دلنوشته کاربران روزانه نویسیِ دلنوشته انسان به امید زنده است | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

HananehKH

همراه انجمن
عضویت
2019/07/30
ارسالی ها
583
امتیاز واکنش
5,971
امتیاز
602
سن
25
به نام خدا
نام دلنوشته: انسان به امید زنده است.
نویسنده: HananehKH
ژانر: اجتماعی

مقدمه
زندگی همچون حبابی انسان را دربر گرفته و ترک های این حباب، تنها با معجزه امید پنهان خواهند شد.
 
آخرین ویرایش:
  • پیشنهادات
  • HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    # انسان به امید زنده است.
    دو انگشت اشاره و شستم را مقابل خودم نگه می دارم و لب می زنم: 《دریا یا ساحل》به آنی صدایی در مغزم می پرسد: مگر دریای بدون ساحل هم می شود؟! ساحلِ بدون دریا که اصلا امکان ندارد.
    انگار که تازه به خودم آمده باشم، انگشتانم را پایین می آورم و این بار می گویم: 《 هیچ کدام!》 مسکوت می شوم و صدای مغزم بلندتر می گوید: معلوم است که هیچ کدام! چون برای رسیدن به دریا باید از ساحل عبور کرد و اگر دریایی هم نباشد، آن وقت ساحل بی معناست.
    حرفش عجیب مرا یاد زندگی می اندازد. سختی که نباشد، امیدی در کار نخواهد بود، از طرفی سختی بدون امید نیز معنایی ندارد و گویی این چنین انسان به امید زنده است.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    پشت پنجره ای که باران در دلش قدم زده، می نشینم‌. می نشینم به امید آفتابی که نوری بی افکند و چاره ای برای تاریکی اتاق شود. اما یک باره تمام امیدم نیست می شود. ابرها لابه لای هم می لولند و خورشید را در دل خود پنهان می کنند. ناامید به سمت تاریکی اتاق برمی گردم و پرده حریر را محکم می کشم. ته مانده امیدم هم پر می کشد. به خودم می آیم و برقی از دور هویدا می شود. از جا بلند می شم و پرشک، به سمت درخشش کوچیکی که ذهنم را مطیع خود کرده می روم.
    نور باریک و کم جانی از لای پرده، روی کلید برق سفید افتاده. تازه می توانم کلید برق را ببینم. با دیدن کلید برق، حیرت زده دستم را رویش می کشم. به آنی نوری همه اتاق را فرا می گیرد. چهره م از هم باز می شود، آخر گمان می کردم در این اتاق هیچ نوری نیست و به این باور رسیده بودم که چراغی وجود ندارد. اگر می دانستم که از همان اول به جانش می افتادم. انگار که ذهن انسان آن چیزی که بخواهد را باور می کند. این برایم همان معجزه ایست که از راه دیگری انتظارش را می کشیدم؛ اما از راه محالی به فریادم رسید. با خودم به این باور می رسم که امید، درست در لحظه ناامیدی ظهور می کند.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    همیشه می گفت: 《این چشم های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگ در زندگی می کنند.》از بزرگ علوی در کتاب چشم هایش یاد گرفته بود. اهل کتاب خواندن نبود، اصلا! فقط جملات بزرگان یاد می گرفت و مواقع لزوم به رخ می کشید. آخر هم دچار خبط شد و از من گریخت.
    چشمانم را باز می کنم و به یاد می آورم که خاطرات چه طور ذهنم را مثل بذری در دست باد، به هرسو بُرد و در محیطی نامناسب برای رشد رهایش کرد. اکنون ذهنم با هزاران افکار پراکنده رشد کرده و چند سالیست که از آن خبط می گذرد.
    آری. انسان امیدوار، ذهنش در هر شرایطی رشد می کند.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    اگر روزی کسی بیاد و بگوید برو، می روم. چرا بمانم. می روم و پی دلتنگی را به قلبم می مالم. حداقل تلکیفم با خودم روشن می شود که مرا نخواسته؛ اما اگر همان امید کوچکی که چپ و راست ورد زبانم شده در دلم جرقه بزند چه؟ امیدی که پاهایم را سست کند و مرا به این باور برساند که انسان به امید زنده است. آنگاه حتم دارم که می مانم و برای آن یک درصد امید، زندگی می کنم.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    روی سن اجرا ایستاده ام و چشم انتظار، در میان جمعیت به دنبالش می گردم. تماشاچیان همچنان در همهمه اجرا هستن. پارتنرم از چند قدمی نزدیک می شود. زیر گوشم لب می زند:《مردم منتظرند.》زیر لب غرولند می گویم:《تا نیاید هرگز!》از من فاصله می گیرد و رو به جمعیت داد می زند:《 صدای تشویق هایتان موجب دلگرمیست.》دوباره با چرخی، نزدیکم می شود.《دیدمش. آن ته ایستاده.》تا به خودم می آیم، دستم را می گیرد و پاهایم شل شده، در صدای تشویق ها فرمان بردار می شود. می چرخم و نمایش به اجرا در می آید.
    اندکی بعد، نمایش با تعظیم کوتاهی به پایان می رسد. پشت پرده قرمز که از چشم حضار پنهان می شویم، می پرسم:《چرا من ندیدمش؟!》 شانه بالا می اندازد.《چون اصلا نیامده بود، تو فقط نیاز به یک تنگر و امید برای حرکت داشتی.》چشمانم از وهم پر می شود و تنهایم می گذارد. به خودم می آیم و کماکان به این باور می رسم که راست می گوید.
    انگار هر انسانی در اوج انتظار، نیاز به تنگری از امید برای رهایی دارد.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    اصلا می دانی امید یعنی چه؟ تا به حال به معنیش فکر کرده ای؟ امید معانی زیادی دارد؛ اما من بیش تر این معنیش را دوست دارم (اشتیاق به انجام دادن امری، همراه با آرزوی تحقق آن) یعنی از قبل می دانی که احتمال وقوع وجود دارد و از این رو اشتیاقی تو رو دربرد می گیرد. عالی نیست؟ چه چیزی از این بهتر که وقتی اشتیاقت از همه جا کور شده، به سمت واقعه هلت دهد؟ به نظرم نباید این کلمه را دست کم‌گرفت؛ زیرا زندگی انسان به این اشتیاق بند است.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    یادت است؟ همان روزِ زمستانی که گفتم بهار می آید و تو خندیدی؟ حال که بهار در راه است، چرا غم زمستانِ بعد را بغـ*ـل گرفته ای؟ عزیزجان، از من می شنوی زیادی این کودکِ غم را در آغـ*ـوش ذهنت تاب نده؛ چون آنگاه که بزرگ شود، امید یک بهار شاد را از تو می گیرد. آن وقت تو می مانی و غمی که دیگر بالغ شده. غمی که بلوغش رگ و ریشه ات را می چلاند و رحمی به دل نمی آورد. این مادری بیهوده را کنار بگذار و همان لبخند را تحویلم بده! لبخندی که به آمدن بهار امید داشت.
     
