در حال تایپ رمان لیدوکائین | آرمیتا کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع
  • مدیریت
  • #1

آرمیـbzـتا

ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
عضو کادر مدیریت
همراه انجمن
عضویت
30/12/17
ارسالی ها
532
تعداد لایک ها
Reactions
16,129 11
16,249
امتیاز
671
محل سکونت
تهران

«« به نام قـــــلمــــــــــــ »»
رمان:لیدوکائین
نویسنده: آرمیتا کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: الهه.م
ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه:

شاید طلاق می توانست آسان تر باشد اگر پیش ترش مرگ کودکی جرقه اش را و خــ ـیانـت در سوت پایان نمی دمید.
شاید عشق زیباتر می بود اگر هیچگاه مانند جاده به یک طرفه شدن،راه نمی یافت.
و نقاشی که تمام آن را روی بوم زندگی اش به تصویر می کشد،روزی عضوی از نقاشی های بوم خواهد بود.
***

سخنی کوتاه با خواننده:
سلام خوبید؟خب...من با یه رمان جدید که از قضا جلد دوم عروسک شیشه ای نیست،برگشتم!
اگه تو رمان قبلی با من همراه بودید،خب مطمئنا می دونید فضای اون رمان چطور بود.و باید بگم فضای لیدوکائین کاملا متفاوته،یه فضای آشنا تر و در عین حال مثل عروسک شیشه ای جدیده!
مسائل اجتماعی بیان شده داخلش شباهت بیشتری به جامعه امروزمون داره و قابل لمسه.(حداقل سعیم اینه به خواننده کمک کنم حسش کنه.)
در آخر...
*امیدوارم تا آخر همراهیم کنید و رمان لحظات خوبی رو بهتون هدیه بده.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • الهه.م

    مدیر ادبیات + ناظر رمان
    عضو کادر مدیریت
    مدیر تالار
    عضویت
    3/2/17
    ارسالی ها
    672
    تعداد لایک ها
    Reactions
    52,878 31
    53,357
    امتیاز
    901
    سن
    23
    محل سکونت
    مشهد
    275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg
    نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
    خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
    قوانین بخش کتاب انجمن نگاه دانلود
    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
    چگونگی داشتن جلد؛
    به نقد گذاشتن رمان؛
    تگ گرفتن؛
    ویرایش؛
    پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در تاپیک جامع درخواست ها و پرسش و پاسخ های نویسندگی عنوان نمایید.
    پیروز و برقرار باشید.

    «گروه کتاب نگاه دانلود»
     
    آخرین ویرایش:
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #3

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران
    مقـدمـــه
    اندوه که از حد بگذرد
    جایش را می‌دهد به یک بی حسی مزمن!
    دیگر مهم نیست.. بودن یا نبودن؛
    دوست داشتن یا نـداشتن …
    آنچه اهمیت دارد
    کشداری رخوتناک از حسی است…
    که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!
    در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی
    و نگاه میکنی و نگاه و نـگـــاه….

