در حال تایپ رمان روح ولدرمورت و اژدها سوار | ❤️Ava20 نویسنده انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع ❤️Ava20
  • بازدیدها 339
  • پاسخ ها 9
  • تاریخ شروع

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
عضویت
16/3/16
ارسالی ها
368
تعداد لایک ها
Reactions
17,803 9
17,789
امتیاز
641
سن
24
محل سکونت
تركيه
««« بسم تعالی »»»
نام رمان : روح ولدرمورت و اژدها سوار
نام نویسنده : Ava20❤ نویسنده انجمن نگاه دانلود
ژانر: رمانتیک ، تخیلی ، ترسناک
ناظر رمان : الهه.م
خلاصه رمان :

آهای مردم ، من میخندم ، من صحبت میکنم ، شاید هم لبخند بزنم ، اما بترسید از روزی که سکوت کنم !
دنیای بی رحم انسانهای خشن و خونخوار به من آموخت در دنیایی که روح هم از بدنم خارج میشود ، نباید امیدی به آدم هایش داشته باشم ! یاد گرفتم کوه هرچه بلندتر دره اش عمیقتر !
گاهی بهتر است هیچ چیز را ندانی ، رفاقت و دوستی پایدار به ندانستن است ! هرچه بیشتر بدانم همانقدر رنج و دردش بیشتر است ! آتش اگر بفهمد جایی بنزین ریخته همانجا را بیشتر خواهد سوزاند !
دنیای خاکستری ما اینگونه است !
تا رنج نکشی خوشبختی نبینی !
تا درد نکشی تجربه نگیری !
تا دوری نبینی دوستی نگیری !
تا محبت نبینی عشق را نبینی !
و در آخر تا آتش نگیری ، آتش نشوی !
مرگ حق است ، دانستن اینکه مردی شاید برای خیلی از موجودات سخت و غیر قابل باور باشد ، همانند او ! کسی که مرده اما برای زندگی دست و پا میزند ، گریبانگیر کسانی میشود تا کمکش کنند و اما ! دختری که میسوزاند و مردی که زنده زنده قلبت را میخورد ، روح او را زنده نخواهند گذاشت ! چرا که مرگ و زندگی بیشتر موجودات در دست او خواهد افتاد و او خونخوار تر از آنیست که فکرش را بکنند !
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • الهه.م

    مدیر ادبیات + ناظر رمان
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    3/2/17
    ارسالی ها
    669
    تعداد لایک ها
    Reactions
    52,848 31
    53,331
    امتیاز
    901
    سن
    23
    محل سکونت
    مشهد
    p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!

    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن رمان؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
    Please, ورود or عضویت to view URLs content!
    عنوان نمایید.
    پیروز و برقرار باشید.
    «گروه کتاب نگاه دانلود»
     

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    مقدمه :
    کشتی نساز ای نوح ،
    طوفان نخواهد آمد
    بر شوره زار دلها ،
    باران نخواهد آمد
    شاید به شعر تلخم ،
    خرده بگیری اما ،
    جایی که سفره خالیست ،
    ایمان نخواهد آمد
    ***

    صدای لالایی شیرین مادر کنار گوش الکا ( elka )بود ، دوست داشت تا اخر عمر گوش کند اما با بیدار شدنش باعث شد تمام آن حس شیرین از بین برودو جایش را به تلخی همانند زهر بدهد ، اشکهایش را پاک کرد که صدای مارتین ( martin ) او را از فکر صدای مادرش بیرون انداخت:
    مارتین _ هی الکا ببین چی برات آوردم.
    از سر جایش بلند شد و به دستان کار نکرده مرد جوان نگاه کرد ، ماهی های کوچک آقای جیمز بداخلاق را طبق معمول دزدیده بود ، اخمی کرد و گفت:
    الکا _ تو دوباره رفتی تو باغچه اون آقای جیمز بداخلاق ؟ نمیدونی که از ما خیلی بدش میاد ؟ مخصوصا منی که چند بار از باغچه اش بی اجازه میوه چیدم.
    مارتین خنده ای کرد و روی صندلی نشست ماهی های خوشرنگ را روی میز گذاشت همانطور که با یک ناخن روی شیشه میزد جواب الکا را داد:
    مارتین _ من که اینجا زندگی نمیکنم ، پس کسی نمیتونه به من چیزی بگه مگر اینکه دوباره محض خنده بندازم گردن تو دیگه اونوقته که جنگ و دعوای شماهمسایه هارو نمیشه جمع کرد.
    الکا دهانش را برای حرفی باز کرد که مارتین نگذاشت ادامه حرفش را تند زد:
    مارتین _ در ضمن تو چرا باز گریه کردی دختر خوب ؟ مگه نگفتم وقتی خواب مادرتو میبینی گریه نکن !
    الکا که بار اولش نبود بعد از دیدن مادرش در خواب گریه میکرد دستی به چشمانش کشید ، نگاهی به کلبه اش کرد ، کلبه ای که فقط پدرش و‌ خودش در آن زندگی میکردند ، هیچکس را نداشت ، اگر هم داشت پدرش با آنها قطع رابـ ـطه کرده بود ، دلیلش را هیچوقت نفهمیده بود ، پدرش همیشه وقتی بحث فامیل میشد عصبانی فقط میگفت چیزی در این مورد از او نپرسد چون قادر به پاسخگویی نیست. همین !تنها دلخوشی اش دوستی با مارتین بود که آن هم به طورکاملا اتفاقی در باغچه آقای جیمز که هردو مشغول دزدی بودند باهم دیدار کردند و از ان روز به بعد همیشه همدیگر را میدیدند و در کمال تعجب پدرش ازدوستی آنها ناراحت نبود فقط گفته بود خوشحال است که دیگر دخترش تنها نیست ، نگاهی به پیراهن کرم رنگ و بلندش کرد کمی کثیف بود باید در اولین فرصت آنرا تمیز میکرد ، پایین پرید ، مارتین هنوز هم داشت با ماهی ها بازی میکرد در همان حالت گفت:
    الکا _ تو چرا هیچوقت از خانواده ات چیزی نمیگی !؟
    مارتین نگاهش را دزدید:
    مارتین _ خب چی میخوای بدونی منم مثل تو یه انسانم کافی نیست ؟
    الکا _ نه کافی نیست ، ما تقریبا یکساله با هم دوستیم من حتی نمیدونم خونه ات کجاست ؟ مادر و پدرت کین ؟؟
    مارتین بلند شد و اعتراض کرد:
    مارتین _ خب ما دوستیم لازم نیست از همه چی خبر داشته باشیم ، در ضمن من الان دوساعته اینجام و اصلا نرفتیم تفریح.
    همانطور که بازوی الکا را میکشید گفت:
    مارتین _ حالا هم بدو بریم که دو ساعت بعد تاریک میشه و نمیتونیم نمایش های خانوم مارگارت ( margaret ) رو ببینیم.
    هردو باهم به سمت شهر کوچکشان رفتند ، شهر مثل همیشه با لباس های رنگارنگ و جواهرات بدل میدرخشید ، نمایش خانوم مارگارت درست وسط شهرکوچک بود ، حتی صدای جیغ و دست زدن ها از دور هم بگوش میرسید ، خانوم مارگارت مثل همیشه با همان صدای جذابش داشت نمایش زیبایی میکرد ،هردو بعد از دیدن نمایش به سمت خانه هایشان براه افتادند ، مارتین بعد از طی راه کوتاه لبخند کوچکی که بعد از دیدن نمایش بر لب داشت را زدود ،فکرش دوباره رفت سمت زندگی کسل کننده اش ، تا بخود بیاید روبه روی قصر بزرگ پدرش ایستاده بود ، پوف بلندی کشید ، در کنار الکا بودن میتوانست خودش باشد و از آنهمه قانون و مقررات خبری نبود ، وارد شد و مثل همیشه صدای اعتراض آمیز مادرش ملکه شارلوت ( sharlote ) را شنید:
    ملکه شارلوت _ معلوم هست کجایی مارتین ؟ امشب پادشاه قرار ملاقات مهمی داشتن ، اگه تو جلسات شرکت نکنی چطوری میخوای یه پادشاه مهم بشی.
    بی حوصله جواب داد:
    مارتین _ در هر صورت من پادشاه نمیشم مادر میشه راحتم بزاری لطفا.
    بازویش به شدت کشیده شد ، صدای ملکه شارلوت از همیشه خشمگین تر بود:
    ملکه شارلوت _ عقلتو از دست دادی ؟! یعنی چی پادشاه نمیشی.
    مارتین دهانش را برای حرف باز کرد که صدای شاه ادمونت ( edmont ) باعث شد ساکت سرش را پایین کند:
    شاه ادمونت : مارتین بیا تو اتاقم کارت دارم.
    چشمانش را با عصبانیت بست و باز کرد ، مادرش از در محبت مادرانه اش وارد شد:
    _ عزیزم میدونی که من همیشه موفقیت تورو میخوام ، به حرفام گوش کن ، از پادشاه عذر خواهی کن و بگو تکرار نمیشه.
    از حرفهای مادرش خسته شده بود ، پوفی کشید و برای اینکه بیشتر نصیحتش نکند سرش را به نشانه مثبت تکان داد ، به سمت بزرگترین و زیباترین اتاق قصر باشکوه پادشاه براه افتاد ، تقه ای زد و بعد از اجازه وارد شد ، پادشاه مثل همیشه روی تخت بزرگش نشسته بود در یک کلمه باشکوه و قدرتمند ،مارتین همیشه میخواست همانند پدرش باشد اما متاسفانه روحیه لطیف و شخصیت شوخی که داشت اصلا با پادشاه یکی نبود ! پادشاه با مهربانی دستش را کنارش زد و مارتین کنارش نشست ، کمی به صورت پسرش نگاه کرد و گفت:
    شاه ادمونت _ جلسه غایب بودی مارتین.
    سریع جواب داد.
    مارتین _ درسته سرورم ، کار ضروری داشتم که باید انجامش میدادم.
    شاه ادمونت _ ببینم کار ضروریت قرار گذاشتن با اون دختر روستایی بود ؟
    مارتین _ شما از کجا میدونین !؟
    پادشاه دستی به شانه فرزندش کشید:
    شاه ادمونت _ چیزی از من پنهون نیست پسر ، بگو اگه ازش خوشت میاد سربازامو دنبالش بفرستم تا بیارنش.
    مارتین _ خیر سرورم لازم نیست ، اون دختر فقط برای من مثل یه دوست صمیمیه.
    پادشاه لبخند کوچکی زد ، میدانست مارتین دردی دارد آنهم این بود که از زندگی تجملاتی خسته شده بود ، دلش یک زندگی ساده میخواست ، خودش هم در این سن اینگونه بود اما احساسش زود گذر بود ، مارتین دیگر داشت به مرز بیست سالگی نزدیک میشد و این برایش کمی نگران کننده بود.
     

