراجعه کننده هم ندارد. کلافه پوفی می‌کشد و با خودکار آبی در دستش روی میز نقاشی می‌کند. همان لحظه صدای کوبش درب آهنی او را از جا می‌پراند.
    - بفرمایید.
    درب با صدای عجیبی روی پاشنه می‌چرخد و در پس گشایش درب یک خانم، آقا و سه فرزندشان وارد می‌شوند. لبخندی مهربان بر لب می‌نشاند و با دست اشاره می‌کند که داخل بروند.
    - تفضل.
    «بفرمایید.»
    مرد و زن، سری با اضطراب تکان می‌دهند و ‌داخل می‌آیند. کمی اضطراب دارد خدا کند فارسی بلد باشند. لبخند می‌زند و به زبان عربی ساده‌ای می‌گوید:
    - شما فارسی بلدید؟
    زن نامفهوم به او نگاه می‌کند؛ اما مرد جوان سری تکان می‌دهد و با لهجه‌ی غلیظ سوری می‌گوید:
    - بله من بلدم.
    نفسش را هوف مانند بیرون می‌دهد و با نشاط بیشتری ادامه دهد:
    - خب بفرمایید من در خدمتم.
    مرد اندک مکثی می‌کند و سپس ادامه می‌دهد:
    - راستش، برای پسرم اومدیم.
    به پسرک شش ساله‌ای اشاره می‌کند که روی صندلی‌های فلزی در کنارش نشسته است. حورا لبخندی به پسرک زیبا می‌زند و ادامه می‌دهد:
    - چه اتفاقی براش افتاده؟ اون می‌تونه با من صحبت کنه؟
    - اون انگلیسی بلده.
    ابرو بالا می‌اندازد کودک شش ساله انگلیسی آموخته؟ از خانواده‌اش می‌خواهد که بیرون منتظر باایستند. لبخند می‌زند و در کنار پسرک 6 ساله می‌نشیند. دستش را سوی او دراز می‌کند و می‌گوید:
    - سلام. اسم من حورا رستگارِ، اسم تو چیه؟
    پسرک به آرامی دست حورا را می‌فشارد و به انگلیسی می‌گوید:
    - ابراهیم سعد جیزانی.
    - به‌به چه اسم زیبایی، ابراهیم. خب آقا ابراهیم من شنیدم تو عاشق بزن بزن و دعوایی نه؟
    ابراهیم از لحن حورا خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید:
    - آره، من همیشه با خواهر و برادرام دعوا می‌کنم.
    حورا سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
    - آره خب همه ما با هم دعوا می‌کنیم؛ چون ما با هم فرق می‌کنیم. مثلاً من و تو اگر بخوایم بازی کنیم؛ تو دوست داری توپ بازی کنیم و من دوست دارم خاله بازی کنیم. می‌بینی ما با هم فرق می‌کنیم؛ اما اینکه با هم دعوا کنیم و هم رو بزنیم درست نیست. چون با دعوا کردن هیچی درست نمیشه فقط بقیه رو ناراحت می‌کنیم، تازه ممکنه بقیه ناراحت بشن و قهر کنن اون‌وقت دیگه هیچ کسی دوست ما نیست. ببینم وقتی با هم فوتبال بازی می‌کنین بیشتر خوش می‌گذره یا وقتی تنهایی توپ بازی می‌کنی؟
    - وقتی با هم بازی می‌کنیم.
    - آفرین پسر خوبم. وقتی با هم بازی می‌کنیم بیشتر خوش می‌گذره، پس چه بهتره که دعوا نکنیم. درسته؟میتونیم با هم حرف بزنیم یا اصلا نوبتی بازی کنیم نه؟!
    - شیخ جبار* گفته دعوا کردن و بریدن سر کسایی که با ما مخالفن حلاله و وظیفه هر مسلمانی.
    زبانش بند می‌آید. با تمام تلاشش لبخند می‌زند و می‌گوید:
    - شیخ جبار کیه پسرم؟

    ____________________________________
    پ.ن:
    *سوپروایزر «Supervisor» : سرپرستار بخش.
    *شیخ جبار: یکی از سرکرده‌های اعظم داعش در سوریه و از نماینگدان، تام‌الختیار ابوبکر بغدادی در سوریه.
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    یا نور النور


    یافتمت تا از دستت دهم
    و عاشقت شدم تا دل‌تنگت شوم...

