در حال تایپ رمان شب سرد چشمانت | mahla.mp(مهلا محمدی پور)کاربر انجمن نگاه دانلود

کدوم شخصیتارو تا اینجا بیشتر دوست داشتید؟

  • طوفان

  • طاها

  • آرامش

  • طنین

  • جانان

  • افسون


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Mahla.mp

همراه انجمن
کاربر تازه وارد
عضویت
10/4/19
ارسالی ها
183
تعداد لایک ها
Reactions
1,746 4
1,750
امتیاز
426
سن
17
محل سکونت
باغ گیلاس:)
پارت۴۹
از جلوی پایمان رد شد، کیفش را دست به دست کرد، قبل از آن که دستش به دستگیره‌ی در برسد طاها در را برایش گشود و تبدیل لبخند قدردانی روی لبان متوسط و خوش‌فرمش شد. همراه با طناز و طنین پیش پایش بلند شدیم، ابتدا با طاها دستی داد و در آخر به من. دستم را در پنجه‌اش نگه داشت و با لبخندی گفت:
- آخ یادم رفت ازتون بپرسم، الان روبه‌روی من، این دخترک چشم قشنگ، عروس دیانی‌هاست؟!
دستش را فشردم و خنده‌ای بر لب زدم.
- بله.
- وای وای، جدی؟! طوفان گفته بود که یک تازه عروس دارنا؛ اما یادم رفت. خیلی خیلی خیلی دوست دارم بیشتر باهاتون آشنا بشم. اگه اجازه بدین شمارتون رو از طوفان بگیرم تا یک روز با هم...
بدون آن که اجازه‌ی پایان دادن جمله‌اش را بدهم به تندی گفتم:
- شماره ندارم.
جا خورد، لبخندش را به سختی حفظ کرد و همزمان دست از هم کشیدیم.
- مشکلی نیست عزیزدل. با جناب مهندس یک روز رو تعیین میکنیم و اگر شما با اون روز مشکلی نداشتید جایی که شما راحت بودید قرار میذاریم خانم مهندس.
کلمه‌ی خانم مهندس در گوشم اکو شد، حسی ته دلم را قلقلک داد و لبخندی شد در لبانم.
- مهندس نیستم من که.
خنده‌اش با صدا شد و با چشم و ابرویی به طاها گفت:
- آقاتون که مهندسه.
- وقتی خودم هنرمندم چه نیازی ب لقب مهندس دارم! لقب مهندسی شایسته‌ی شماست که با تلاش مهندس شدین نه منی که زحمتم برای یه چیز دیگه بوده.
با ابروهایی بالا رفته ضربه‌ای به شانه‌ام کوبید.
- پس بی دلیل نیست که به دلم نشستی خانم هنرمند!
لبخندم عمیق شد و با لحن دوستانه‌ای گفتم:
- دل به دل راه داره خب.
برقی در نگاهش روشن شد، چشمکی حواله‌ام کرد و صدای تک زنگی که از گوشی خوابیده در کیفش بلند شد، سرعت را به حرکاتش برگرداند.
دستی به سویمان تکان داد، خداحافظی صمیمانه‌ای تقدیممان کرد که جوابش را با خوشرویی گرفت و از جلوی چشمانم بدون آن که منتظر آسانسور بماند؛ ناپدید شد.
طاها در را چفت کرد؛ با همکاری پا به پای هم مشغول جمع کردن خانه شدیم. بشقاب‌ها را روی هم انباشته کردم، طناز را مجبور به ظرف شستن همراه سیاوش کردیم و با کلی غرولند که ناخن‌های مانیکور شده‌اش خراب نشود؛ دستکش به دست کرد و با کلی اخم و تخم منت سر ما گذاشت که ظرف‌های توسط سیاوش کف مالی شده را آب بکشد!
طنین کادوهای باز نشده را جلوی در گذاشت، با کمک یکدیگر خانه را گردگیری کردیم و سرامیک‌ها را تِی کشیدیم.
کنار طنین روی کاناپه‌ی چرم مشکی رها شدم، سرم به عقب رفت و لبه‌ی کاناپه افتاد. چشمانم رو به سقوط بود که صدای طنین بدون آن که فرد خاصی مخاطبش باشد؛ بلند شد:
- نمیدونم چرا؛ ولی این دختره، مائده عجیب به دلم نشسته. رفتارهای طوفان رو هم در برابر مائده دیدین؟! خداییش من طوفان رو انقدر صمیمی با کسی ندیدم!
بدون آن که سر بلند کنم، شقیقه‌ام چرم کاناپه را لمس کرد و با چشمانی نیمه‌باز و خسته خیره‌ی نیم رخش که لبخند روشنی روی لبانش دلبری می‌کرد؛ شدم.
- بهم میومدن.
یکه‌ای خورد، چشمان حیرانش رویم نشست و تنها لبخندم عایدش شد.
- چرا چشمات اندازه‌ی گردو شدن؟!
شانه‌ی لاقیدی بالا انداخت، سعی کرد حیرت چشمانش را کنترل کند و لبخند هول هولکی بر لب نشاند.
- درسته ازش خوشم اومد؛ اما نمیخوام به عنوان عروس یا معشوق داداشم قبولش کنم.
با خنده‌ی بی صدایی صاف سرجایم نشستم، نگاهم با نگاه سرد طاها که با لبخند روی لبش تناقض داشت؛ تلاقی پیدا کرد. متوجه‌ی نشستنش روی کاناپه‌ی روبه‌رویی نشده بودم. نگاهم به سختی سوی طنین رفت و لبخندم را در نگاهش فرو کردم.
- چرا؟! مهندس که هست، چیزی از ادب و متانت که کم نداره‌، چهره‌اش هم که در سطح داداشته، از نظر مالی تو یک طبقه‌اید و طوفانت رو به قول خودش خوب درک میکنه. توقع چی داری طنین؟!
لبخندش کش آمد و با تعللی گفت:
- اون چیزی که باید داشته باشه رو نداره. اون چیزی که طوفان باید مقابلش داشته باشه رو نداره.
- چی؟!
در برابر لحن کنجکاوم تنها سرش را به طرفین تکان داد، خیره به طاها شد و بحث را پیچاند.
- کارها تموم شدن طاها، بریم دیگه؟!
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۰
    طاها سر به عقب چرخاند و از سیاوش که در حال خارج شدن از آشپزخانه بود و دستان خیسش را با پیراهن سفیدش خشک می‌کرد؛ پرسید:
    - طناز رفت آماده شه؟!