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    کمی فکر کرد و سپس گفت:
    شاه ادمونت _ آموزش هاتو یادت رفته مارتین ؟ تو یه شاهزاده ای و مثل هر شاهزاده ای لازمه که حکومت کردنو یاد بگیری ، این راه رو منم رفتم و خیلی خوب هم تونستم از پسش بر بیام ، بخاطر اون آموزش هاست که من الان تونستم یه پادشاه واقعی بشم ، اگر تو نخوای مثل یه شاهزاده باشی مجبورم بفرستمت یه شهر دور که حتی اسمتم ندونن ، اونجوری مثل یه آدم معمولی زندگی میکنی.
    مارتین که جدی بودن شاه ادمونت را دید کمی نرمتر شد.
    مارتین _ معذرت میخوام از کوتاهی که کردم ، دیگه تکرار نمیشه.
    شاه ادمونت خوشحال از پیروزی اجازه مرخصی داد و مارتین کمی ناراحت از اتاق خارج شد.
    ***
    تسکا ( teska ) شئ در بغلش را محکمتر گرفت و به سمت غار رفت ، سیاهی و بزرگی اش او را میترساند اما هدفی که داشت مهمتر از ترسش بود ، کمی راه رفت ، دستانش از ترس میلرزید ، صدای ارواحی که در حال عذاب بودند را براحتی میشنید ، سعی کرد کمر خم شده اش را کمی صاف کند اما نمیشد ،دندان های بیرون آمده اش را روی لبش فشرد ، خس خس کنان به سمت سنگی رفت که در اخرین نقطه غار گذاشته شده بود ، روی سنگ نوشته های عجیب و غریبی خراشیده شده بود انگار که کسی با عجله آنها را خراش داده ، شئ در دستش را کنار سنگ گذاشت و پنگوئن وار کمی عقب رفت ، تعظیم کرد وشروع کرد به خواندن نوشته های روی سنگ به سرعت زمین شروع به لرزش کرد و صدای ها زشت و خطرناکی بین سنگهای غار شنیده شد ، تسکا لرزید اماباز هم ادامه داد تا جاییکه روشنایی کوچکی کنار سنگ شکل گرفت و زنی زیبا با بالهای پروانه ای ظاهر شد ، تسکا به سرعت برخاست و به سمت زن زیبابراه افتاد:
    تسکا _ شایکا.
    ( فرشته ای قدیمی که به زبان رومی ها به آن shayka و یا فرشته صداقت گفته میشود که اگر احضار شود باید هر سوالی که پرسیده میشود را به درستی پاسخ دهد. )
    شایکا با دیدن تسکا عصبی شد:
    شایکا _ منو برای چی احضار کردی تسکا !؟ من با موجودات شیطانی مثل تو کاری ندارم.
    تسکا آب بینی اش را با صدا قورت داد:
    تسکا _ شایکا من احضارت کردم و تو مجبوری به سوالاتم جواب بدی ، این قانون احضار یه شایکاست. ، اگر جواب ندی...
    دوباره بینی اش را با صدا بالا کشید که شایکا چشمانش را با عذاب بست دور خورد و موهای بلند و بلوندش را تابی داد ، کمی دور شد و سپس گفت:
    شایکا _ بگو چی میخوای !؟
    تسکا _ چطوری زنده اش کنم !؟
    شایکا ترسان قدمی به عقب برداشت ، تازه متوجه آن شئ که کنار سنگ گذاشته شده بود شد ، روبه تسکا با عصبانیت آمیخته به ترس گفت:
    شایکا _ تو دیوونه شدی !؟ برای چی میخوای اونو زنده کنی !؟ اون تمام دنیا رو به گند میکشه.
    تسکا خرخر کنان با عجله به شایکا نزدیک شد:
    تسکا _ اون اربـاب منه ، من بـرده ام و باید بهش خدمت کنم.
    شایکا عصبی موهای جلوی صورتش را زدود دلش میخواست تا میشد آن تسکای کثیف و درمانده را بزند اما چون احضار شده بود اجازه کار مغایر باخواسته های تسکا را نداشت ، ناچار گفت:
    شایکا _ اون تبدیل به یه نوزاد شده ، نوزاد نفرین شده ای که باید از مادری شیردهی بشه که یه شیطان بدنیا آورده.
    تسکا با خوشحالی گفت:
    تسکا _ این که خیلی راحته.
    شایکا دستش را به نشانه سکوت بالا برد و ادامه داد :
    شایکا _ بعد از اون یک اژدها رو قربانی میکنی و قلبشو با خون یک شاهزاده به خوردش میدی اونوقته که میتونی زنده اش کنی.
    تسکا هیجان زده نزدیک تر شد که بوی گند بدنش باعث شد بینی شایکا چین بیفتد.
    تسکا _ اژدها کجاست !؟ بهم بگو خون کدوم شاهزاده رو باید بهش بدم.
    شایکا _ اژدها یه جایی بین زمین و آسمونه و صاحبشم یه دختره ، شاهزاده هم باید شاهزاده ای باشه که نشان ولیعهدی رو داشته باشه ، دیگه باید برم ، سوال دیگه ای جواب نمیدم.
    بعد از ان هم دود شد و رفت.
     