    غاده السمان
    _____________________________________
    #پست_ششم



    - استاد مدرسمون. اون به من انگلیسی رو یاد داد.اون به من می‌گفت باید سر مرتدد‌ین* رو ببریم؛ چون اون‌ها در دین با ما اختلاف دارن و گناهکار هستن. اون می‌گفت من بعد از کشن اون‌ها با پیغمبر محشور و هم‌سفره میشم.
    بزاق دهانش را فرو می‌دهد و می‌گوید:
    - تو سر بردین بلدی؟
    سری از تایید تکان می‌دهد و حورا زمزمه می‌کند:
    - تو چه طوره سر عروسک خواهرتو بریدی؟
    عروسکی را که در دست دارد، به سرعت زیر پایش می‌گذارد و با مداد رنگیِ در دستش درحالی که زانویش را بر سـ*ـینه عروسک می‌فشارد؛ مداد را بر روی گلویش می‌کشد و با خنده می‌گوید:
    - اینجوری.
    حورا دستان کوچک ابراهیم را در دست می‌گیرد و با در دست گرفتن عروسک قورباغه دهن گشاد می‌گوید:
    - ابراهیم، این عروسک رو ببین چقدر بامزه‌است. اون خیلی دوست خوبیه، دهنش رو ببین اون داره می‌خنده. ما به دوستامون آسیب نمی‌رسونیم؛ اون‌ها عزیزان مان. ببینش، آغوشش بکش. می‌بینی چقدر نرم و دوست داشتنیه؟! تو اگر این عروسکو بغـ*ـل کنی و بهش محبت کنی اون هر روز برات می‌خنده؛ اما اگر عصبانی بشی اون دیگه به تو نمی‌خنده. درسته ابراهیم؟
    ابراهیم اندکی به حورا نگاه می‌کند و دوباره نگاهش معطوف عروسک در دستش می‌شود. حورا در آخر عروسک تدی خرسه‌ای را به ابراهیم می‌دهد و به او می‌گوید:
    - این جایزه من به تو، ببینش چقدر بامزه است.
    در گوش ابراهیم زمزمه می‌کند:
    - اون فرشته نگهبان تو است. اگر ناراحت شدی یا اعصبانی شدی محکم بغلش کن و باهاش حرف بزن اون خیلی زود حالتو خوب می‌کنه. این یه رازه فقط بین من و تو، باشه؟
    ابراهیم که چشمانش از این راز بزرگ درشت شده تند تند سر تکان می‌دهد و انگشت کوچکش را در انگشت کوچک حورا به نشانه قول، قفل می‌کند.
    با رفتن خانواده ابراهیم به درب تکییه می‌دهد و نفس عمیق می‌کشد. مغز کودکان را شست و شو داده‌اند. هنوز از رفتن مراجعه اول نگذشته که درب دوباره کوبش می‌گیرد.
    از صبح حدوداً شش مرجوع داشته است. زن،مرد،پیر، جوان و بچه. همه افسرده و مغموم؛ متجاوزین روح مردم این شهر را به تاراج بـرده بودند.
    -خب، سلام خیلی خوش اومدید. من حورا رستگار هستم؛ لطفاً خودتون رو معرفی کنید تا بیشتر آشنا بشیم.
    دخترک جوان با چشمانی سرخ و بی‌حال نگاه به چشمان حورا می‌دوزد و به سختی لبان خشک شده‌اش را از هم باز می‌کند
    - من ذُلفا صادق حلفی هستم.
    - خوشوقتم ذُلفا‌جان؛ من آماده‌ام تا به حرفای تو گوش بدم.
    ذُلفا نگاه خمارش را به چشمان منتظر و چهره آرام حورا می‌دوزد. می‌تواند به او اطمینان کند؟
    - یک سال پیش ما از خانه‌هامون فرار کردیم و به خانه‌ عمه‌ام پناه بردیم. مرد‌های ما به جنگ رفته بودند و ما جمعاً ده زن و بچه در خانه تنها بودیم. نیروهای داعش به اونجا حمله کردند؛ تمام زنان رو با خودشون بردن. ما خیلی ترسیده بودیم. پسر بچه‌ها رو با خودشون به مدرسه شیخ جبار می‌بردند؛ اون‌ها می‌خواستند بچه‌ها رو عضوی از داعش کنند. تمامی مادر‌ها رو سلاخی کردند. ما رو بردن توی یه خونه دست و پا‌های ما رو بستن و بعد ما رو داخل یک اتاقک فرستادن.