    سیاوش سرش را به نشانه‌ی مثبت بالا و پایین کرد و تعارفی زد:
    - یه امشب رو میموندین دیگه. دخترها میرفتن تو اتاق، من و تو هم رو همین کاناپه‌ها که تخت هم میشن می‌خوابیدیم.
    - قربونت داداش. خیلی بهت زحمت دادیم، جبران می‌کنم برات.
    تا سیاوش کنار کاناپه‌ها قرار گرفت طاها هم روبه‌رویش ایستاد و اخم‌های سیاوش را درهم فرو برد.
    - اَه گمشو بابا حالم رو بهم زدی. رفیق برای اینجور موقع‌هاست دیگه. اگه تو به من زحمت ندی، کی رو می‌خوای به زحمت بندازی؟!
    طاها با قهقهه دست دور شانه‌اش انداخت، او را به سمت خودش کشید و کف دستش را روی موهای سیاهش قرار داد و سه ضربه‌ی آرام و متوالی تقدیم سرش کرد.
    - دمت گرم سیای من! زن میگیرم برات تا جبران شه.
    با خنده از طاها جدا شد و خواست چیزی بگوید که همان موقع طناز حی و حاضر از اتاق بیرون آمد و درحالی که بند کیفش را روی شانه‌اش تنظیم می‌کرد گفت:
    - بیچاره اون زنی که بخواد شریک زندگی این بشه.
    سیاوش لحظه‌ای نگاهش کرد و بی‌توجه به لبخند و نگاه طاها که میان آن دو نفر می‌چرخید و کنار او و مقابل طناز ایستاده بود زمزمه‌وار خیره به طناز جدی گفت:
    - پس بیچاره تو!
    وجودم را شُک گرفت و به شنیده‌هام شک کردم، طنین چشمانش رو به گردی رفت و اختیارش را در برابر دهانش که رو به باز شدن می‌رفت از دست داد، طاها بزاقش در گلو راهش را گم کرد و به سرفه‌های وحشتناک و خشک افتاد و طناز با اخم‌هایی درهم طوری که انگار نشنیده باشد پرسید:
    - چی؟!
    سیاوش خودش را با حالتی هول جمع و جور کرد و تازه پی به آن برد که چه گفته است! کلافه‌وار دستی به صورتش کشید و با صورتی سرخ گفت:
    - هیچی خواهرم.
    تا کلمه‌ی "خواهرم" از زبان اویی که زن مقابلش را همسر آینده‌اش میدید خارج شد مارا به خنده وا داشت. طناز گنگ و گیج نگاهمان می‌کرد و او بین مسیر خنده و خجالت گیر کرده بود.
    طاها با لبخند روی لبش در حالی که سعی داشت جدی به نظر برسد؛ پس گردنی نثار سیاوش کرد.
    - دیگه بدتر گند نزن توش داداشم!
    با لبخند دندان‌نمایی که در میان سرخی صورتش اعلام حضور می‌کرد، دست روی سـ*ـینه‌اش گذاشت و حالت تعظیم گرفت.
    - من مخلص شما دیانی‌ها هم هستم.
    سر طاها با افسوس تکان خورد، نگاش سراغ مرا گرفت و با حرکت چشم فهماند که وقت رفتن است.
    اطاعت کردم و به اتاق سیاوش رفتم. مانتویم را که به چوب لباسی پشت در آویزان بود برداشتم و روی شومیز لیموییم تن زدم. موهای بلند و دم اسبیم که زیر مانتو بود را بیرون آوردم و رویشان شال طوسی رنگ که همرنگ مانتویم بود؛ انداختم.
    کیفم را از همان‌جا که کنار مانتویم بود در لای انگشتانم جا خوش کرد؛ خاموشی اتاق را زدم و بیرون رفتم. کنار طاها که تا شانه‌اش می‌رسیدم؛ ایستادم. دستش دور شانه‌ام نشست و بازویم رو نوازش کوتاهی کرد.
    سیاوش نگاهی با لبخند به ما انداخت و نگاهش را به طرفی دیگر فرستاد. طنین هم که آمده شد همراه با تشکر از سیاوش خداحافظی کردیم و از ساختمان بیرون زدیم.
    سرمای بهار بر پوستم نشست، تنم گر گرفت، دسته‌ی کیفم را به شانه‌ام فرستاد و دستانم بی‌اختیار در جیب‌های مورب مانتویم پنهان شدند.
    در جلو را برایم باز کرد، نگاهم با قدردانی و شرمندگی در صورتش نشست و با لبخند مهربان و نگاه صبورانه‌اش تماشایم کرد.
    همزمان با من، طناز و طنین هم در عقب ماشین جای گرفتند، در را بست و ماشین را دست در جیب دور زد و پشت رل نشست.
    آینه را کمی سمت من تنظیم کرد و آن دختران که در عقب بودند به خنده افتادند.
    با خنده‌ای از فرط خجالت به بیرون از پنجره که بخار گرفته بود؛ خیره شدم و صدای طاها بر فضای گرم و معطر ماشین نشست:
    - آهنگ پیشنهادی؟!
    ماشین را به حرکت در آورد و صدای طنین بی ربط به سوال طنین بلند شد:
    - تو و مائده قبلا هم رو دیده بودین؟!
    طاها از آینه نگاهی به او انداخت و لنگه‌ای از ابروانش را بالا فرستاد.
    - آره، امروز ظهر.
    - به جز امروز!‌ آخه اگه یادت باشه یک بار سر سفره که طوفان داشت با مائده نامی تلفنی حرف میزد تو تیکه‌ی وفادار بودن بهش زدی.
    لبخندش عمیق شد، آرنجش که لبه‌ی پنجره بود را بالا آورد و انگشت سبابه‌اش را به لبش مالید.
    - چند ماه قبل رفتنش به لندن داشتم از جلوی اتاقش که کمی درش باز بود رد میشدم که صدای خنده‌ی دختری رو از داخل اتاق شنیدم؛ اما هیچ‌وقت تا اون روز به روی خودم نیاوردم. همون موقع هم که مائده صداش زد حواسم به اون روز رفت و شک کردم ممکنه همون دختره باشه که یک روز خونمون و تو اتاق طوفان بود.
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۱
    طنین حیرت زده خودش را از جلوی طناز که وسط نشسته بود رد کرد، یک دستش به لبه‌ی صندلیم چسبید و متعجب و خفه رو به طاها که با خونسردی رانندگی می‌کرد؛ گفت:
    - چی؟! طوفان دختر...دختر آورده بوده خونه؟!