    آخرین ویرایش:

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    تسکا تعظیمی کرد و بعد از خنده ای ترسناک ، شئ سیاهرنگ را در بغـ*ـل گرفت و رفت به سمت بیرون غار ، زیر لب آرام آرام زمزمه میکرد:
    تسکا _ باید اول اون دخترو پیدا کنم ، دختری که صاحب اژدهاست ، بعد هم میرم پیش لوگان ( logan ) .
    صدای یکی از سربازانش بگوشش رسید:
    سرباز _ خیلی وقته که کسی از لوگان خبر نداره ، پدرش اونو جایی قایم کرده که عاقبتش مثل پسرای دیگه اش که قبل از رسیدن به ولیعهدی کشته شدن نشه.
    تسکا کمر خم شده اش را دوباره کمی راست کرد ، اما مگر میشد ! دیگر از این وضعیت خسته شده بود ، باید به شکل اولش بازمیگشت نجات اربابش میتوانست قدرتش را بازگرداند ، روبه سرباز غرید:
    تسکا _ به هر قیمتی که شده لوگان رو برام پیدا کن ، به محض اینکه به ولیعهدی رسید باید کار لازم رو انجام بدیم ، اونوقته که اربـاب قدرت هاشو بدست میاره و میشه همون موجودی که سالها پیش بر دنیا حکومت میکرد ، اگر پیداش نکردی میندازمت جلوی اون زامبی های هاری که فقط بلدن تیکه پاره کنن. ،نصف دیگه اتون هم بگردین دنبال اون دختری که سوار اژدهاست.
    سرباز _ تخم اژدها سالهاست توی یکی از موزه های انسانها نگه داری میشه ، میلیونها سال پیش وقتی انسانها مارو میشناختن و قبولمون داشتن اخرین تخم بعد از جنگ ما و انسانها بدست انسانها افتاد و وقتی نتونستن اژدها رو بدنیا بیارن بیخیالش شدن و انداختنش و الانم که توی موزه نگه داری میشه ،فکر میکنین اون اژدها رو میشه بدنیا آورد ؟
    تسکا _ شایکاها دروغ نمیگن ، در ضمن همه اینا رو بلدم ، من تو تمام تاریخ اژدها ها بودم ، شایکا گفت دختر ! پس حتما یه سوار اژدها هست که دختره ما باید سوار رو پیدا کنیم به هر قیمتی که شده.
    سرباز منگ نگاهی به تسکا کرد ، نمیدانست چگونه آن دختر را پیدا کند ، در دنیا هزاران دختر وجود داشت ، تسکا بی حوصله ادامه داد:
    تسکا _ همه سوار ها یه نشان اژدها روی بدنشون دارن و همچنین باکـ ـره ان ، تمام دختر های باکـ ـره رو بگردین ببینین روی بدن کدومشون نشان اژدها هست، برام بیارینش زود.
    با فریاد اخرش سرباز ترسان تعظیمی کرد هنوز هم از آن حجم اطلاعاتی که تسکا داشت متعجب بود چرا که کسی سالها میشد که حرف و بحثی ازسواران اژدها نکرده بود ، با اینکه سوالات زیادی داشت اما ترسان چیزی نپرسید به بقیه دستور داد با او همراه شوند ، بعد از چند دقیقه هم غیر از چهارپنج سرباز محافظ کس دیگری دور بر تسکا نبود ، آرام روی سنگ نشست و شئ در بغلش را باز کرد ، نوزادی مچاله شده که ناخن های بلندش در قلبش فرورفته بودند ، این نفرینی که اربابش را گریبانگیر کرده بود باعث شد تمام افرادش هم نفرین شوند ، زیر لب مجدد غرغر کنان گفت:
    تسکا _ بالاخره میتونم ازت انتقام بگیرم لوگان.
    ***
    صدای پدرش کاسپین ( kaspian ) که او را صدا میزد از دور بگوشش رسید:
    کاسپین _ الکا ، عزیزم.
    به سرعت برخاست که سرگیجه شدیدی باعث شد سرجایش بایستد ، سرگیجه به گونه ای بود که گویا کسی داشت مغزش را تکان میداد ، کمی نشست که صدای ترسان پدرش بگوشش رسید:
    کاسپین _ الکا !؟ حالت خوبه ؟
    الکا سعی کرد کمی خود را بهتر نشان دهد تا پدرش نگران نشود:
    الکا _ حالم خوبه پدر ، فقط کمی سرم گیج رفت.
    کاسپین کمی عصبی گفت:
    کاسپین _ مگه غذا میخوری که جون داشته باشی دختر ، از صبح تا حالا هیچی نخوردی.
    خواست از سر جایش بلند شود که شدیدتر شد ، تا جاییکه بیهوش روی دستان پدرش افتاد ، با احساس داغی بیش از حد بدن دخترش ترسیده به صورت دخترش نگاه کرد که چشمش به مارتین که دست در جیب از دور میامد افتاد ، با ترس فریاد زد:
    کاسپین _ مارتین !
    مارتین که تازه متوجه شده بود با عجله وارد شد با دیدن الکا در آن موقعیت کمی دست و پایش را گم کرد ، با عجله گفت:
    مارتین _ شما بزارینش روی تخت من میرم دنبال دکتر.
    بعد از این حرف هم به سرعت از خانه کاسپین خارج شد ، به دکتری غیر از دکتر خانوادگی خودش اعتماد نداشت به همین خاطر به سرعت دکترخانوادگی خودش را بالای سر الکا آورد ، دکتر بعد از کمی تعلل روبه مارتین گفت:
    دکتر _ حالش خوبه اعلاحض...
    با دیدن حرکات ترسان مارتین که تند تند به شکل نه یکی از انگشتانش را تکان میداد اعلاحضرت در دهانش ماسید ، به سرعت حرفش را تغییر داد:
    دکتر _ مارتین !
    بعد هم به کاسپین اشاره کرد ، هردو بیرون رفتند و روبه کاسپین با کمی ترس گفت:
    دکتر _ نمیفهمم ، نسل اونا منقرض شده چطور ممکنه !
    کاسپین که متوجه نشده بود گیج پرسید:
    کاسپین _ نسل کیا !؟
    دکتر که پیرمرد سالخوره ای بود خرامان خرامان با ان لباس بلندش به سمت کیفش رفت ، دفتر قدیمی و پاره پوره ای بیرون آورد و بعد از اینکه چند ورق گرداند یکی از صفحات را نشان داد:
    دکتر _ ببینین ، این مال میلیونها سال پیشه وقتی دنیا تازه نسل اژدها سواران رو دید.
    اشاره به عکسی کرد و مجدد لب به سخن گشود:
    دکتر _ این اولین اژدها سواره که دختره ، اولین تخم اژدها از بین رعد و برق آسمان به زمین افتاد و سوارش شد این دختر ، از این دختر دوتا پسر بدنیااومد که یکیشون مثل مادرش اژدها سوار شد ، همینطور ادامه دار شد تا جاییکه پادشاه دستور داد همه اژدها سوارا توی جنگ شرکت کنن ، اینطوری شدکه بیشتر اژدها ها توی جنگ کشته شدن و بعد از اون سواری وارد جنگ نمیشد ، این خشم پادشاه رو بیدار کرد ، پیروزی های پی در پی خوب به دهنش مزه کرده بود اون سرزمین های بیشتری میخواست اما سواران از ترس جون خودشون و اژدهاشون حاضر به جنگ نشدن و پادشاه دستور اعدام همه سواران رو داد چون میدونست اگر سواری کشته بشه اژدهاشم میمیره اما اگر اژدها رو بکشه سوارش نمیمیره ، اون همه سوارا رو یکی یکی کشت و...
    کاسپین بی حوصله میان حرفش پرید و افزود:
    کاسپین _ همه اینا ربطی به من نداره ، به من بگو حال دخترم چطوره !؟
    دکتر _ دختر تو هم یکی از اوناست !
    کاسپین ناباور به دیوار تکیه زد ، اول همسرش و حال هم دخترش را داشت از دست میداد.
     