    می‌خواستن ما رو بفروشن، همه ما رو توی بازار داخل یک ویترین شیشه‌ای چیدن.
    به اینجا که رسید بغضی که گلویش را می‌فشارد، صدایش را مرتشع کرده بود. تمام خاطراتش در مقابل چشمانش جان گرفته بودند. حورا به آرامی از پشت میزش بلند شد و در مقابل ذلفا نشت.
    - مرد‌ها با نگاه کثیف و حریصشون به ما نگاه می‌کرند. ما رو مثل کالا می‌خریدند و سر قیمت فروش ما چونه می‌زدن. اینکه اونجور بدون پوشیه و فقط با یک تیشرت چسبونِ سفید، جلوی اون همه چشم بشینم و اون‌ها از زنانگی‌های من تعریف کنن تمام روحم رو ذوب می‌کرد.
    با تمام وجود اشک می‌ریختم و سعی می‌کردم با خم کردن خودم روی صندلی و پخش کردن موهام از دیده شدنم جلوگیری کنم؛ اما فایده‌ای نداشت اون عوضی‌ها پی در پی موهای منو می‌کشیدن تا صاف باایستم.
    حورا به ارامی نگاهش را به دستان ذُلفا دوخت که هر‌لحظه فشار پنجه‌هایش، به دور دسته صندلی بیشتر می‌شد.
    - دوتا خواهرام و زن‌برادرم رو جلوی چشمم فروختن و من چون پوست برنزی داشتم کالای گرون قیمتی محسوب نمی‌شدم. روز اول من و چندتا زن باقی مونده رو با لگد سوار یک جیپ کردن و توی زیر زمین نمور و تاریکی زندونی کردن.
    فردا عصر یک مرد جوان من رو خرید؛ به قیمت گرونی خرید باورشون نمی‌شد شیخ زاده‌ای من رو با این قیمت بالا خریده باشه. منی که لاغر بودم و چون فقط یک دختر پانزده ساله بودم از زنانگی بی‌بهره بودم گرون قیمت نبودم؛ همین هم باعث تعجبشون شده بود. من رو مثل یه وسیله دست خدمتکار اون مرد سپردن و بهش گفتن:
    "خیرش رو ببینی".
    حورا خیلی آرام لیوان خنک و پر از آب را از روی میز چوبی، سوی ذُلفا فرستاد.
    - شب شد تمام وجودم می‌لرزید؛ سراغم اومد اون از من نمی‌خواست به عنوان یک زن، استفاده کنه. اون می‌خواست با مبتلا کردن من به ویروسHIV، من رو پیش‌کش رقباش کنه تا به اونها آسیب برسونه. شب رو تا صبح من رو بین خودشون دست به دست می‌کردن.
    از اعماق وجودش زار می‌زد او تنها هفده سال داشت و اینگونه از زندگی‌اش سخن می‌گفت.
    - از خودم متنفر شده بودم. چندین بار خودکشی کردم، دست به دامان خدا شدن فایده‌ای نداشت. اون‌ها مثل یک عروسک با من رفتار می‌کردند؛ عروسکی که تا دلشون می‌خواست با من بازی می‌کردن و خسته که می‌شدن من رو به گوشه‌ای پرت می‌کردن و می‌رفتن.
    سعید ابراهیم آصف، صاحب من بود؛ یک شیخ‌زاده ثروتمند و کثیف. اون اونقدر عوضی بود که حتی پدرش رو هم به وسیله‌ی من بیمار کرد و پدر ضعیفش، کمی بعد مرد.
    پوزخند تمسخر برانگیزه تلخی بر لبانش نشاد و ادامه داد
    - مسخره است امشب در عقد یک مرد و فردا شب در عقد مرد دیگه‌ای. هر بار که می‌خواستم خودم رو بکشم نمی‌شد تا اینکه یک شب، سعید آصف فرار کرد. فکر می‌کردم آزاد شدم؛ اما اون لحظه تازه ابتدای اسارت بود، به دست نیروهای ارتش آزاد افتاده بودم. می‌خواستن ما رو با نیروهای اسیر شده ارتش دولت سوریه معاوضه کنن. ارتش کمی تعلل می‌کرد، می‌ترسیدن باز هم کلک بزنن و دروغ گفته باشن.
    چانه‌اش می‌لرزید، لبانش کویر و چشمانش ابر بهار شده بود. حورا لبش را می‌گزید تا او هم همپای ذُلفا زار نزند. دوباره لیوان بلور را پر از آب کرد و به دست ذُلفا داد. با لحنی بسیار آرام زمزمه کرد:
    - می‌خوای ادامش رو بزاریم برای جلسه بعد؟