    نیشخند واضح و صداداری زد، نیمه نگاهی به پشت سرش که طنین به نیم‌رخش نگاه دوخته بود؛ انداخت و با طعنه گفت:
    - چیه، تعجب کردی! نکنه به طوفان نمیخوره از این کارها بکنه؟! خیلی ازش بعیده مگه؟!
    اخمی روی پیشانیش نقش بست و نفسش را عمیق و پر سر و صدا بیرون داد.
    - نخیر بعید نیست؛ اما خودت هم طوفان رو خوب میشناسی که عمرا کسی رو به اتاق و حریمش راه بده. من و تو که هم‌خونش و خواهر و برادرشیم اتاقش رو تا حالا ندیدیم. خارج هم که می‌خواست بره کلی قفل کرد و تهدید که مبادا پامون به اتاقش باز شه. اون وقت...
    جمله‌اش را نیمه تمام گذاشت، کلافه به عقب رفت، تکیه‌اش را به صندلی چرم زرد رنگ زد و انگشتانش را در لای موهای لایت شده‌اش فرو برد.
    آن فرد مرموز و چشم خماری هر لحظه بیشتر مرا متعجب می‌کرد. خواهرش اتاقش را تا به حال ندیده بود؛ اما آن دخترک گیسو کمند به حریمش راه پیدا کرده بود. او دیگر که بود؟! چرا علاوه بر حل شدن رموز زندگیش، بیشتر و بیشتر وجود، رفتار و حرکاتش برایم گنگ و مبهم میشد؟!
    تا رسیدن به خانه دیگر جز غرغرهای طناز که زیرلبی داداشش را مورد عنایت قرار میداد؛ چیزی گفته نشد.
    ***
    با سقوط از جایی و پیچیدن درد در نقطه‌ای از سرم خواب از چشمانم فرار کرد و ناگهان هوشیار شدم. با حالت گیجی به اتاق نگاهی کردم، ناخودآگاه آن ناحیه‌ای از سرم که تیر می‌کشید را فشردم که دردش شدیدتر شد و آخی از لای لبانم بیرون ریخت.
    با حس خیسی روی انگشتان سبابه و وسطیم چشمانم گرد شد و با نفسی حبس شده دستم رو جلوی چشمانم گرفتم. در همان موقع باز شد، نگاهم را به سختی از روی انگشتان سُرخم کندم و به طاها دادم که با تعجب در آستانه‌ی در ایستاده بود و وحشت‌زده مرا که کنار تخت افتاده بودم و به آرنجم تکیه داده بودم تماشا می‌کرد. خون روی دستم را هول شده نشانش دادم و با من و من و بغض گفتم:
    - طاها...طاها...خون...
    جمله‌ام را با صدای لرزان و مرتعشم نتوانستم کامل کنم، ناگهان چشمانم سیاهی رفت، دستم در برابر نگه‌داری از بدنم ناتوان شد و سر دردناکم به زمین اصابت کرد و طاق باز افتادم.
    در عین بیهوشی دستان قوی او را که محکم تکانم میداد حس می‌کردم؛ اما جرأت و حال باز کردن چشمانم را نداشتم. تکان خوردنم متوقف شد و صدای باز و بسته شدن در آمد.
    صدای گام او را شنیدم؛ پای یک نفر نبود! گویا چند نفر وارد اتاق شده بودند...
    دستان مردانه‌ای تنم را محاصره کرد، تنم در جای نرمی قرار گرفت، دستانش از دور کمر و شانه‌ام رها شد و روی سر و صورتم نشست.
    - آرامشم...
    در عالم نیمه هوشیار توان تحلیل کردن آن میم مالکیت آخر را نداشتم و تنها چیزی که گفتم "خون" بود.
    سرم را به سمت راست هدایت کرد و در همان حال صدایش همراه با فریاد آمد:
    - زنگ زدید به دکتر؟!
    - تو اول ببین چی شده طاها.
    - میگم زنگ بزن طنین. زود باش.
    شقیقه‌ام به بالش چسبید، پشت سرم را لمس کرد و صدایش بعد از چند ثانیه آرام و آهسته بلند شد:
    - این که چیزی نیست. خونش هم داره بند میاد.
    صدای تق‌تق کفش‌های پاشنه بلندی در اتاق پیچید و طنین خطاب به طاها گفت:
    - زنگ زدم. بذار ببینم زخمش رو.
    قبل از آن که دست بزند لای چشمانم را به زور فاصله دادم و با چشمان متعجب طاها و نگاه خندان طنین مواجهه شدم.
    - خون...
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۲
    طنین انگار منتظر این جمله‌ی من بود که ریسه رفت، دست به شکمش گرفت و با قهقهه قدمی به عقب برداشت.
    طاها که بالای سرم ایستاده بود تنها مسکوت و خیره نگاهم می‌کرد. طنین میان خنده‌اش به زور گفت:
    - وای طاها...برو زنگ بزن دکتر نیاد. دختر شجاعمون فقط از خون ترسیده. وای.
    طناز که تکیه‌اش به میز آرایشی بود از آن چند قدم فاصله با خنده تماشایمان می‌کرد. طاها با خنده‌ی طنین لبخندی زد، اخمی تصنعی کرد و توپید:
    - برو ببینما بچه پررو. داری به نقطه ضعف من می‌خندی؟! انگار داداش خودت رو یاد رفته!
    طنین با لبخند دندان‌نمایش محکم به سـ*ـینه‌اش کوبید و از ته وجودش گفت:
    - ای قربون اون داداشم برم، ای قربونش برم که نقطه ضعفمه نقطه ضعفشم.
    طاها با دهان کجی ادایش را در آورد که هرسه‌ی ما را به خنده انداخت.
    - فعلا که برای خودش یه نقطه ضعف پیدا کرده، حوری.
    خنده‌ی طناز با صدا شد، طاها با خنده نیم نگاهی سمتش انداخت و طنین در حالی که می‌خندید دستش را به سمت طاها نشانه گرفت و رو به من گفت:
    - آرامش این شوهرت رو جمع کنا. این همینطوریش هیزه اگه ولش کنی کار دست همه میده‌ها. از من گفتن! فکر کنم دیشب بدبخت رو خوردی؛ نه؟!
    لبم را از خنده گزیدم و طنین نگاهش سوالی سوی طاها رفت.
    با چشمانی گرد شده خواست به طرفش هجوم ببرد که طنین با جیغ و خنده از اتاق بیرون زد و در اتاق را محکم بست. صدای خنده‌هایش از پشت در هم میامد.
    طناز متوجه‌ی نگاه پر محبت طاها به من که شد با لبخند ریزی از اتاق بیرون رفت و تا در بسته شد دستش روی گونه‌ام نشست.