    آخرین ویرایش:

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    دکتر که دوست قدیمی کاسپین بود دستی به شانه اش کشید ، دوستانه گفت:
    _ کاسپین من تورو میشناسم تو مرد شریف و خانواده دوستی هستی ، من به بیگناهی همسرت ایمان داشتم.
    کاسپین که داغ دلش تازه شده بود دست دکتر را به شدت پس زد:
    کاسپین _ اما هیچ کمکی به اعدام نشدن کلارا ( clara ) نکردی ، اون واقعا بیگناه بود ، حالا هم داری میگی تنها یادگارش یه اژدها سواره ، سالهاست سوار بودن جرمه و حکمش اعدامه ، اصلا من چرا حرفتو باید باور کنم گایوس ، الکا هیچیش نیست ، تو یه دروغگویی.
    گایوس مجدد دست کاسپین را گرفت و کشید ، هردو بالای سر الکا ایستادند ، همانند یک طفل معصوم خوابیده بود ، موهای بور روشنش روی پیشانی اش چسبیده بود و چشمان آبی نفتی اش آرام روی هم قرار گرفته بود ، گایوس یکی از شانه هایش را کمی برهنه کرد ، نشان یک اژدهای باشکوه روی شانه اش هک شده بود ، گویی سالهاست آن نشان را روی بدنش حمل میکند ، کاسپین ناباور نشست ، در تمام این مدت مارتین گوشه ای ایستاده و به کارهای آنهانگاه میکرد ، چیز زیادی از سوار اژدها نمیدانست فقط میدانست که ممنوع است و مرگش حتمی ، برای تنها دوستش غصه میخورد ، کاسپین نگاهی به مارتین کرد و تازه یادش آمد موضوع محرمانه است ، خیز برداشت به سمتش و از گلویش گرفت ، محکم او را کوبید روی دیوار ، صدای ناله اش ازدرد اورا جری تر کرد ، کنار گوشش گفت:
    کاسپین _ اگر از این موضوع جایی حرف بزنی قسم میخورم خانواده اتو پیدا میکنم و یکی یکی رو تیکه تیکه میکنم فهمیدی !؟
    گایوس که نگران افتادن یک خراش کوچک روی بدن مارتین بود با عجله دستان کاسپین را گرفت همانطور که میکشید با عجله حرف میزد:
    گایوس _ کاسپین من میشناسمش ولش کن قول میدم به کسی حرف نزنه.
    کاسپین کمی آرام شد و گردنش را رها کرد ، زانوانش خم و روی زمین افتاد ، درد از دست دادن دخترش داشت عذابی بزرگتر از مرگ همسرش به او میداد ، خوشبختانه متوجه نگرانی بیش از حد گایوس برای مارتین نبود ، دیگر هیچ چیز براش مهم شمرده نمیشد . گایوس به سرعت یکی از بازوهای مارتین را گرفت و به بیرون راهنمایی کرد ، نفس نفس میزد و بزور راه میرفت ، روی دیوار تکیه زد و با صدای خفه ای گفت:
    مارتین _ نباید بفهمه من کیم گایوس !
    گایوس که کمرش را ماساژ میداد فقط سرش را تکان داد.
    مارتین _ اونو میکشن !؟
    گایوس _ بله اعلاحضرت ، متاسفانه اگر پادشاه بفهمن حتما اون دختر رو میکشن.
    مارتین _ پس نباید بفهمه ، تا وقتی که الکا اژدهاشو پیدا نکرده و یاد نگرفته مبادا به کسی بگی ، بعد از اون هم قول میدم میره یه جایی که هیچکس اونو نشناسه و یا حتی نبینه.
    صدای طبل فکر هردو را به سمت شهر کشاند ، هردو متعجب به یکدیگر نگاه کردند ، در این وقت روز هیچوقت پادشاه دستوری مربوط به مردم شهرصادرنمیکرد ، مارتین با عجله به سمت شهر شروع به دویدن کرد ، حسی به او میگفت این طبل زدن های مشکوک حتما ربطی به الکا دارد ! جای نقطه کوری ایستاد و به مرد زره پوش روی اسب خیره شد ، مرد شروع به خواندن کرد :
    سرباز _ اهالی شهر ، مردان و زنان ، تاجر بزرگ ونوس ، برای تنها پسرش بهترین و زیباترین دختر شهر رو میخواد ، تا سه روز بعد میهمانی بزرگی برگزارخواهد شد ، پسر ونوس بزرگ وارد میهمانی خواهند شد و عروس خود را انتخاب خواهند کرد ، اما شرطی برای دختران شهر دارند ،همه دخترانی که برای ازدواج وارد میهمانی میشوند باید دست نخورده و کاملا پاک باشند ، اینگونه پسر ونوس بزرگ انتخاب میکنند.
    سپس کاغذ را دوباره لوله کرد و بدست سرباز پشت سرش داد و زه اسبش را کشید و به سرعت ناپدید شدند ، صدای گایوس را کنارش شنید:
    گایوس _ این به ما ربطی نداره اعلاحضرت.
    مارتین که باور کرده بود سری تکان داد و مجدد به سمت خانه الکا براه افتاد.
    ***
    تسکا روی سنگ نشسته بود و منتظر ! سربازانش از دور نمایان شدند ، دیگر داشت طاقتش تمام میشد ، باید هرچه زودتر آن دخترک را پیدا میکرد ،سربازنفس نفس زنان به کنارش رسید و تعظیم کرد:
    سرباز _ درست حدس زدید ، مردم فریب خوردند ، اونا فکر میکنن پسر ونوس بزرگ همسرشو انتخاب میکنه !
    تسکا که نقشه اش را کمی شکست خورده میدید چوب در دستش را شکست و پرت کرد ، خیز برداشت سمت سرباز ، کنار صورت ترسیده اش جوابش راداد:
    تسکا _ اینطور فکر میکنی سگ ابله !؟ فکر میکنی دختری که سوار اژدها باشه به فکر پسر ونوس بزرگ هست !؟ باید راه دیگه ای برای پیدا کردنش پیدا کنی تا قبل از اینکه لوگان به ولیعهدی انتخاب بشه.

    سرباز به سرعت تعظیم کرد و دور شد ، تسکا کمر خم شده اش را گرفت ، همانند یک پیرمرد صدساله تمام استخوانهایش درد میکرد ، باید هرچه زودتراربابش را زنده میکرد.
     