    ذُلفا حینی که لیوان آب را سوی لبانش می‌برد، سری از سر مخالفت تکان داد.

    -نمی‌تونم؛ اگر پدرم بفهمه اینجا اومدم، حتماً منو میکشه.
    پوزخندی زد و ادامه داد:

    - من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.
    حورا دم عمیقی می‌گیرد و با همان لحن پیشین می‌گوید:
    - ادامه بده.

    - ارتش سوریه که تعلل کرد ما رو با داعش و نیروهای اسیرشون مبادله کردند. دوباره داعش؛ ولی اینبار چون دختر نبودیم ما رو به جهاد نکاح فرستادن. خواهر بزرگترم رو دیدم. از الباقی خواهرام و زن‌برادرم پرسیدم می‌گفت زن‌برادرمون رو به خاطر حامله بودنش کشتن و از الباقی خواهرام هم خبری نداره. به من قول داد که من رو نجات میده، اون می‌گفت: «ما از اینجا می‌ریم.»
    از اعماق وجودش فریاد کشید:
    - ولی اون عوضی‌ها کشتنش.
    دستش را بلند کرد و بر سـ*ـینه‌اش کوبید. او خودش را مقصر می‌دانست.
    - در برابر من، سرش رو بریدن اونا می‌گفتن اون در امر خدا تجـ*ـاوز کرده.تجـ*ـاوز در امر خدا؟ چون فقط می‌خواست یک زن عفیف باشه؟ چرا؟
    بند بند وجودش می‌لرزید و حورا سعی داشت با سخنانش و آغـ*ـوش خواهرانه‌ای که دربرابرش گشوده بود او را آرام کند؛ اما ضعف دل ذُلفا بیش از این‌ها بود.
    سر درد گرفته بود. مشتی پر آب به صورت بی‌رنگش پاشید. در آئینه نظاره‌گر خودش شد. تصور یک،دهم اتفاقاتی روایت شده امروز را هم نمی‌توانست تحمل بکند. شیر آب را بست و با خشک کردن صورت بی‌روحش بیرون آمد.
    وارد خوابگاه شد. نماز، آتش درونش را خاموش می‌کرد. روسری قهره‌ای رنگش را در کنار صورتش چفت کرد و قامت بست. باهمان 《
    «الله‌اکبر» اقامه نماز، وجود آشوبش آرام شد. سلام نماز را که داد نازنین بی‌حال در کنارش فرود آمد.
    - وای خدایا، خسته شدم.
    تسبیحات حضرت زهرا را با استفاده از تسبیح دانه نقره‌ای خانم جانش، زیر لب تکرار کرد. به نازنین چشم دوخت که با حالی نزار روی زمین دراز کشیده بود و پی‌درپی نفس می‌زند. آخرین دانه تسبیح را انداخت و ضمن جمع کردن جانمازش گفت:
    - مثل نیروهای از جنگ برگشته شدی. نازنین خانم، هنوز اول کاریم ها!
    نازنین سر بلند کرد و گفت:
    -نگو، نگو حورا که حالم بد میشه. همه کار‌ها، مراجعه‌های کامیونی و کمبود امکانات یک طرف؛ اینکه زبونتو نمی‌فهمن هم یک طرف.


    ____________________________________
    پ.ن:
    *مرتد: مرتد، یعنی مسلمانی که منکر خدا و رسول خدا(ص) یا حکمی از ضروریات دین شده است که به انکار خدا و رسولش(ص) باز می‌گردد‌.
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    بِسْمِ رَّبِ الحَقْ