    - خوشگل خانومِ شجاع از خون می‌ترسه پس؟!
    لبخندم بی‌اختیار کش آمد و با چشم غره‌ای نگاهم به سویی دیگر رفت.
    - خودت رو مسخره کن.
    حینی که کمکم می‌کرد بلند شوم با ابروهایی بالا رفته گفت:
    - من غلط کنم شما رو مسخره کنم بانو. فقط اگه چیزی لازم داری، آبی چیزی می‌خوای بگو. لازمه چسب بزنم به سرت؟! اگه خیلی واقعا درد می‌کنه بگم دکتر بیاد؟!
    پشت سرهم و یک نفس سوال می‌پرسید و فرصت جواب دادن به مرا نمی‌داد.
    نگاهم کلافه می‌چرخید که ناگهان سه انگشت وسطم روی لبان برجسته‌ام نشست و او همانطور دولا شده به سمت من دهنش نیمه باز ماند، رنگ چشمانش حیران شد و حس کردم قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش دیگر تکان نمی‌خورد.
    تا متوجه‌ی کارم شدم خجالت زده دستم را عقب کشیدم، آب دهانش را به سختی فرو داد، قهوه‌ای چشمانش بی‌حس شد و با دهانی که هی باز و بسته میشد تنه‌اش را عقب کشید و صاف ایستاد.
    لبخند کجی زد، نگاه به زمین دادم و زیر نگاه منتظرش به سختی زمزمه کردم:
    - خوبم.
    - مطمئن؟!
    صدایش نه رنگ طعنه به حرکت چند لحظه‌ی پیشم را داشت و نه شیطنتی که موضوع را به آن ربط دهد. کاملا معمولی و خونسرد بود.
    - آره مرسی. خوبم. دستت درد نکنه.
    صورتش مجددا جلوی صورتم قرار گرفت، نگاهم ناچارا در چشمانش گره خورد، لبخندی لبانش را زاویه داد و با لحنی آرام و اطمینان بخش گفت:
    - بیشتر مواظب خودت باش، خب؟! منم مواظبتم، از پشت سرت، هرجا که بری، هرجا که باشی هوات رو دارم. بیا با هم هوای خودت رو داشته باشیم آرامشم، باشه؟!
    چیزی ته دلم محکم به لرزه در آمد و جلوی دیدم تار شد؛ اما قطره‌ای از چشمانم چکه نکرد.
    زیباترین جمله‌ای بود که از لبان شخصی خطاب به من خارج میشد. قهرمان زندگیم قرار مواظبت از مرا می‌ذاشت و من چه می‌گفتم؟! اویی که وظیفه‌ای در قبالم نداشت آنطور وقتش را برایم می‌گذاشت و آنی که باید می‌ماند و وفاداریش را به رخ می‌کشید زیر همه چیز زده بود. این بود دنیای من!
    صدای جیغ طنین که با هیجان از پایین نام او را می‌خواند بلند شد، طاها خنده‌ای بر لب زد و سرش را متاسف تکان داد.
    - این دختر آخر من رو دیوونه می‌کنه.
    دهان باز کرد چیزی بگوید که صدای او باز از پایین آمد.
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۳
    به سمت در رفت و در همان حال دستش را به نشانه‌ی فعلا بالا برد.
    دستگیره که به پایین کشیده شد نگاهش سمتم چرخید، چشمکی با لبخند تقدیمم کرد و از اتاق بیرون زد.
    با رفتن طاها از تخت پایین پریدم، لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت، نبض در پشت سرم با تمام توان کوبید و باعث شد دستم را در نقطه‌ای از سرم بگذارم. به دستشویی رفتم و بعد از کارهای مربوطه و زدن مسواک و آرایش ملیحی لباس‌هایم را با لباس زرشکی آستین سه ربع و شلوار ساده‌ی مشکی لوله تفنگی تعویض کردم و دستمال گردنی با ترکیب رنگ زرشکی و سُرمه‌ای به دور گردنم بستم و موهایم را دم اسبی بستم که کمی سرم را به درد آورد؛ اما تحملش کار سختی نبود. گوشواره‌های میخی نقره‌ای رنگ طرح صلیبم را به گوش انداختم و با پا کردن صندل‌های سُرمه‌ایم اتاق را ترک کردم.
    آرام آرام پله‌ها را طی کردم و صدای آن دو نفر هر لحظه به گوش‌هایم نزدیک‌تر میشد.
    - طنین دارم میگم به خدا، به خدا اگه یک بار دیگه به گوشیم دست بزنی پیجت رو هک میکنم.
    صدای قهقهه‌ی طنین آمد، در میدان دیدم که قرار گرفتند؛ طنین به چشمم خورد که بازوی طاها را چنگ زده بود و از خنده نفسش بند رفته بود.
    با صدای صندل‌هایم سر طاها سمتم چرخید، رو به رویشان نشستم و سلامی لب زدم. خنده‌ی طنین با دیدنم بند آمد، دهنش باز ماند و لب زد:
    - جون چی شدی!
    طاها که کنار او روی مبل دو نفره‌ای نشسته بود و گوشی همراهش میان دستانش خودنمایی می‌کرد؛ پس گردنی نثارش کرد و توپید:
    - هوی چشم‌ها درویش!
    طنین چینی به بینی‌اش انداخت، از طاها فاصله گرفت و دو دستش را در هوا به سمتش تکان داد.
    - ایش ارزونی خودت.
    نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم، طنین به سرعت حالتش عوض شد و گوشی طاها را از دستش کشید و با ذوق رو به من اشاره زد تا به سمتش بروم.
    - وای آرامش بیا.
    جا خوردم، نگاهم سمت طاها حرکت کرد و طاها چشم غره‌ای به او که نگاهش به گوشیش بود و صفحه‌اش را بالا و پایین می‌کرد رفت.
    - طنین!
    طنین بی توجه به او صفحه‌ی گوشی را سمتم گرفت و با چشمانی مشتاق گفت:
    - به پیج طاها رکوئست داده. ببین این بشر چقدر خوشگله.
    طاها کلافه سرش را به عقب فرستاد و نفسش را به بیرون فوت کرد. کمی به جلو مایل شدم و گوشی را با کنجکاوی گرفتم. فالویش کرده بود؟! چه کسی؟!
    به اسکرین گوشی نگاه دوختم، نگاهم از عکس‌های نقش بسته روی آن بالا رفت و نام صفحه‌ی مجازی او را خواندم؛ به انگلیسی نامش را نوشته و جلویش چند عدد گذاشته بود.