    آخرین ویرایش:

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    الکا با درد چشمانش را باز کرد ، تمام وجودش درد میکرد ، طوری بود که حس میکرد هزار ها سوزن درحال وارد شدن به بدنش هستند ، ناله ای کرد ونیمخیز شد ، در اتاق قدیمی اش بود اتاقی که فقط یک تخت و یک کمد لباس داشت ، او این اتاق قدیمی را خیلی دوست داشت کودکی اش را همینجا درکنار مادر عزیزش گذرانده بود ، لبخندی زد که با احساس درد وجودش دوباره از بین رفت ، کاسپین سربزیر وارد شد با دیدن دخترش سرعت قدمهایش رابیشتر کرد ، کنارش نشست و او را محکم در آغـ*ـوش کشید ، الکا که هنوز متوجه چیزی نبود متعجب فقط ایستاد ، بعد از یک دقیقه کاسپین سرش را از روی شانه تک دخترش برداشت و به صورت متعجبش خیره شد:
    الکا _ چی شده پدر !؟ من چم شده !؟
    کاسپین نفس عمیقی کشید:
    کاسپین _ هیچی عزیز دلم ، نگران نباش فقط کمی ضعیف شدی باید بیشتر به خودت برسی .
    الکا لبخندی زد و بلند شد ، سرگیجه داشت اما برای اینکه پدرش بیشتر از آن نگران نشود چیزی بروز نداد ، به روبه رو زل زد ، یک آن احساس کرد درآسمان و میان ابرها در حال پرواز است ، همانند یک خواب ! چشمانش گرد شد و ناباور سرش را تکان داد ، دیگر در آسمان نبود ، کم کم داشت نگران میشد ، در این دو روزی که بیهوش بود خواب و خیالات عجیبی میدید :
    کاسپین _ حالت خوبه الکا ؟
    به خودش آمد ، با نگرانی گفت:
    الکا _ پدر من چم شده !؟ گاهی میبینم که تو آسمونم انگار که سوار یه چیزی باشم ، گاهی میبینم که دارم با یه نفر میجنگم و وقتی میخوام صورتشو ببینم اون غیب میشه !
    کاسپین با وحشت چشمانش را بست نمیخواست الکا بفهمد که واقعا چیست و چه سرنوشت تلخی در انتظارش است.
    کاسپین _ عزیزم تو هیچیت نیست ، گایوس معاینه ات کرد ، فقط گفت خسته ای و به غذای مقوی تری نیاز داری.
    الکا با گریه چشمانش را مالید و آرام از اتاق خارج شد ، کاسپین قطره اشک گوشه چشمش را زدود ، تقه ای به در زده شد و گایوس وارد شد ، حرفهایش رابا الکا شنیده بود ، دوستانه دستش را روی شانه کاسپین گذاشت:
    گایوس _ کاسپین ، دختر تو از کودکی انتخاب شده که یه سوار اژدها باشه ، درسته الان قانون اینه که سواران کشته بشن اما این قانون پادشاه فعلی ماست ، شاید فرزند شاه ادمونت که الان به جادو علاقه داره این قانون رو برداره ، در ضمن باید بگم الکا داره کم کم به یه سوار کامل تبدیل میشه ، اون توی وجودش تغییراتی میبینه که توجیهش خیلی سخته ، نمیتونی ازش پنهون کنی.
    کاسپین _ ریسک اینکه بهش بگم خیلی بزرگتره ، ترجیح میدم الکا هیچیو نفهمه ، من سرنوشتشو عوض میکنم میدونم کتابی هست به اسم ققنوس که شاه کاموس بزرگ هم توی جادوهاش از اون استفاده میکرد ، توی این کتاب جادوهایی نوشته شده که دوای هر دردیه.
    گایوس _ این کتاب توی کتابخانه ای نگه داری میشه که غیر ممکنه بتونی واردش بشی ، در ضمن برای اجرای جادو های اون کتاب نیاز به موجود قدرتمندی مانند شاه کاموس بزرگ هست که قدرتش برای اجرای جادو کامل باشه.
    کاسپین _ از قدرت لوگان استفاده میکنم.
    گایوس _ لوگان خیلی وقته که گم شده ، کسی از وجودش خبر نداره.
    کاسپین دستی به ریش کمی بلندش کشید ، چشمان آبی کپی چشمان الکا را کمی چرخاند و گله مند افزود:
    کاسپین _ چرا بهم نگفتی مارتین پسر شاه ادمونته !؟
    رنگ از رخ گایوس پرید.
    گایوس _ اعلاحضرت خواستن حرفی نزنم ! خودشون گفتن !؟
    کاسپین _ برای اینکه مطمئن شم کیه و خانواده اش کین و حتی میتونم بهش اعتماد کنم یا نه تعقیبش کردم و اون رفت به قصر بزرگ پدرش ، قصری که من سالهای بعد از مرگ کلارا نخواستم حتی از دور ببینمش ، وقتی سربازا بهش تعظیم کردند فهمیدم که اون همون مارتین کوچولوی پادشاهه ، آخرین باروقتی هشت سالش بود دیدمش ، درست همسن الکاست.
    نفسی گرفت و افزود:
    کاسپین _ خیلی خب ، فکر کنم الان فهمیدی که از چه طریقی میتونم لوگان رو مجبور به همکاری کنم.
    گایوس سری تکان داد ، برای تنها دوستش نگران بود چرا که پا در راه خطرناکی گذاشته بود ، کاسپین به سمت کمد گوشه اتاق رفت ، شال کهنه و رنگ و رورفته ای بیرون آورد ، با محبت آنرا بویید ، این شال یادگار کلارا همسر زیبایش بود ، مجدد آنرا بویید و به کلارا قول داد از الکا تا پای جانش نگهداری کند.
    ***
    الکا کنار ماریاچی ( maria chi ) نشست ، دو دختر دیگر رز ( rose ) و ادل ( adel ) هم کنارشان لب رود روان نشستند ، همگی دامن هایشان را تا زانوبالا کرده و پاهایشان را در آب فرو کردند.
    ماریاچی _ راستی بچه ها کسی میدونه فردا مهمونی برگزار میشه یا نه !؟
    رز _ آره فردا دخترای زیادی صف کشیدن برای مهمونی ، دخترای زیبایی هم هستند ، فکر نکنم پسر ونوس با دیدن اونا به ماها نگاه کنه.
    الکا بی حوصله چشمانش را در کاسه چرخاند ، اگر اصرار های پدرش نبود هیچوقت با این دخترها وقت نمیگذراند ، ادل رو به او گفت:
    ادل _ هی الکا ، تو شرکت نمیکنی !؟ به نظرم تو هم زیبایی و هم شایسته پسر ونوس.
    رز که کمی حسودتر از بقیه بود افزود:
    رز _ من شنیدم دختر عمو مایکل خیلی زیباست.
    الکا _ درسته ، پس خوبه که بره و مال پسر ونوس بشه.
    دختر ها همگی بعد از این حرف الکا متعجب به یکدیگر خیره شدند ، ادل مهربانتر از همه بود ، فکر کرد از حرف رز ناراحت شده که با محبت گفت:
    ادل _ فکر نکنم اگر الکا توی این مهمونی شرکت کنه پسر ونوس به دختر دیگه ای نگاه کنه.
    رز با عصبانیت برخاست.
    رز _ خیلی خب ، پس قرار میزاریم که الکا توی مهمونی شرکت کنه و اگر پسر ونوس اونو انتخاب کرد من خودمو میندازم توی همین رود.
    سپس با عجله و قدمهای بزرگ انها را ترک کرد ، الکا برخاست که ادل با عجله گفت:
    _ الکا شرکت میکنی ؟
    الکا _ آره ، فقط برای رو کم کردن رز.
    ادل با خوشحالی برخاست.
    ادل _ پس منم باهات میام تا شاهد انتخاب شدن تو باشم.
     