    دوست‌خواهی‌ست به تعبیر تو یا خودخواهی در قفس عاشق آواز قناری بودن؟

    حسین منزوی
    ____________________________________
    #پست_هفتم

    حورا لبخند زد و با باز کردن روسری‌اش در کنارش نشست. نازنین چهار زانو نشست و گفت:
    - باورت میشه؟ کردی هم بلدنا؛ اما فارسی، نه.
    حورا جواب‌های مشکی رنگش را در آورد و گفت:
    - خب اینجا کُرد هم زیاد داره.
    - واقعا؟فکرمی‌کردم همه عرب باشن. می‌دونی خوبیش اینکه خیلیا انگلیسی رو بلدن؛ انگار مدارسشون خیلی بهتر از خودمون آموزششون میدن.
    حورا چشم در نگاه خسته نازنین دوخت و گفت:
    - انگار مدارس تاسیس شده داعش، بهشون آموزش داده.
    نازنین ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
    - واقعا؟ چه عجیب! مگه مدرسه هم داشتن؟
    - آره واقعا عجیبه. من هم امروز از یکی از مرجوعینم شنیدم؛ یه پسر بچه شیش ساله بود که خیلی روان انگلیسی حرف می‌زد، باورت میشه؟! خیلی تعجب کردم.
    نازنین نیم‌نگاهی حواله حواریِ متفکر کرد و با تردید گفت:
    - چه خبر اندر احوالات امروز؟مراجعه‌ها چه طور بودن؟
    حورا آه سرد و سوزانی کشید و گفت:
    - وحشتناک. اصلاً نمی‌تونی تصورش رو هم بکنی نازنین. این مردم اونقدر سختی کشیدن که شنیدن این خاطرات هم جیگرت رو پاره پاره می‌کنه.
    نازنین آه می‌کشد و سکوت می‌کند.
    بعد از نهار دوباره همه مشغول کار می‌شوند. عصر مراجعه‌های زیادی ندارد فقط یک پیرزن آلزایمری که پسرش را از دست داده و حال هر مرد جوانی را که می‌بیند گمان می‌کند فرزند او است.
    خودکار آبی رنگ را در دستش جابه می‌کند و با خودش می‌گوید "آیا واقعا توانایی تحمل این فعالیت سنگین را دارد؟". صدای کوبش درب او را به خود می‌آورد.
    - تفضل.
    درب باز می‌شود و در پسِ آن، چهره‌ی لبخند بر لب نازنین هویدا می‌شود.
    - خانم دکتر اجازه هست؟
    لبخند می‌زند و می‌گوید:
    - بیا تو دیوونه.
    نازنین در را کامل می‌گشاد؛ اما داخل نمی‌آید.
    - چه داخلی بابا، شب شده. بیا بریم نماز بخونیم و یه سرکی هم این اطراف بکشیم.
    حورا سری تکان می‌دهد و همراه با نازنین سخن‌گویان به طبقه بالا می‌‌روند. در روشویی، وضو می‌گیرند و بیرون می‌آیند. افراد زیادی در رفت وآمد هستند.
    - چه خبره؟
    نازنین دوشی به علامت ندانستن بالا می‌اندازد. همه با سرعت در حالی که آستین‌های بالا رفته به سبب وضوی خود را پایین می‌کشند، به اتاقی می‌روند که درب چوبی آن باز است و چندین پوتین در برابر آن به ترتیب منظمی، چیده شده‌اند. نازنین با خنده ‌ی آرامی به ردیف پوتین ها اشاره می‌کند و می‌گوید:
    - اینجا رو ببین انگار سر صف ایستاده‌اند.
    حورا لب می‌گزد تا نخندد. جلوی درب می‌ایستند و آرام سرک می‌کشند، یک نمازخانه بسیار بزرگ که همه شانه به شانه هم در آن صف نماز بسته‌اند.
    -نماز جماعته انگار!
    حورا به تایید حرف نازنین اهومی می‌گوید که صدایی هر دوی آن‌ها را از جا می‌پراند.
    - بفرمایید تو نماز جماعت الآن شروع میشه.
    جهاد زهاوی است؛ همراه با سه مرد دیگر که یکی از آن‌ها همان مردی است که او را حارث عمران خوانده بود. هر دو دست پاچه شده‌اند، سریع از جلوی درب کنار می‌روند و حورا می‌گوید:
    - بله، شما بفرمایید ما هم الآن می‌آییم.
    جهاد سری تکان می‌دهد و با گفتنِ" با اجازه"وارد می‌شود. حورا میخ این مرد جوان می‌شود. همان گونه است که روز پیش بود؛ همان پیراهن و شلوار نظامی، پوتین‌های بلند و براق مشکی و دستانی که در پشت قوس کمرش محکم چفت کرده‌ است. صلابت نگاه و اقتدار گام‌هایش او را متمایز از دیگران نشان می‌دهد؛ گویی این اقتدار از فطرت و سرشت او است، نه تنها یک مانور نظامی.
    حورا و نازنین هم داخل می‌روند و در انتهایی‌ترین قسمت نمازخانه با چادر‌های رنگینی که در نمازخانه است، می‌نشینند. اندکی طول می‌کشد تا نماز آغاز شود.با «قد قامة اصلاه» مکبر همه بر می‌خیزند و قامت می‌بندند.