    روی یکی از عکس‌هایش زدم، روی مبل سُرمه‌ای راحت در کافه نشسته بود، یکی از آرنج‌هایش لبه‌ی مبل قرار داشت، انگشتانش خوابیده در زیر چانه‌اش بود، پا روی پای راستش انداخته و کمی آن‌ها را به سمت کج مایل کرده بود، نیم‌رخش را به نمایش گذاشته بود و حالتش نشان میداد که حواسش به دوربین نیست. تنها کلمه‌ای که به ذهنم نشست زیبا و خوش ژست بود!
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۴
    بیرون زدم و کمی عکس‌ها را بالا و پایین کردم که از بین سی تا عکس، یکی از آن‌ها توجه‌ام را جلب کرد. روی آن کلیک کردم و با دیدن مردِ در عکس چشمانم گرد شد.
    مائده پشت میزی که رویش کیک تولدی اعلام حضور می‌کرد و پشت سرش چندتا بادکنک مشکی و قرمز هلیومی دلبری می‌کرد ایستاده بود و اجازه‌ی آن که طوفان موهای آبشاریش را ببوسد صادر کرده بود.
    لبخندم از روی خنده‌ی دندان‌نمای مائده نمایان شد. گوشی را به طرف طنین گرفتم، آن را گرفت و خواست انگشتش را روی صفحه بزند که ماتش برد. سه بار به طور متوالی پلک زد، ضربه‌ای روی اسکرین گوشی زد و حدسم در آن موقع این بود که می‌خواهد از طریق تگ کردن آیدی طوفان مطمئن شود آیا او خود طوفان است یا خیر!
    ولی انگار بود؛ چون سرش را بالا آورد و متعجب رو به من لب زد:
    - باورم نمیشه! طوفانه واقعا این؟!
    با لبخند شانه‌ای بالا انداختم و طاها سر کج کرد تا عکس را ببیند. او هم مانند من نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. گوشی را از دست طنین کشید و زیر لب گفت:
    - بذار ببینیم کپشن چی گذاشته!
    سپس با صدای بلندتری خواند:
    - تو را
    در خلال اندوهم
    دوست می‌دارم.
    صدای قدم‌هایی آمد و سپس صدای زنانه‌ای:
    - واو. زیبا بود.
    طاها با مکثی نگاه بالا برد، نگاهمان روی اویی که مثل همیشه شیک پوش بود و با غرور نگاهمان می‌کرد؛ نشست. طاها سرش به عقب چرخید، افسون زیر نگاه او به سمتم آمد، کنارم، روبه‌روی طاها نشست، پای چپش را روی پای دیگریش انداخت و دستش را روی رانش که شلوار یشمی رنگی آن را پوشانده بود قرار داد و کمی بدنش را به طرفم کج کرد.
    - دیشب خوب بود؟! خوش گذشت؟!
    با لب و لوچه‌ای آویزان نگاه در عمارت گرداند و در آخر خیره به طاها گفت:
    - ای بابا خودش انگار نیست یه تبریکی بگیم!
    تنها صدای نفس‌های سنگین و عمیق طاها سکوت حاکم بر فضا را میشکست و حرف نزدن او باعث میشد افسون همانطور ادامه بدهد:
    - کادو چی گرفتی براش؟! خوشش اومد؟! یا مثل اون موقع هیچ کادویی رو باز نکرد؟!
    - افسون!
    صدایش زده بود؛ با لحنی عصبی و کلافه‌وار. افسون لحظه‌ای سکوت سر داد، لبخندش عمیق شد و لب زد:
    - صدام بزن که اسمم رو یادم نره!
    گوشی در مشت طاها جان میداد، انگشتانش رو به سفیدی زده بود و او هنوز لبخند میزد. پا از روی پایش برداشت، آرنج‌هایش روی پایش نشستند، انگشت در هم فرو برد و کمی به جلو خم شد.
    - به دعوت خشک و خالیتون هم قانع بودیم به خدا. درسته نمیومدیم ولی ادب حکم می‌کرد دعوتمون کنید. دخترشه، مادر دخترشم. مگه نه؟!
    - دعوت کرد.
    نگاهمان زوم جانان که سردتر از هرلحظه‌ی دیگری بود؛ شد. مادرش کمی به سمتم خودش را کشاند تا دخترکش کنارش جا بگیرد. جانانِ سرتاسیاه پوشِ no makeup کنارش نشست. عطر مادر و دختر ترکیبشان بد نشده بود!
    - قبول نکردم برم.
    افسون نگاه پر مهری به او که نگاهش به طاها بود انداخت و با سر انگشتانش موهای عـریـان و طلاییش را نوازش کرد.
    - ما جاهای دیگه‌ای داریم بریم دخترم.
    نگاه طنین رو به او ریز شد، طاها گوشی را روی تشک مبل پرت کرد، از جا کنده شد و انگشتش را تهدیدوار تکان داد.
    - بین افسون پا کج بذاری...
    نگاه افسون جدی شد، دست از موهای او جدا کرد و تن صدایش کمی بلند و سنگین شد.
    - پا کج بذارم؟! چی میگی طاها؟! چته طاها؟! چه مرگته طاها؟! من افسونم، همون افسونم. چت شده طاها؟!
    رنگش رو به سرخی رفت، یک دستش مشت شد و محکم آن را به کف دست دیگریش کوبید.
    - ولی من نیستم. تو همون افسونی؛ ولی من اون طاها نیستم. اون پسر احمق و ساده نیستم. من یه آدم زخمی و متاهلم که دیگه هیچ‌وقت اون آدم سابق نمیشم. نمیخوام که بشم! راضیم؛ از خودم، از زنم، از زندگیم.
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۵
    من و جانان جا خوردیم، طنین لب گزید و افسون لبخندش را به لب برگرداند؛ اما تلخ‌تر از قبل.
    - راضی! از خودت، از زنت، از زندگیت. من از چی راضی باشم طاها؟! از خودم یا شوهرم یا زندگیم؟! از کدومشون؟! از خودم که شدم بازیچه دست این و اون یا شوهری که باید کنار اسمش عنوان سابق گذاشت یا زندگی که آوار شده رو سرم؟! من چی کم داشتم که نباید حس رضایت رو بچشم طاها؟! ولی اشکال نداره...شما جای ما خوشی کنید، راضی باشید از خودتون، از همسرتون و از زندگیتون. سهم ما هم رسیده به بقیه؛ چه میشه کرد!
    نمیدانم چرا؛ اما حس کردم قلبم از جا تکان خورد و دلم به لرزه در آمد و حرف‌هایش شد بغض در گلویم.