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    الکا حرفی نزد و مستقیم به طرف خانه اش براه افتاد ، پدرش در حال کاشتن هویج های غول پیکر بود ، لبخندی زد ، او عاشق آن هویج های خوشمزه بود ،به سمت کمدش رفت و لباس مجلسی ته کمد را برداشت ، این لباس عروسی مادرش بود ، لبخندش عمق گرفت ، عاشقانه یقه لباس را بویید ، ناباور به لباس نگاه کرد ، هنوز هم بوی مادرش را میداد ، دلتنگ بوی مادر محکم آنرا در آغـ*ـوش کشید ، قطره اشکی لجوجانه راه باز کرد و روی پیراهن ریخت ، همانطورروی تخت دراز کشید و در خود مچاله شد و نفهمید چه زمانی دنیای شیرین خواب او را در خود حل کرد. با تکان های شدید ادل وحشتزده برخاست ، ترسان به اطراف نگاه کرد و سپس نگاهش روی ادل سر خورد ، لباس زرد زیبایی به تن داشت.
    ادل _ بیدار شو الی ، مگه نمیخوای بری مهمونی باید آماده شی.
    گیج دستی به چشمانش کشید ، تازه یادش آمد او از پدرش اجازه نگرفته ، مطمئنن اجازه چنین کاری نمیداد ، وابستگی کاسپین به الکا همانند وابستگی یک نوزاد به مادر بود ! بغ کرده نشست و گفت:
    الکا _ پدرم چی ، اون اجازه چنین کاریو نمیده.
    ادل دست به کمر کمی آرام گفت:
    ادل _ یعنی چی !؟ من تمام مردمو خبر کردم که تو میری الان میگی پدرم اجازه نمیده !؟ بیا دزدکی بریم ، من به عمو کاسپین میگم که خونه مایی.
    الکا از خدا خواسته قبول کرد ، کنجکاو بود چه اتفاقاتی قرار است در میهمانی بیفتد یا در میهمانی انسانها چه کاری میکنند ! این اولین میهمانی اش بود! ، لباس مادرش را در بقچه ای کوچک پیچید و به دست ادل داد ، سپس کمی موهای درهم و برهمش را صاف کرد و همراه با ادل به سمت خانه اش براه افتاد ، خانه ادل کمی با آنها فاصله داشت ، به سرعت لباس مادرش را پوشید به خودش در آینه قدیمی ادل خیره شد ، لبهایش لرزید ، دلش میخواست مادرش کنارش بود و از زیبایی تنها دخترش تعریف و تمجید میکرد ، رو برگرداند و با ادل همراه شد ، میهمانی کمی دور بود به همین خاطر با کالسکه ای که مال پدر ادل بود رفتند ، خانه ای همانند قصر قصه ها را تزیین کرده و سربازان دم در منتظر دختران جوان و زیبا بودند ، صدای های و هوی ذوق زده دختران از دور هم بگوش میرسید ، ادل ذوق زده سرش را از پنجره بیرون بـرده و به همه سربازان سلام میکرد ! بالاخره رسیدند ، الکا به آرامی دست یکی ازسربازانی که به سمتش دراز کرده بود را گرفت و از پله های کالسکه پایین رفت ، جادوگران نورهای رنگارنگی را دورتادور قصر بزرگ ساخته بودند که زیبایی خاصی به آن میداد ، لبخندی زد و وارد شد.
    ***
    سرباز شیشه کوچک حاوی مواد سیاهرنگ را به تسکا داد ، جادوگر پیری که گوشه اتاق بزرگ قصر ایستاده بود با کمی ترس گفت:
    جادوگر _ باید خیلی خیلی مواظب باشید ، این دارو اگر بدن شمارو قبول نکنه باعث مرگ شما خواهد شد.
    تسکا شیشه کوچک را در دست گرفت و کمی تکان داد ، مواد همانند خون سیاهرنگ بود.
    تسکا _ فکر نکنم امشب دختری بخاطر این قیافه ام بخواد کنارم باشه جادوگر پیر احمق ، نمیشد کاملا منو درمان کنی !
    جادوگر کمی ترسان گفت:
    جادوگر _ بهتون که گفتم ، جادوی شمارو فقط خودتون میتونین از بین ببرین ، روح ولدرمورت باید زنده بشه.
    تسکا مواد را کاملا نوشید ، مزه زهر میداد ! خس خس سـ*ـینه اش بیشتر شد ، کمر خم شده اش درد شدیدی گرفت که با ناله خم شد و افتاد ، صدای سربازانش را میشنید اما نمیتوانست جواب بدهد ، کم کم احساس کرد تمام وجودش در حال سوختن است ، فریادی کشید و در خود پیچید ، استخوانهایش شروع به تغییر جهت دادن کردند ، کنترل بدنش را از دست داد ، قفسه سـ*ـینه اش را محکم چنگ زد و پیراهنش را درید ، کم کم درد از بین رفت ، وجودش سبک همانند یک پر شد ، کمرش دیگر درد نمیکرد ، خم هم نبود ، ناباور به روبه رو خیره شد ، چهره سالها پیش جلویش در آینه نمایان بود ، سالهای دوریکه همیشه با حسرت به آن فکر میکرد ! به سمت آینه رفت ، به بالا تنه برهنه اش خیره شد ، عضلات سنگ مانندش خودنمایی میکردند ، به عضلات روی بازویش دست کشید ، دلش برای خودش تنگ شده بود !
    جادوگر _ دارو اثر کرد.
    سرباز _ شما خیلی زیباتر از پسر ونوس هستید !
    تسکا کت و شلوار آویزان را برداشت ، درحال پوشیدنش جواب سربازش را داد:
    تسکا _ نباید بفهمن من پسر ونوس نیستم ، تعداد کمی اونو دیدن چون محل زندگیش اینجا نیست ، وظیفه تو اینه اونایی که شک کردنو سر بزنی.
    سرباز تعظیمی کرد و به سرعت خارج شد ، تسکا انگشترش به دست کرد و همراه با دو نفر از بادیگاردهایش به سمت در رفت ، سالن زیباتر از همیشه تزیین شده بود ، طبقه بالا ، کنار پله ها ایستاد ، نگاه تمام دختران زیبا و معمولی به طرفش کشیده شد ، در نگاه همگی تحسین موج میزد ، هرکس در دلش آرزوی بودن در کنار آن مرد جذاب را داشت ! غیر از دخترک کنجکاوی که همه جا را نگاه میکرد الا آن ستاره میهمانی و این موضوع پیدا کردنش را برای تسکا سخت میکرد ، با شوق به گوشه گوشه سالن نگاه میکرد ، زیر لب گفت:
    الکا _ پس مهمونی که میگن اینه !
    ادل بازویش را نیشگون گرفت که اخ کوچکی گفت.
    ادل _ کجارو نگاه میکنی دختر یادت رفته تو باید مورد پسند پسر ونوس قرار بگیری ، اوناهاش ببینش.
    نگاه الکا سر خورد و به مرد قد بلندی افتاد که در حال خوش آمد گویی بود ، لبخند کوچکی گوشه لب الکا شکل گرفت.
    الکا _ خب بد نیست !
    ادل _ خدای من بد نیست !!؟ اون محشره ، تو باید امشب انتخاب بشی الکا ، ببین تو به من مدیونی بخاطر منه تو اینجایی ، تو باید با اون ازدواج کنی وبعد ببینی اگه برادر داشت اونو عاشق من کنی.
    الکا متعجب و ناباور به صورت ادل نگاه کرد.
    الکا _ ببینم تو داری جدی میگی !؟
    ادل به سرعت به روبه رو اشاره کرد ، الکا برگشت و با پسر ونوس یا همان تسکا رودر رو شد ، دستپاچه صورت متعجبش را جمع و جور کرد ، پیشانی تسکاچین افتاد ، با دقت بیشتری به حرکات الکا خیره شد ، جز به جز حرکاتش را در مغزش ثبت کرد ، دستش را به سمتش دراز کرد که صدای متعجب همه بلندشد ، اولین دختری که آن مرد جذاب میهمانی قصد لمس دستش را داشت الکا بود ، برق خیره کننده چشمان تسکا الکا را آزار میداد ، حس تردید و ترس درتمام وجودش شکل گرفت.
     