    نماز که تمام می‌شود فضای نمازخانه با تکبیر و شعار‌های جمیع نمازگزاران حال و هوای تهاجمی می‌گیرد. کمی بعد جهاد زهاوی از صف اول نمار بر می‌خیزد و در برابر تمامی سربازانی می‌ایستد که شمارشان به هشتاد تن می‌رسد، شاید هم بیشتر. نگاهش را در چشمان نمازگزاران می‌اندازد و سخنانش را اینگونه آغاز می‌کند:
    - بِسْمِ الله الرَحْمن الرَحْيم.
    فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَيَستَبشِرونَ بِالَّذينَ لَم يَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم أَلّا خَوفٌ عَلَيهِم وَلا هُم يَحزَنونَ.*
    «آن‌ها به‌خاطر نعمت‌های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است، خوشحال‌اند و به‌خاطر کسانی که هنوز به آن‌ها ملحق نشده‌اند [=مجاهدان و شهیدان آینده] خوشوقتند؛ (زیرا مقامات برجسته آن‌ها را در آن جهان می‌بینند و می‌دانند) که نه ترسی بر آن‌هاست و نه غمی خواهند داشت.»
    بر اساس این آیه‌ی روشن، خداوند در قرآنش بر ما وعده داده است که اگر وارد میدان مبارزه بشویم، خدا ترس و اندوه را از ما دور می‌کند.
    «وَیَستَبشِرونَ بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم اَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا‌ هُم یَحزَنون» این پیام شهیدان است. این پیام، پیام روز اول شهیدان نیست که خیال کنیم مثلاً ۳۰ سال، ۳۵ سال است شهید شده. نه! این پیام، پیام همیشگی شهیدان است؛ یعنی آن‌ها در جوار قدس الهی و نعمت الهی هم که هستند، مرتب دارند به ما پیام می‌دهند.
    «وَیَستَبشِرونَ بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم اَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا‌ هُم یَحزَنون» این پیام شهدا است. اگر وارد میدان مبارزه بشویم؛ یعنی همان چیزی که دشمنان ما از آن می‌ترسند و واهمه دارند، باید بدانیم که خدای متعال بیم و ترس و اندوه را از ما دور می‌کند. پیام شهیدان حقیقتاً پیام بشارت است. ما باید گوشمان را اصلاح کنیم که این پیام را بشنویم. بعضی نمی‌شنوند پیام شهدا را؛ لکن این قرآن کریم است.
    «وَ یَستَبشِرونَ بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم اَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا‌ هُم یَحزَنون» پیام شهیدان، پیام نفی ترس و اندوه است. ما در مواجهه با مرگ، رسیدن به شهادت و بزرگی را انتخاب کرده‌ایم.
    ما فرزندان کسانی هستیم که مرگ، راه آن‌ها را نمی‌شناسد؛ چرا که آن‌ها به‌وسیله مرگ در مسیر خدا صعود کرده‌اند و به زندگی و نشاط و بشارت دست یافتند. زندگی را که جز کسی که ابرها از دیدگانش کنار رفتند، آن را احساس نمی‌کند. از این رو آنچه را که کسی ندیده، می‌بیند و آنچه که به قلب کسی خطور نکرده، به قلب وی خطور می‌کند.*
    فراز و فرود‌های آوایش در جای‌جای سخنرانی‌ شوری عجیب در نمازخانه به پا کرده. اینجا که می‌رسد صدایش را بلند می‌کند و ذره‌ذره اوج می‌گیرد.
    - ما اینجا جمع شده‌ایم تا تقاص خونی را بگیریم که از کربلا ریخته شد و تا سوریه ادامه پیدا کرد. ما تقاص مظلومیتی را از متجاوزینی می‌گیریم که احترام بانویمان را، سرورمان را، خدشه‌دار کرده‌اند. ما سربازان مردی هستیم که دستانش، چشمانش و جانش را در راه حمایت از سرورمان داد. ما پیروان راه عباس، اجازه اهانت به دخت علی(ع) را به هیچ احدی نمی‌دهیم.
    فریادش دل همه را قرص می‌کند و آنچنان شور سخنرانی‌اش نمازخانه را فرا گرفته که ناخودآگاه نازنین و حورایی که دست ‌و پا شکسته سخنانش را فهمیده‌اند، نیز با فریاد سربازان «لَبَيْكَ یا زِيْنَبْ» را فریاد می‌زنند. بعد از سکوت جمعیت، جهاد سرفه آرامی می‌کند و می‌گوید:
    - روحنا، وجودنا و عائلتنا هي تضحيات من أجل حضرة زينب. زينب جان كلنا عباسك، كلنا علي أكبر و كلنا قاسم.
    «جان‌ ما، وجود ما و خانواده ما به فدای راه حضرت زینب است! زینب جان همه ما عباس تو، همه ما علی اکبر و قاسم تو هستیم.»
    همه بلند تکبیر می‌گویند و در آخر با صدایی آرام می‌گوید:
    - وَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ وَ الرَحْمَةُ الله وَ بَرَكاةُ.