    از جا به آرامی بلند شد، با قدم‌های آرامی مقابلش ایستاد و لبخندی تقدیمش کرد.
    - بعضی از حرف‌ها زدنشون وقت میخواد، جا می‌خواد، زمان مناسب می‌خواد. بی صبرانه منتظر اون روزیم که حرف بزنم و حرف بزنم و حرف.
    دو ضربه به شانه‌ی او که برجایش ثابت ایستاده بود و در حالت خشکی به سر میبرد؛ زد و بی صدا لب‌هایش را تکان داد:
    - بیشتر راضی باش، از خودت، از زنت، از زندگیت. اونقدر راضی باش که چشم همه از خوشبختی دیانی‌ها دربیاد نه این که چشمشون از شدت گشتن دنبال ذره‌ای خوشبختی تو بینتون در بیاد؛ طاها دیان!
    ماتش برد، افسون از جلوی چشمانش رد شد و از پله‌ها آهسته بالا رفت. جانان هم دست کمی از عمویش نداشت!
    طنین همراه با چشم غره‌ای نفس عمیقی کشید. مانند آن‌ها در سکوت و تعجب به سر میبردم. رفتارهای بین آن دو و حرف‌هایی که میانشان رد و بدل میشد پر از رموز بود؛ مرموز بازی‌هایی که راه انداخته بودند را نمی‌توانستم درست درک کنم.
    جانان از جایش بلند شد، نگاه از راه پله داشت و به طاها دوخت.
    - چیزی شده؟!
    طاها شانه‌ی لاقیدی بالا انداخت و پوزخندی در کنج لب نشاند.
    - نه عمو جان. عادت دارم همه‌ی تقصیرات و حرف‌ها رو به جون بخرم.
    بعد از حرفش چشمکی زد و خودش را روی مبل کرمی رنگ رها کرد. جانان هاج و واج بر جا ماند و طنین رو به من سرش را کلافه و خسته تکان داد.
    - راست میگی. هیچ وقت ما نمیتونیم بدون تیکه و کنایه، مثل آدم باهم صحبت کنیم.
    نگاه گذرایی تقدیم همه‌ی ما کرد و راه مادرش را در پیش گرفت. طاها دستی لبه‌ی مبل گذاشت، نگاهش خیره‌ام ماند و لب زد:
    - چشاشو!
    از حالت گیجی بیرون آمدم، لبخند محوی به صورت بی‌لبخندش زدم و مانند خودش لب زدم:
    - خیلی گیجم می‌کنین شما.
    پوزخند صداداری زد و مچ پایش را روی زانوی پای دیگرش گذاشت.
    - استعداد خوبی در این زمینه داریم متاسفانه یا خوشبختانه!
    در سکوت تماشایش کردم که صدای گشوده شدن در سکوت میان ما سه نفر رو بهم زد.
    نگاهم به سمت در ورودی که با فاصله در سمت چپم قرار داشت چرخید، در را با پایش بست و نگاهی به سمتمان که نگاهش می‌کردیم انداخت.
    - حال و احوال؟!
    بعد از سوال پرسیدنش کت اسپورت ذغالیش را با یک انگشت از تن کند و روی شانه‌اش انداخت. همانطور که انگشت سبابه‌اش به یقه‌ی کت بود؛ جلو آمد و طاها با حالت آرامی گفت:
    - زود اومدی!
    جلوی مبل تک نفره‌ی مورد نظرش ایستاد، دست روی سـ*ـینه نهاد و به حالت تعظیم کمی خم شد.
    - با عرض پوزش جناب طاها دیان؛ سعی میکنم دیگه این کارم تکرار نشه و بدون صدور جواز و اطلاع ندادن رفت و اومدم به شما به خونه‌ی خودم پا نذارم.
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۶
    لبخندی روی لب زد و بر خلاف حرفی که باید میزد گفت:
    - بگم شربت بیارن برات؟!
    روی مبل ولو شد، کتش را مرتب روی دسته‌ی مبل گذاشت و ابروانش را بالا فرستاد.
    - خداروشکر هنوز لال نشدم!
    طنین نامش را جدی خواند:
    - طوفان!
    نگاهش به طنین افتاد و پوزخندی بر لب نشاند.
    - هشداردهنده صدا میزنی خواهر! نمیگی می‌ترسم؟! ای بابا، حواست باشه دیگه، می‌خوای سکتم بدی؟!
    طنین بازدمش را عمیق به بیرون فرستاد و چشمانش را گرد کرد.
    - چرا انقدر زبونت نیش داره تو؟! چیزی نمیگه که که جواب سربالا میدی؛ میگه چیزی میخوری؟!
    صدای نیشخندش گوش‌هایم را خراش داد، طاها لبخند از روی لب پاک کرد و طوفان گفت:
    - آخی عزیزم، یعنی می‌خواد لطف کنه بهم؟! کسی که می‌خواد لطف کنه اینطور نمیگه که بگم برات بیارن میگه خودم برات میارم! مگه اینطور نبود طنینِ داداش؟!
    لبخندی زد، طاها صبورانه نگاهش کرد و جواب داد:
    - برات بیارم؟!
    نگاهش از روی طنین سمت طاها رفت و کمی شقیقه‌اش را به سمت کتفش مایل کرد.
    - اگه شربت نخوام؟!
    دست از لبه‌ی مبل که پشت طنین بود برداشت و نفس عمیقی کشید.
    - چی میخوای؟!
    - میتونم فکر کنم؟!
    طنین چشمانش را گرد کرد و لبخندی شد روی لبانم. درست شده بود مانند بچه‌های تخسی که سرگرمیش سرکار گذاشتن دیگران بود.
    طاها با مکث پلک روی هم گذاشت و شمرده گفت:
    - نیومدی کافه که! سه تا مورد پیش روته و یکیش چون قهوه‌اس حذف میشه.
    پلک از هم گشود، لبخندی در کنج لبان طوفان نشست و باعث شد کناره‌ی یکی از چشمانش چین بخورد. همان چین‌هایی که جاری از نگفته‌ها بود.
    - اون دو مورد چین؟!
    طاها با حالتی کلافه نگاهش کرد، همان نگاه‌هایی که داد میزد غلط کردم.
    - شربت و چای.
    طوفان سر صاف کرد، چانه‌ی زبرش را خاراند و هومی کرد.
    - فقط این دوتا؟! یعنی فقط باید بین این دو گزینه یکیش رو انتخاب کنم؟!
    - طوفان، عزیزم، هرچی میخوای بگو.
    - هرچی؟! هرچی بخوام برام میاری؟!