    ***

    فضای خانه آذردخت همیشه پر از رنگ و لعاب بود.رنگ و لعابی زندگی بخش،رنگ روشن و شاد لباس هایی که نوه های عزیزش هر بار تن می زدند و برای دیدنش پا به این خانه دل باز چندین ساله می گذاشتند.مادر بود و بعد مادربزرگ شدن را تجربه کرد.
    حس شیرین لمس ثمره زندگیه فرزندانش،گرما را به قلب تپنده اش تزریق می کرد.اوایل نوه دار شدن را مصداق پیری می دانست و حالا، اصلا آنچه نبود که می پنداشت.
    مامان آذر فرزندان دردانه اش بود و اکنون ماما آذی نوه های شیطانش شده بود.هیچ چیز آنچه که می پنداش پیش نرفت؛نه او،آن پیرزن غر غرو و لرزان تفکرات جوانی اش شده بود و نه عروس هایش دشمن جان و دزد پسرانش!ذهن روشنش می کوشید تا همیشه نیمه پر لیوان زندگی اش را ببیند.چشم ببندد روی بحث های گاه و بی گاه پسرانش و مشکلات همیشگی و بازی های زندگی!چشم می بست اما کورکورانه قدم جلو نمی گذاشت،رو می گرفت اما خود را به ندیدن نمی زد.
    تنها اینکه آذردخت آرامش زندگی را را دوست داشت،می خواست حفظش کند.
    حالا هم همین بود؛قلب ضعیفش باره مسئله پیش رویش را به دوش نمی کشید؛نمی خواست که بکشد.
    چشمانش خیره به لبخند عسلی پسرک،نرم تمام صورتش را کاوید.به تازگی نشستن را آموخته و مادره همیشه نگرانش،بی دلهره اجازه می داد کودکش بی پشتوانه بنشیند.نگاهش چرخ خورد و روی چهره زن جوان اما پژمرده روبه رویش آرام گرفت.چشمانش اسیر شده بین حصار مژه های خیس و پلک های ورم کرده، حرکات کودکش را ثانیه به ثانیه در ذهن خسته اش ضبط می کرد.برای او نیمه پری وجود نداشت.لیوانش خالی از هرچیز بود و آذردخت فکر می کرد هنوز برای پاپس کشیدن زود است.زن مقابلش حق جا زدن ندارد،خودش پذیرفته که یک مادر باشد.پس بماند و بسازد.
    -میدونی مادر جون...
    صدایش بی نهایت خش دار بود.آذردخت نگاهش کرد تا دختر بگوید و او از دردش بیشتر بداند.و اوگفت گویی که زخمش دهان باز کرده و خونریزی می کند.
    -بهم میگه نمیذاره ازش جدا شم اما این باید بره...بهش میگه این!به پسرم،به پسرمون!بره؟کجا بره بچه یه چند ماهم؟فردا میشه تف سر بالا...آره؟مادر جون، پسرکوچولوی من میشه مایه خجالت پسرتون؟
    آذردخت لب گزید،پسرش را چه شده بود؟همسرش اینجا از او می نالید.از پسره ته تغاری و نور چشمی اش،پسری که با تربیت او مرد شده بود و حالا برای این دخترک ظریف غلدری می کرد.او می دانست،همان طور که شک نداشت خدای بالا سرشان هم می داند؛دخترک حق داشت.دلش می خواست کنارش روی مبل دو نفره جای بگیرد،دستان بهم گره خورده اش را بین دستانش بفشارد و صمیمانه دلداری اش دهد اما چیزی این میان مانع می شد.افکارش را نظم داد،احساساتش به کاره این دو نمی آمد.
    -میدونم حرفای بردیا،حرف حساب نیست.اما توهم اینو بدون دخترم،زندگیه مشترک یعنی نظرات مشترک.اگه یکی مخالف باشه اونوقته که سنگ رو سنگ بند نمیشه.تو خواستی اون نخواست،باید بهش فرصت بدی.
    پایان جمله آذردخت چانه اش را لرزاند.کودکش جغجغه را چندین بار به توپ کوچک نارنجی رنگ کوبید.صدایش در گوش های او چرخید و چرخید.سرش پر شد از از صدای جغجغه و حرف های چند روزه ی بردیا.زیر لب زمزمه کرد:
    -فرصت؟
    گوش های تیز آذردخت شنید و برای پاسخ، تیره مستقیم نگاهش را به چشمان زن کوبید.
    -بله فرصت!شما دوتا تو خیلی چیزا عجله کردید اما این بار آروم پیش برید.بذار علاقه اش به تو، تخم محبت این بچه رو تو دلش بکاره.خودشم خوب می دونه چاره ای غیر از قبولش نداره.
    پسرک در آغـ*ـوش مادرش آرام گرفته بود،همان مدت کوتاه که برای پوشیدن کتونی هایش او را در کریر گذاشت؛ بنا به نق زدن گذاشت.زن بیچاره،به سرعت بند هارا درهم پیچید،با بغـ*ـل زدن پسر و کیف آویزان به شانه اش جایی برای کریر و ساک کودک نماند.آذردخت بی حرف هردو را به دست گرفت و تا آژاس همراهی اش کرد.می دانست بخاطره بهانه گیری پسرک بر صندلی کودک،ماشین نغمه مدتی ست در پارکینگ خاک می خورد.
    دخترک قبل از آکه در ماشین را ببندد چیزی یادش آمد که گفتنش را ضروری می دانست.
    -مادرجون؟
     
    آخرین ویرایش:
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #5

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران
    تا رمان روی دوره عادی بیوفته کمی زمان می بره...
    شاید پست های اول کمی گیج کننده هم باشه.اما زیاد این وضع طول نمی کشه!::happy

     
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #6

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران

    من نمی‌خوام که اون توی قلبم باشه، من می‌خوام اینجا کنارم باشه

    (انیمیشن فرانکشتاین)

     
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #7

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران
    گتسبی به نـور سبز باور داشت، به آن آینده سراسر سکر و لـ*ـذت که سال به سال از برابر ما بیشتر پس می‌نشیند. پس، از چنگ ما گریخته است، اما مهم نیست – فـردا تندتر خواهیم دوید...
    (کتاب گتسبی بزرگ )

     
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #9

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران
    می‌گویند دنیا متعلق به کسانی‌ست که زود از خواب برمی‌خیزند.
    دروغ است!!
    دنیا متعلق به کسانی‌ست که از بیدار شدن خود خشنودند…

    مونیکا_ویتی

     
    • شروع کننده موضوع
    • مدیریت
    • #10

    آرمیـbzـتا

    ناظر ویژه انجمن+مدیرآزمایشی سینما،تئاتر، تلویزیون
    عضو کادر مدیریت
    همراه انجمن
    عضویت
    30/12/17
    ارسالی ها
    532
    تعداد لایک ها
    Reactions
    16,129 11
    16,249
    امتیاز
    671
    محل سکونت
    تهران
    تا زماني که عاشق هم بوديم همدیگه رو مي فهميديم، چون چيزي واسه فهميدن وجود نداشت....
    (کسوف - میکل آنجلو آنتونیونی)
     
    بالا