    ____________________________________
    پ.ن:
    * سوره مبارکه آل‌عمران، آیه ۱۷۰
    * اقتباسات کوتاهی از سخنرانی آیت‌ الله خامنه‌ای.
     
    آخرین ویرایش:

    F.Moheby

    ویراستار آزمایشی
    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    17/12/17
    ارسالی ها
    153
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,891 286
    1,873
    امتیاز
    346
    سن
    18
    یا خير رازقين

    عاشقی نکردن تو پاییز
    مثل نرفتن به اردوی مدرسه است
    تا آخرین روز خرداد بغضش توُ گلوت می‌مونه!


    سیدمحمداحمدی
    _____________________________________
    #پست_هشتم

    بلافاصله صلوات بلندی قرائت می‌شود و حارث همانند بادیگاردی به سرعت در پس حرکت جهاد، سوی درب نمازخانه همگام او می‌شود. همه در مقابلش به پا می‌خیزنند، احترام به این مرد جوان ، در قلبشان جای دارد و نه فقط یک تکلیف نظامی به مافوق.
    با لبخند در جواب التماس دعا‌های جوانان "محتاجیم به دعا" را زمزمه می‌کند و بیرون می‌رود. پیش از خروج دو دختر جوانی را می‌بیند که چادر رنگی به سر به احترامش ایستاده‌اند. لبخند می‌زند آن دو دختر با حضورشان در این میدان کم از مردان جنگی شجاعت و رشادت ندارد؛ بلکم هم بیشتر. با فاصله از آن‌ها حین خروج در جواب "قبول باشه" هم‌زمان آن‌ها لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس با لبخند سر تکان می‌دهد.
    - قبول درگاه حق؛ بفرمایید.
    به سوی درب خروجی اشاره‌ می‌کند، قصد دارد بگذارد ابتدا آن‌ها خارج شوند و سپس باقی رزمندگانی که اکثریتشان قصد خروج دارند. دو دختر سریع بیرون می‌روند و سپس او خارج می‌شود. حورا و نازنین که حال با فاصله از درب نماز خانه ایستاده‌اند با خروج جهاد به او چشم می‌دوزند.
    - به سنش نمی‌خوره این همه گنده گنده حرف بزنه.
    حورا در جواب سخن نازنین تنها سری تکان می‌دهد و سکوت می‌کند.
    صدای وحشتناکی به ناگاه کل دیوار‌ها را به لرزه وا می‌دارد. حورا و نازنین که روی زمین نشسته‌اند با ترس به درب سالن نگاه می‌دوزند. چه خبر شده؟ نیرو‌ها بی‌وقفه از نمازخانه خارج می‌شوند و پا تند می‌کنند سوی سالن بیرونی. حورا و نازنین لابه‌لای موج جمعیت بیرون می‌روند.
    هوا روبه تاریکی مطلق می‌رود؛ نازنین و حورا به آرامی در میانه حیاط گام برمی‌داند. بهت و اضطراب مانع از آن شده تا تفکر کنند و وارد سالن اصلی بشوند. نازنین آرام لب می‌زند:
    - بیا برگردیم حورا.
    - شاید کسی به کمک نیاز داشته باشه.
    - اگه کسی کمک بخواد نیرو‌ها میارنش داخل. بیا برگردیم، تو رو به‌ خدا.
    صدای فریاد‌های دردمند کسی در میان هیاهوی محوطه بر گوش دو دختر می‌نشیند. نگاه حورا و نازنین تلاقی می‌کند. نازنین به معنی نه سر تکان می‌دهد؛ اما حورا مسمم‌تر از آن است که بی‌خیال بماند.
    جهاد که از ورودش به اتاق لحظاتی نگذشته با لرزش ساختمان ناچاراً روی پاهایش می‌نشیند. با اخم سریع می‌ایستد. حین خروج از اتاق با حارث روبه رو می‌شود.
    - چی شده؟
    حارث اندکی به احترام سر خم می‌کند و می‌گوید:
    - السیدی، دوباره اتک زدن.
    ابروان پهن و مشکی رنگش یکدیگر را در آغـ*ـوش کشیدند. صدای بی‌سیم بلند شد.
    - حیدر، حیدر.
    دست پشت کمر لباسش برد و بی‌سیم مشکی‌رنگ را بیرون کشید.