    در چشمان هم ثانیه‌ای زل زدند و طاها به سختی لب از لب باز کرد:
    - هرچی بخوای برات میارم!
    - هرچی جز چای و شربت؟!
    - طوفان...
    اخم بر پیشانی طوفان نقش بست و صدای خشکش را از حنجره بیرون ریخت:
    - خودت گفتی همه چی طاها.
    دهان نیمه بازم را بستم و به طنین خیره شدم، طنین نگاهش برقی زد و مجددا به تماشای صحنه‌ی رو به رویش نشست.
    - طوفان، یه سوال ازت پرسیدم. باید هفت خوان رو رد کنیم تا به جوابت برسیم؟!
    - جواب بده. هرچی بخوام؟! هرچی بخوام بهم میدی؟! اونقدر معرفت برادرانه‌ات زده بالا که جونت رو هم برام فدا کنی؟! اونقدر پاک از کینه شدی که آرامش و آسایش رو به زندگیم برگردونی؟! اونقدر خانواده دوست شدی که خواسته‌های هم‌خونت رو برآورده کنی؟! آره طاها؟! به این مرحله رسیدی؟!
    مقابل سکوت و نگاه معنادار طاها از جا کنده شد و سری بالا و پایین کرد.
    - نمیتونی طاها. خواسته‌هام کوچیکه اما دور. تو نمی‌تونی منِ قبل رو برگردونی. نمی‌تونی! ببین واسه همه قهرمانی ولی برای من...نه! من نه آرزوی قهرمان شدن رو دارم نه آرزوی این که کسی برام قهرمان بازی در بیاره. رابـ ـطه‌ی بین ما دوتا اونقدر پوسیده و گندیدس که بوی تعفنش همه جا رو برداشته طاها. دامن گیر همه شده طاها. سعی نکن، دست و پا نزن، دیر شده برای وقتی که بخوای هرچیزی رو برام بیاری. تلاش بیهوده نکن که بخوایم بشیم عین دوتا برادر خانواده دوست که جونشون برای هم در میره! خیلی وقته برام مُردی، تو قلبم، تو ذهنم، تو زندگیم دیگه ردی ازت جا نمونده. بجنگ برای زندگیت و زنت و بچه‌ی آیندت، نه من برات داداش میشم نه تو برام برادر دلسوز! شربت و چای بردن‌هات رو بذار برای کسی که قدر بودنت رو بدونه نه منی که حالم حتی از فامیلیم که مثل فامیلیته بهم می‌خوره!
     
    آخرین ویرایش:

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۷
    بلافاصله بعد از حرفش کتش را از روی مبل چنگ زد و با قدم‌هایی محکم و چشمانی خاموش شده به آشپزخانه رفت و صدایش آمد که گفت:
    - مینو از اون چیز کیک صبحت مونده؟!
    دیگر توجه‌ای به حرف‌هایش نکردم، نگاه نگرانم را به او دوختم که چشمانش دیگر عاری از هر برقی بود. دستان طنین روی بازویش نشست. خیره به جای خالی طوفان لب زد:
    - در این حد؟! جدی جدی براش مُردم؟! جدی جدی حسش نسبت به من از تنفر گذشته؟! اونقدری حالش ازم بهم میخوره که عارش میگیره از هم فامیلی بودنمون؟! در حدی از چشماش افتادم که جایی نذاشته برام تو قلبش؟! یعنی تموم؟! یعنی باید قید تازه شدن رابـ ـطه‌ی برادرانه‌ی بینمون رو بزنم؟! جایی نمونده برام، نه؟!
    آخرین سوالش را خیره به طنین که سمت چپش نشسته بود؛ کرد و در انتهای سوالش اشکی چشمانش را در دست گرفت.
    - جا زدن تو مرام منه؟! جا زدن با یک حرف، با یک نیش، با یک ختم کلام تو وجود منه؟! جنم این رو دارم که بمونم و بسازم و بسوزم؟! دارم طنین؟! آره؟! دارم لعنتی؟!
    دست لرزانش را روی گونه‌ی ته‌ریش‌دارش گذاشت و با لبخندی که زد قطره اشکی از روی گونه‌اش سُر خورد و میان لبانش محو شد.
    - تو که میشناسیش. حتی بیشتر از من، بیشتر از طناز، بیشتر از خودش! همیشه بر خلاف قلبش زر میزنه، کارشه زر مفت زدن! یه روز تیکه و کنایه با اون زبون نیش‌دارش نزنه راحت نمیشه! ولی دیدیم، قلبشو دیدیم، مگه ندیدیم؟! در عین خاکستری بودن شفافه، مهربونه، پر از مرحمت و دلسوزیه! به خدا که اونم میخواد ولی نمیتونه! مغرور و احمقه دیگه. اونقدر مغرور و احمق که داره گند میزنه به زندگی هممون. با اون غرور به درد نخورش نه تنها خودش بلکه داره زندگی رو به کام هممون تلخ میکنه. ولی یه روز، مطمئنم یه روز خودش خسته میشه و میاد جلو، به خدا که میاد. اون غرور گوهش رو میذاره کنار میاد صدات میکنه داداش کوچیکه. تو باش، بمون به پاش، بساز باهاش. تنهاست طاها، خیلی تنهاست. تو اونقدر جنم داشته باش که باشی و بسازی. نه این که بسوزیا، بسازی!
    طوفان تشکرکنان با آن کت روی شانه‌هایش از آشپزخانه بیرون زد، با دیدن طنین و طاها در آن حال نیشخندش کل سالن را در بر گرفت، دو انگشت به دهان برد و سوتش سکوت را شکست.
    - وای وای، خواهر و برادر، گریه و لبخند، امید و دلداری!
    نگاهی به سرتاپایش انداختم، طاها اخم‌هایش را درهم برد و صورتش که رو به طنین بود را هم حتی یک سانتی متر نچرخاند و طوفان تنها به موهای او دید داشت.
    - گریه کنم بلکه پاک‌کن اشک‌هایم تو باشی!
    قهقهه‌ای سر داد و به حرف بیمزه‌ی خودش یک دقیقه‌ی تمام خندید. هم حرصم گرفته بود که طاها را مسخره می‌کرد هم محو خنده‌هایش که نت غریب و تلخی داشت بودم.
    طنین دست از صورت او کشید، طاها سرش را متاسف تکان داد و ملایم گفت:
    - کی گریه کرده؟!
    صورت چرخاند، نگاه به او داد، طوفان به خنده‌اش خاتمه بخشید و به لبخندی اکتفا کرد.
    - عه، ای بابا. انتظار داشتم گریه کرده باشی! خب الان گریه کن عمو ببینه!