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    دستش را دراز کرد اما نیمه راه ایستاد ، پس کشید و سرش را تکان داد ، تسکا لبخند مرموز و اما ترسناکی زد ، دستش را پایین برد و بدون هیچ حرفی به سمت دختران دیگر رفت و شروع به خوش و بش کردن کرد ، ادل مجدد بازویش را نیشگون گرفت ، اینبار کمی عصبی گفت:
    الکا _ اینقدر دستمو نیشگون نگیر دردم میاد.
    ادل _ برای چی اینکارو کردی ، رز داشت مستقیم به ما نگاه میکرد !
    الکا _ نمیدونم چرا ولی یه حس عجیبی بهم دست داد ، حس کردم این مرد خیلی بیشتر از اونچه که فکر کنم توی زندگیم نقش داره.
    تسکا کنار سرباز خوش پوشش ایستاد ، دست در جیب گفت:
    تسکا _ داره کم کم اعصابم بهم میریزه ، کسیو با خصوصیات سوار پیدا نکردم.
    سرباز _ شاید لازمه که بار دیگه از نزدیک همه رو ببینین.
    تسکا _ فایده ای نداره ، من میتونم تشخیص بدم دختری باکـ ـره است یا نه ولی نمیتونم تشخیص بدم اژدها سواره ، سوار فقط با نشان تشخیص داده میشه.
    دستی به پشت گردنش کشید ، هیچوقت از میهمانی خوشش نمیامد ، اعصابش را بهم میریخت ، میهمانی او را به سالها پیش زمانیکه با خانواده کوچکش بود میبرد. سرش را به سرعت تکان داد که متوجه آن دخترک خجول که دستش را نگرفته بود شد ، در حال رفتن به سمت پیست رقـ*ـص بود همراهش یکی ازسربازان خودش بود ! آرام شروع به رقصیدن کرد ، اصلا به ذهنش خطور هم نمیکرد دختری که اینهمه زمان دنبالش بود همین دخترک نازک اندام ونحیفیست که با یک فوت میمیرد ! ناخودآگاه به حرکاتش خیره شد ، نرم و لطیف قدم برمیداشت ، انگار که مجبور به رقصیدن شده بود ، یک آن سرش راگرفت و عقب رفت ، کم کم زانو زد و جیغ کشید ، نگاه همگی به الکا دوخته شد ، درد هر آن شدید تر میشد ،الکا یک آن حس کرد موجودی او را صدا میزند ،موجودی که همانند خودش نبود ، دست گرمی را روی بازویش حس کرد ، با زور و فشار دست بلند شد و رودر روی‌ تسکا شد ، دوباره درد همانند برق ازمغزش عبور کرد ، به سرعت به عقب پرت شد ، بازویش در دست تسکا بود با افتادن ناگهانی اش فقط توانست آستینش را بگیرد که متاسفانه لباس قدیمی ،پاره و بازوی برهنه اش نمایان شد ، صدای جیغ الکا همانا نگاه خیره و برق زده تسکا همانا ، شوکه ایستاده و به بازوی الکا خیره شد ، نشان اژدهای کوچک خودنمایی میکرد. صدای جیغ و های هوی دختران دیگر بلند شد ، تسکا کنار الکا زانو زد ، بیهوش افتاده بود همانند یک شئ قیمتی به تمام اجزای بدنش نگاه کرد سپس به سربازش اشاره کرد ، به دقیقه نکشید سربازان تمام میهمانان را بیرون کردند ، او را در آغـ*ـوش گرفت و به طبقه بالا رفت ، صدای ادل از طبقه پایین میامد که میگفت دوستش است ، مجدد به سرباز اشاره کرد و گفت:
    تسکا _ اون چاقالوی بامزه رو بیار بالا ، نمیخوام مهمون ویژه ام بعد از بهوش اومدن بترسه.
    سرباز سرش را به نشانه تعظیم پایین برد و رفت ، زیباترین اتاق را انتخاب و الکا را روی تختش خواباند ، کنار گوشش گفت:
    تسکا _ اسمتو میزارم ارورا ( orora ) از امروز به بعد دیگه اتفاقات گذشته رو فراموش میکنی ، زندگی جدیدی رو باید شروع کنی ، زندگی که من جزییاتشوخواهم ساخت.
    صدای سربازش باعث شد حرفش نیمه تمام بماند:
    سرباز _ اون دختر اینجاست ، بیارمش داخل ؟
    تسکا _ نه.
    سرباز قدمی به جلو برداشت ، کنجکاوانه به صورت غرق در خواب الکا نگاه کرد.
    سرباز _ باورم نمیشه همچین موجود ضعیفی برای سوار بودن انتخاب شده !
    تسکا _ عجیب نیست ، توی وجود این دختر قدرتی هست که با فورانش حتی یک اژدها هم سیراب خواهد شد ، این دختر بهترین انتخابه ، اون یه تازه انتخاب شده است ، بخاطر همین هنوز کامل نشده ، تغییرات زیادی قراره توی وجودش شکل بگیره اونوقته که یه سوار قدرتمند میشه ، البته حدس میزنم خودش خبر نداره چه سرنوشتی در انتظارشه.
    دستی به نشان روی بازویش کشید و ادامه داد:
    تسکا _ زمان زیادی نیست که نشان حک شده چون هنوزم وجودش گرمه و تب داره ، مشخصه یکی میخواست ازش پنهون کنه ، یکی که حتما فهمیده سواره ،یکی که عاشقانه اونو دوست داره.
    دور خورد و جلوی چشمان متعجب سرباز در را باز کرد و ادل را به داخل دعوت کرد ، ادل با همان هیکل فربه اش جست زد و دوید سمت الکا ، کنارش روی تخت نشست و با ترس گفت:
    ادل _ چه اتفاقی براش افتاده ؟ چیکارش کردید ؟ پدرش منو میکشه اگه بفهمه.
    تسکا با همان لبخند مرموز گفت:
    تسکا _ پس اونی که عاشقانه دوستش داره پدرشه !
    ادل گیج پرسید:
    ادل _ چی ؟!!
    سرباز همانطور که ادل را کمی از الکا دور میکرد جوابش را داد:
    سرباز _ اون هیچیش نیست نترس ، فقط خسته است ، بهوش که اومد هردوتون میرین خونه هاتون.
    ادل که خیالش کمی راحت شده بود ، روی صندلی کنار تخت نشست ، نگاهش به حرکات پر از جذبه تسکا بود ، دستبند روی دستش را تکان مختصری دادو سپس از اتاق خارج شد.
     
    آخرین ویرایش:

    ❤️Ava20

    نویسنده ویژه
    نویسنده ویژه انجمن
    عضویت
    16/3/16
    ارسالی ها
    368
    تعداد لایک ها
    Reactions
    17,803 9
    17,789
    امتیاز
    641
    سن
    24
    محل سکونت
    تركيه
    خواب و رویا را دروغ و یا تعبیر اتفاق خوب و بد میگویند ، اما خواب واقعیت زندگی ماست ، برعکس ما در دنیا به دروغ زندگی میکنیم ، هوا نوازش مانندروی صورت زیبای الکا برخورد میکرد ، سوار موجودی قدرتمند درحال پرواز میان ابرهای پف کرده بود نفس عمیقی کشید و موجودی که هنوز هم نمیدانست چیست را نوازش کرد ، احساس آرامش تمام وجودش را دربر گرفت ، یک آن تلنگری به او زده شد ، اطراف کاملا سیاه و صدای خنده ترسناکی میان ابرهاپیچید ، با ترس به اطراف نگاه میکرد کنترل موجود قدرتمندی که پشتش سوار بود را از دست داد ، با سرعت به سمت صخره پرواز میکرد ، جیغ کشید وجلوی صورتش را گرفت ، تا یک قدمی برخورد ، با احساس درد در سرش بهوش آمد ، چشمانش را روی هم فشرد متعجب به اطراف نگاه کرد ، احساس میکرد اطراف را با نگاه دیگری مینگرد ، دیدش قوی تر و رنگها واضح تر شده بودند ، تعجبش وقتی بیشتر شد که اطراف را کاملا ناشناخته دید ، با عجله تکان خورد و بلند شد ، از تخت پایین پرید که صدای نرم مردانه ای او را در جا پراند:
    تسکا _ نترس جات امنه.
    در یک نگاه آن مرد جذاب میهمانی را بیاد آورد ، لباس خانه به تن داشت و کتاب قطوری در دست داشت ، پشت میز نشسته و درحال خواندن بود.
    الکا _ من کجام ؟
    تسکا _ توی خونه منی.
    سپس کتاب را محکم بست ، نگاه الکا روی جلدش میخ شد ، نام کتاب ( سواران اژدها ) بود ، تسکا کنارش ایستاد ، دست در جیب گفت:
    تسکا _ یکم حرف دارم باهات ، بعد میتونی بری خونه ات.
    الکا _ نمیخوام چیزی بشنوم ، بزارین برم پیش پدرم ، حتما تا حالا خیلی نگرانم شده.
    تسکا قدمی به عقب برداشت.
    تسکا _ فکر نکنم بعد از شنیدن حرفام دیگه دلت بخواد بری پیشش ، حتی شاید ازش متنفر هم بشی.
    الکا متعجب کمی عقب رفت ، در پاهایش ضعف و سستی حس میکرد ، بازویش در دست تسکا اسیر شد ، ناخودآگاه با او همراه شد ، او را جلوی میزنشاند و خودش هم پشت میز نشست ، کتاب را به سمتش سر داد ، الکا با یک دست آنرا گرفت ، سرعت عجیبی حس کرد ، متعجب بود نمیدانست چراوجودش با مغزش هماهنگ نیست.
    تسکا _ حتما میخوای بدونی این اواخر چه بلایی سرت اومده ، هیچی به نظرت درست نیست ، حواس پنجگانه ات تغییر میکنه قوی تر میشه و تو نمیدونی چرا.
    الکا که از حرف هایش سردر نیاورده بود پرسید:
    الکا _ نمیفهمم ، من چمه ؟
    تسکا _ تو انتخاب شدی و باید به خودت افتخار کنی.
    الکا _ برای چی انتخاب شدم !؟
    تسکا _ برای سوار بودن ، تو انتخاب شدی که یه اژدها رو رهبری کنی.
    چشمان الکا به اندازه نعلبکی درشت شد ، وحشت زده بلند شد ، تازه فهمید لباس خواب کوتاهی به تن داشت ، پس لباس مجلسی مادرش کجاست ؟ حسهای ضد و نقیض تمام وجودش را دربر گرفت ، تسکا میدانست چه اتفاقی برایش میافتد ، او همه این ها را یکبار از نزدیک دیده بود ، باید دامن میزد به تمام آن حس های ترسناک ، الکا باید آن احساسات را قبول میکرد و خو میگرفت ، این او را قوی تر میکرد ، پس شروع به کمک کرد.
    تسکا _ اینو پدرت ازت پنهون کرده ، میفهمی ؟ همه اینارو اون میدونست و ازت پنهون کرده ، تو باید قبول کنی‌ که دیگه اون دختر کوچولوی بابا نیستی که دماغش خون میشد پدرش براش میمرد ، تو باید یاد بگیری یه اژدها رو بزرگ کنی و سوارش بشی ، من خیلی وقته دنبالت میگردم بالاخره تونستم به بهونه این مهمونی مسخره و پسر ونوس دروغین بودن پیدات کنم.
    الکا جیغ کشید و دستانش را روی گوشهایش قرار داد ، صدای تسکا در گوشهایش زنگ میزد ، همه حرفهایش را باور داشت ، میدانست آن تغییر ها بیهوده نیست و دلیلی دارد ، کم کم گریه کنان روی زمین نشست ، دستی روی دستهایش نشست و با زورش بلند شد ، تسکا شانه هایش را به شدت تکان داد:
    تسکا _ به خودت بیا دختر ، تو مالک بزرگترین نعمت جهان شدی ، تو چیزی داری که تمام دنیا آرزوی داشتنشو دارن.
    روی زمین زانو زد ، با اشاره تسکا سرباز در را باز کرد و ادل سراسیمه وارد شد ، دوید و الکا را در آغـ*ـوش گرفت:
    ادل _ آروم باش الکا داری خودتو از بین میبری.
    تسکا _ اسمش از امروز به بعد اروراست ، دیگه کسی الکا رو بیاد نمیاره ، چون اون مالک اژدهاست.
    ادل با چشمان گرد اول به صورت تسکا بعد به الکا نگاه کرد ، متعجب پرسید:
    ادل _ الکا ؟ پسر ونوس راست میگه ؟
    الکا زیر لب زمزمه وار گفت:
    الکا _ اون پسر ونوس نیست ، دروغ گفتن.
    تسکا _ درسته ما این میهمانی رو گرفتیم تا تورو پیدا کنیم ، تو باید اژدهاتو پیدا کنی ، دلیل خواب های آشفته و ترسناکت همینه چون کامل نشدی و اژدهات داره صدات میزنه.
    الکا متعجب به صورتش نگاه کرد ، او از خواب هایش حرفی نزده بود ! انگار تسکا خیلی خوب حالت های یک اژدها سوار را میفهمید ، بدون هیچ حرف دیگری تسکا از اتاق خارج شد ، طبق معمول سربازش هم بدنبالش بعد از بستن در اتاق الکا دوید ، کنارش تند تند راه میرفت و کلمات را هم ردیف میکرد:
    سرباز _ اژدهاشو از کجا پیدا کنیم ؟ اون دختر خیلی بی تجربه تر از اونیه که فکرشو میکردیم ، باید اون تخم اژدها رو از موزه انسانها بیاریم.
    تسکا بی حوصله میان حرفش پرید:
    تسکا _ ما نمیدونیم اون تخم اخرین تخم هست یا نه فقط قصه ها شنیدیم‌ ، فعلا بزار باشه.
    سرباز _ پس اون دختر رو زندانی کنیم ؟
    تسکا ایستاد ، جنتلمنانه دستبند آهنی اش‌ را تکان داد.
    تسکا _ از یه راه دیگه وارد میشیم ، ما بهترین دوستای ارورا خواهیم شد ، میدونم که لوگان خیلی از من و تو زیرک تره مطمئنن تا حالا فهمیده که ما میخوایم روح ولدرمورت رو زنده کنیم ، اگه ارورا زندونی بشه سعی میکنه فرار کنه و یا حرف مارو گوش نمیکنه و این میشه برگ برنده لوگان ، وقتی اژدهاشو پیدا کردو بزرگش هم کرد کاری که لازمه رو میکنیم.
    مغزش سفر کرد به گذشته ها ، گذشته های خیلی خیلی دور ، زمانیکه با خانواده کوچکش زندگی میکرد ، صدای نرم برادرش در مغزش زنگ میزد ، صدای سرباز او را از افکارش بیرون کشید:
    سرباز _ جسم اربـاب تغییر کوچکی کرده ، شیردهی زنی که یه شیطان بدنیا آورده داره کم کم جواب میده.
    تسکا سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت.
    الکا به کمک ادل روی تخت نشست ، افکار ضد و نقیض مغزش را همانند خوره میخورد ، دلش میخواست بیشتر از حرفهای تسکا بشنود ، باورش نمیشدبرای چنین چیزی انتخاب شده ! شوک کمی افکارش را بهم ریخته بود و آن خواب های ترسناک بیشتر به آن دامن میزد.
    ادل _ تو حرفاشو باور میکنی ؟
    الکا _ فعلا به هیچکس اعتماد ندارم ، حتی به خودم ، باورم نمیشه پدرم همچین موضوع مهمی رو از من پنهون کرده !
    ادل _ عزیزم حتما دلیلی داره ، تو باید ازش بپرسی خودت تنهایی تصمیم نگیر ، وای الکا اصلا عقلم کار نمیکنه ، دیروز با چه آرزوهایی وارد این عمارت شدیم ، امروز فهمیدیم تو یه سواری باورت میشه ؟
    الکا دستی میان موهایش کشید ، نمیدانست چه اتفاقاتی در انتظارش است.
    الکا _ نمیدونم ادل ، فعلا هیچی نمیدونم.
     
    بالا