    - حیدر به گوشم.چه خبر شده؟
    دیری نپایید که صدای بم و مردانه‌ای در بی‌سیم پیچید.
    - السیدی، اوضاع خوب نیست. سیاه پوش‌ها باز دوباره قد علم کردند.
    اخمش غلیظ شد و نگاهش برنده. دندان به دندان خاید و از میان دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
    - تمام.
    بی‌سیم را به جای قبلش برگرداند و پوتین‌هایش را بر زمین کوفت. حارث نگاه به چهره‌ی عصبانی جهاد انداخت هیچ نگفت؛ زیرا می‌دانست که در این زمان که می‌داند زن و بچه مردم در شهر هستند و احتمال آسیبات وارده بر آنها وجود دارد، بیش از پیش عصبانی است.
    در سالن چشم می‌گرداند تا حورا را بیابد؛ اما هرچه بیشتر تلاش می‌‌کرد بیشتر ناامید می‌شد از یافتنش. پا تند کرد سوی دکتر سلامی و از او احوالات حورا را جویا شد.
    - متاسفم دکتر محمدی؛ اما من اصلاً دکتر رستگار رو ندیدم.
    دمی عمیق کشید و گفت:
    - خانم صداقت هم نیستن؟
    - نه، من حتی خانم صداقت رو هم ندیدم؛ ولی اجازه بدید از خانم قاسمی هم بپرسم... . قاسمی جان، نازنین و حورا رو ندیدی؟
    خانم قاسمی از پس پرده میانه خوابگاه می‌گوید:
    - نه من از قبل اذان ندیدمشون.
    داریوش سری تکان می‌دهد و ضمن تشکر از درب خوابگاه بیرون می‌زند. کجا رفته‌اند؟
    کلافه وارد حیاط می‌شود، شلوغ است و پر رفت و آمد. مضطرب شده و می‌ترسد از تاریکی شب و تنهایی آن دو دختر جوان. حال حورا را از کجا بیابد؟ با صدای مردی به عقب سر می‌گرداند. جهاد است که با چشمانی اندکی درشت شده‌ به داریوش مضطرب نگاه می‌کند.
    - اتفاقی افتاده دکتر؟
    دکتر محمدی بزاق دهانش را قورت می‌دهد و جلو می‌رود
    - آقای زهاوی کمک برسونید.
    ابروان جهاد بالا می‌پرد و نگاهش، میخ مردمک‌های لرزان داریوش می‌شود.
    جهاد چراغ قوه دستش را روشن می‌کند و سوی پشت ساختمان می‌رود. حارث قدم به قدم جهاد، گام بر می‌دارد و چشم می‌گرداند تا پیش از اینکه خطری آن‌ها را تهدید کند، خطر را دفع کند. جهاد به آرامی لب می‌زند:
    - ممکنه گیر افتاده باشن. باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم.
    حارث به آرامی زمزمه می‌کند:
    - کاش چند نفر دیگه رو هم خبر می‌کردیم.
    - نیرو‌های زیادی، بیشتر مردم رو می‌ترسونه و حتی ممکنه اون‌هارو هم خبر کنه. چنتا از بچه‌های امنیت نظامی ایران کافی هستن.
    حارث سکوت می‌کند و باز هم در درون خودش زمزمه می‌کند"او تمامی جوانب را دقیق می‌سنجد."
    سکوت محوطه را تنها کوبش پوتین‌هایشان می‌شکند.حارث به آرامی لب می‌زند:
    - صدا‌های آرومی میاد.
    جهاد گوش می‌خواباند تا بشنود. صدایی پچ پچ گونه‌ای به گوش می‌رسد. آرام آرام به همان قسمت نزدیک می‌شوند.
    - می‌تونی بلندش کنی؟
    - نه بابا، این غول بیابونی رو کی می‌تونه جابه‌جا کنه آخه؟
    - چیکار کنیم؟
    - از همون اول هم نباید می‌اومدیم اینجا. ببین هوا رو تاریک شده؛ حالا چه جوری برگردیم؟
    جهاد نور چراغ قوه را سوی دو دختر جوان می‌اندازد. حورا و نازنین در کنار مردی قوی هیکلِ نظامی نشسته‌اند.
    نور چراغ قوه چشمشان را می‌زند و روی برمی‌گردانند، نمی‌توانند آن‌ها را ببینند و این ترسشان را بیشتر می‌کند.
    - اینجا چه می‌کنید خانم‌ها؟
     
    آخرین ویرایش:
    بالا