    - کی دیدی گریه کنم که این بار دومم باشه طوفان!
    - اوه چرا به این موضوع دقت نکرده بودم؟! خداروشکر حداقل این رفتار دخترونه و لوس رو نداری!
    - بس کن طوفان، گمشو.
    نگاه طوفان روی طنین متعجب شد و علاوه بر او من و طاها هم جا خوردیم. تا حالا انقدر عصبانی و خشمگین او را ندیده بودیم!
    دستانش روی پاهایش مشت شده بود، چشمانش به سرخی میزد و فکش هر آن از انقباض نزدیک بود شکسته شود.
    - کجا گم بشم خواهرم؟! گم بشم کی پیدام کنه؟!
    رو به من کرد و لبخندی زد.
    - آرام جان، تو چی میگی؟! گم بشم؟! نه، جدی جدی حیف نیست مردِ به این خوشگلی، جذابی، خوش هیکلی و هاتی گم بشه؟! نه نه، اصلا بیام تو آغـ*ـوش تو گم بشم؟! همیشه نظرات خوبی میدم‌ها ولی کیه که قدر بدونه، هی.
    یکه خوردم، چه میگفت؟! حالش خوش بود؟! نکنه چیزخور شده بود یا چیزی زده بود؟! رو به راه نبود، به خدا که حالش خوش نبود.
     

    Mahla.mp

    همراه انجمن
    کاربر تازه وارد
    عضویت
    10/4/19
    ارسالی ها
    183
    تعداد لایک ها
    Reactions
    1,746 4
    1,750
    امتیاز
    426
    سن
    17
    محل سکونت
    باغ گیلاس:)
    پارت۵۸
    - چیه تو فکری؟! آخه این هم فکر می‌خواد؟! قربونت برم هزاران نفر منتظرن با یه اشاره بپرن تو بغلم و جونشون رو فدام کنن؛ اون وقت تو فکر می‌کنی آخه فدات شم؟!
    چشم غره‌ای نثارش کردم و لحنم عصبی شد:
    - بهتر نیست بری؟! زیادی فاز برداشتی برادر شوهر گرامی. نذار الان که حسابی شارژت کردن بترکونمت.
    همراه با خنده ابرو بالا داد.
    - اوهو، آهوی وحشی. شارژم کردن و دلم می‌خواد با عطر تنت مجددا شارژ شم. طاها که قدرت رو نمیدونه و تختتون جداست بیا حداقل طوفان دیان برات تلافی کنه.
    تمام تنم از بی شرمیش گر گرفت، نگاهم ناباور سویش رفت و چشمکی حواله‌ام کرد. صدای شکستن مفاصل انگشتان طاها آمد و سپس صدای ساییده شدن دندان‌هایش روی هم.
    از جا پرید و شتاب قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش را به رخ کشید.
    - طوفان ادامه بدی به جاهای خوبی ختم نمیشه!
    لب و لوچه‌اش را آویزان کرد، دستش را روی گردنش گذاشت و آن را به چپ و راست تکان داد که صدای ترق ترق استخوان‌هایش موهای تنم را سیخ کرد.
    - عه، خب داداشم اگه همجنسگرایی یا بیماری جنـ*ـسی داری به خودم بگو تا این دختره رو زیاد معطل نکنیم. گـ ـناه داره بیچاره! حیف نیست این دختر؟! چشماشو ببین آخه! عین یه آهوئه، آهوی وحشی. مردم که مسخره‌ی تو نیستن.
    نگاه طاها نامحسوس روی گلدان روی میز که خالی بود نشست، وحشت زده بر جایم سیخ شدم، قبل از آن که کاری کند خواستم گلدان را چنگ بزنم که زودتر از من اقدام کرد و با شدت او را به سمت طوفان پرتاب کرد که طوفان زود جنبید، کمر خم کرد و گلدان با ضرب به دیوار خورد و به هزار تکه شد.
    - جمع کن خودت رو، به خودت بیا، بس کن.
    عربده‌اش ستون‌های خانه و بدنمان را به لرزه در آورد و طوفان با چشمانی گرد شده کمرش را به زور صاف کرد. طنین از ترس نفسش حبس شده بود و در وجود من زلزله‌ی ده ریشتری راه افتاده بود.
    - قربون اون رگ غیرتت که برجسته شده طاها.
    لبخندش کج شد، کت را روی شانه‌اش مرتب کرد و رو به طاها که صدای نفس‌های بریده‌اش به ما اضطراب می‌بخشید؛ گفت:
    - میگن زنـ*ـا دوست دارن شوهرشون براشون غیرتی شه؛ یعنی الان دل آرام برات ضعف رفت؟!
    نگاهش رویم نشست و چشم ریز کرد.
    - آره آرام؟! دلت ضعف رفت؟! دوست داری برات غیرتی شن؟!
    میان دنیایی از بهت مهر سکوت بر لبانم خورده بود.
    - اونطوری نگاه نکن. جواب بده چشم آهو.
    بیشتر مبهوت شدم و لبخند او عمیق‌تر شد.
    - هم من متعلق به یه نفرم هم تو. اونطوری نگاه نکن.
    از شدت بهت بزاقی برایم نمانده بود که گلوی خشکم را تر کند.
    - طوفان! چته؟!
    رو به طنین خنده‌ای زد، شانه بالا انداخت و دست در جیب فرو برد.
    - چمه؟! درسته لاشیم ولی به اون درجه از بی‌شرفی نرسیدم که ناموس بقیه رو بر بزنم طنین. زن داداشِ سابقمه و برادرِ سابق شوهرشم. خیلی وقته قلبم نمیتپه، خیلی وقته برای این کارها زنده نیستم، خیلی وقته حسی به هیچ‌کس و هیچ چیز ندارم. اونقدر بی‌حسم که حتی به دنبال انتقام از طریق آرام نیستم. اونقدر سردم که خودمم باورم شده یه آدم مُرده‌ی متحرکم که دلخوشیش به یه چیز بوده و اون رو هم از چنگش بیرون کشیدن! تو برزخم الان؛ نمیدونم چی به چیه! نمیدونم هنوز چطور با کسایی که بهم خــ ـیانـت کردن زندگی میکنم! نمیدونم چطور الان منِ مُرده روبه‌روتون وایساده و چرت و پرت میگه! من واقعا چطور دارم الان باهاتون حرف میزنم، میخندم و ازتون میپرسم چمه؟! من، طوفان، این طوفان دیان چشه؟! من چه بلایی سرش اومده طاها؟! من چه مرگشه طنین؟! من چی می‌خواد آرام؟!
     
    بالا