    آخرین ویرایش:

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    بیا کلمات قلمبه سلمبه را کنار بگذاریم و راحت حرفمان را بزنیم:
    - مثل تاریک ترین قسمت صبح قبل از روشناییِ طلوع.
    + مثل سردترین نقطه شب قبل از آفتاب صبح.
    - مثل بی رنگی بالاتر از سیاهی.
    + مثل امید، در لحظه ناامیدی.
     

    HananehKH

    همراه انجمن
    عضویت
    2019/07/30
    ارسالی ها
    583
    امتیاز واکنش
    5,971
    امتیاز
    602
    سن
    25
    #انسان به امید زنده است.
    سیاه یا سفید؟! من می گویم هردو.
    اصلا تضاد باید باشد تا دیگری معنا پیدا کند. تا وقتی یکی نباشد دیگری بی معناست. انگار که تضاد منشاء تکامل است. از این واضح تر که هردو با یک حرف آغاز می شوند؟ مثلا اگر سیاهی نبود، از کجا می شد فهمید که سفید چقدر روشن است؟! همین روشن هم که از پس تیره معنا می گیرد. از نظرم این تضاد است که زندگی را از یکنواختی نجات می دهد. اگر سختی نباشد، چگونه طعم آرامش لذتبخش شود؟ تا بی نهایت می توان مثال زد؛ اما من مثال بهتری دارم. مثلا شیرینیِ امید بعد از گسیِ ناامیدی.
     

    برخی موضوعات مشابه

    پاسخ ها
    0
    بازدیدها
    84
    بالا